داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_هفدهم- بخش سوم
دخترت زیر سرش بلند شده بود برای همین طلاق گرفت ..
اون زمان که گفتم زن نباید تا دیر وقت از خونه بیرون بمونه همین آقای حمیدی ؛ زد توی دهن من ..بهش افتخار کرد ..حالا بفرما اینم نتیجه اش حالا بهش افتخار کنین ؛؛
دیدی زندگیش چی شد ؟ دیدی چه بالایی سر بچه ی من آورد ؟ ....شما بی خبرین ؛ نمی دونین ما چی کشیدیم از دست دختر تون ..
خبر داری مدام برای مهدی پیام میده و پول می خواد ؟ بچه ام باشگاهی رو که با اون زحمت درست کرده بود فروخت و پولشو داد به دختر شما ؛ خوب این خونه و زندگی از کجا اومده ؟ خونه ی بالای شهر نشستی ؛
حتما خرج داره بچه ی من تا کی باید جور شما رو بکشه ؟ اگر نداشت باید این بلا ها رو سرش بیارین ؟
بابا و مامان عصبانی بودن داشتن از من دفاع می کردن ولی من می فهمیدم که این حرفا از کجا آب می خوره و اون زن ساده دل نفهمیده که پسرش حال و روز خوبی نداره ...
با آرومی پرسیدم : این حرفا رو مهدی به شما زده ؟
آروم باشین و به خودتون مسلط بشین آزیتا جون یک لیوان شربت براشون بیار ...حالا بهم بگین از کی راز دلشو با شما در میون گذاشته ؟شما کی این واقعیت ها رو فهمیدین ؟
داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_هفدهم- بخش چهارم
گفت : به خدا بچه ام همش از تو دفاع می کرد اما بالاخره دلش ترکید و گفت ..حالا می فهمم که باید از همون اول مداخله می کردم تا کار به اینجا نکشه ...
گفتم : بهتون نگفته یک هفته پیش منو زده ؟ گفت : خوب مجبور شده ..نزار بگم برای چی ؟ ...
گفتم : نه لطفا بگین می خوام بدونم به شما چی گفته ؛ تعریف کنین همه بشنون ...
گفت : حالا اون به کنار ؛؛ لاشو باز نکنیم بهتره حرفشو نزن فقط اومدم بهت هشدار بدم ..این بار با من طرفی ...
دیگه دست از سر مهدی بر دار؛؛ اون دیگه تو رو بگیر نیست نمی تونی خرش کنی تازه اون دیگه زن گرفته .. ..
گفتم : خواهش می کنم خیلی مهمه به خاطر خود مهدی بهم بگین چی بهتون گفته ...
یکم مِن و مِن کرد و گفت : خبر دارم که چی شده؛ معلومه که بهم گفته,,
پسرمه راز دلشو به من میگه ؛؛ حالا نمی خوام جلوی پدر و مادرت همه چیز رو بگم ...
گفتم : بگین لطفا ؛؛ می خوام بدونم چی بهتون گفته ؟
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar