2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154590 بازدید | 1207 پست

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهاردهم- بخش هفتم 






شیدا می گفت : به خدا مهدی اینطور آدمی نیست تو بی خودی نگرانی ؟ بابا بیچاره قسم می خوره نمی خواسته به تو صدمه بزنه؛؛ چرا بزرگش می کنی ؟به خدا  جلوی شایان صد بار به خودش لعنت فرستاده  ..

حالا مست بوده یک کاری کرده ,,  ...

شایدم اونا حق داشتن باور نکنن و شایدم من اشتباه می کردم ولی دوگانگیِ که من در شخصیت مهدی دیده بودم  باعث میشد همچنان با ترس و اضطراب زندگی کنم و حتی از سایه ی خودمم وحشت داشته باشم ..

برای همین موقتا تا پیدا شدن یک جای مناسب رفتم خونه ی مامان....

اما شنیده بودم که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ..

 مدتی طول کشید و من در هر فرصتی به بنگاه های مختلف سر زدم و خونه های زیادی رو دیدم  ..

ولی جای مناسبی پیدا نمی کردم ..تا یک روز توی آتلیه مشغول کار بودم که تلفنم زنگ خورد ..شماره ناشناس بود ..جواب دادم گفت : خانم حمیدی ؟ 

گفتم بله بفرمایید ..

گفت : من ماجدی هستم برای خونه زنگ زدم ..گفتم بفرمایید ..







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهاردهم- بخش هشتم 






گفت : خانم حمیدی یک خونه هست به من سپردن یک جای با صفا و عالی ..با خودم گفتم حالا که شما جایی رو نمی پسندی شاید از اونجا خوشتون بیاد ...

گفتم : چطور جاییه ؟

 گفت : ترجیح میدم اول ببینین ..

گفتم : باشه بعد از ظهر می تونم بیام ساعت چند وقت دارین ؟

 گفت : چهار منتظرتون هستم ...

رفتم دنبال مامان که همراهم باشه ..و آقای ماجدی رو سوار کردم راه افتادیم طرف جایی که اون آدرس داد ....

خونه توی اوین بود ..

یک جای عالی و بی نظیر یک خونه ی صد و هشتاد متری با پنجره های تمام قد رو به نمایی زیبا از درختان سر به فلک کشیده و رود خونه که از اونجا می گذشت ..

اتاق های دلباز ..یک خونه ی قدیمی که باز سازی شده بود و برای من و مامان مثل رویا بود ...

اما من نمی تونستم اون خونه رو بگیرم ..هم رهنش زیاد بود ؛ هم اجاره ی ماهیانه اش برای من سنگین  ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهاردهم- بخش نهم 






در حالیکه دلم پیش اون خونه مونده بود و دلم می خواست یک همچین جایی زندگی کنم گفتم : نه متاسفانه برای من مقدر نیست ..و تارا رو که داشت توی اون خونه ی خالی این طرف و اونطرف میرفت صدا کردم ..

و گفتم : بیا مامان می خوایم بریم ...

آقای ماجدی گفت : صاحبخونه همین پایین میشینه می خواین باهاش حرف بزنم تخفیف بده ؟ 

گفتم : نه بابا با تخفیف کار من درست نمیشه کرایه ی ماهیانه اش برای من خیلی زیاده ...که یک مرد میون سال با مو و ریش سفید از پله های ایوون اومد بالا ..

ماجدی گفت : هان خودشون اومدن اگر خوشتون اومده من  صحبت می کنم ..براتون کم کنه ..

با اینکه می دونستم توان گرفتن اون خونه رو ندارم گفتم: باشه ...

به محض اینکه اون مرد وارد سالن شد تارا دوید طرفش و با خوشحالی دستهاشو باز کرد ..که بره بغلش ..

اون مرد هم از دیدن این منظره هیجان زده شد و اون از زمین بلند کرد و بوسید  گفت :  سلام کوچولو خوش اومدی ...و بعد با ما سلام و احوالپرسی کرد ..





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهاردهم- بخش دهم








گفتم : ببخشید تارا معمولا این کارو نمی کنه ..بیا عزیزم بغل من ..

مرد گفت : نه مهم نیست دختر نازی دارین .. خونه رو پسندیدین ؟ 

گفتم : راستش ...

ماجدی وسط حرفم پرید و گفت:  پسندیدن ولی تخفیف می خوان حاج  آقا سرداری ...

مامان با  خنده گفت : خیلی تخفیف می خوایم ..

آقای سرداری گفت : قابلی نداره منزل خودتونه ....

گفتم: ممنون ..ولی قیمتش برای ما زیاده .. مزاحم شدیم ...

همینطور که تارا توی بغلش بود گفت : شما چقدر تخفیف می خواین ؟

 گفتم : والله کرایه اش برای ما زیاده رهنشو می تونم بدم ...ولی ماهی سه میلیون اصلا ...

مرسی انشاالله مستاجر خوبی گیرتون بیاد ... پرسید چند نفرین ؟ 

گفتم : من و دخترم ..مامان و بابام ..طلاق گرفتم ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهاردهم- بخش یازدهم








گفت : می تونین روی رهن بزارین اجاره رو کم می کنم ..

گفتم : مثلا چطوری ؟ چقدر ؟ 

گفت : پنجاه تومن دیگه روی رهن بزارین یک تومن اجاره خوبه ؟ ...

نمی دونم چی شد ..وسوسه شدم یا همون تقدیری که میگن منو وادار کرد ...

تا  پولی رو که به دخی قول داده بودم جمع می کنم تا استودیو رو ازش بخرم ..و پول رهن آپارتمان خودم رو تمام و کمال برای رهن اون خونه دادم به امید اینکه بتونم کار کنم و دوباره پول جمع کنم ..

به نظر خودم کار اشتباهی بود چون اون پول توی بانک بهم سود می داد ..

ولی انگار زبونم بند اومده بود ..

فورا خونه رو قولنامه کردیم در حالیکه من هنوز شجاعت روبرو شدن با این ریسکی که کرده بودم رو نداشتم ...

دلمو زدم به دریا و اون خونه رو گرفتم  ...غافل از اینکه تقدیر منو تا اونجا برده بود ...





ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پانزدهم- بخش اول








 وقتی قولنامه رو امضاء کردم و کلید های خونه رو گرفتم ؛ تنهایی دوباره برگشتم اونجا و چرخی توی اتاق های  خالی زدم ..

اون خونه دو در داشت یکی از طرف پایین که وارد حیاط می شد که صاحبخونه آقای سرداری اونجا زندگی می کرد و یکی از خیابون بالا که با یک سر بالایی تند به طبقه ی ما می رسید  ..

خونه توی سرازیری قرار داشت و طبقه ی دوم که یک ایوان به طرف حیاط داشت  با یک راه پله به طبقه ی پایین وصل میشد  ....

و  از چهار طرف با پنجره های قدی مشرف بود به فضای سبز و پارکی زیبا  ؛ و رود خونه ی درکه ؛؛طوری که انگار خونه وسط یک باغ قرار داشت  ....

به مناسبت شغلم خونه های زیادی دیده بودم که بسیار شیک و قشنگ و تجملی بودن ولی این خونه چیز دیگه ای بود ...

ساده و رویایی ...مدتی بی هدف راه رفتم ؛ من زن بودم دلم می خواست مردی در کنارم بود که با هم این لذت رو تجربه می کردیم؛؛ و کسی نمی تونست  جای خالی یک عشق؛؛  و دوست داشته شدن رو برام پر کنه حتی اگر دنیایی  از آدم ها دورم  جمع میشدن  بازم احساس تنهایی می کردم   ..







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پانزدهم- بخش دوم







اتاق ها رو  وارسی کردم ....سه خواب بزرگ با کمد های سراسری و یک آشپز خونه ی تازه ساخته شده در کنار هال همه چیزی بود که اون خونه داشت ...

دیگه دلم راضی و خوشحال بود با خودم فکر می کردم توی این خونه زندگی کردن ارزش زیاد کار کردن رو داره ...

روز بعد جمعه بود و ما بیکار بودیم این بود که همون شبونه  همه رو بسیج کردم  تا  اثاثم رو ببندم ..

اول از همه اتاق تارا رو جمع کردم ..از روزی که اون پیشم اومده بود مرتب ازش عکس می گرفتم و قاب می کردم می زدم به دیوار ..و حالا یک طرف اتاقش پراز عکس بود که باید خودم جمع می کردم ...

 اونقدر برای رفتن به اون خونه ذوق داشتم که همون شب همه چیز رو جمع و جور کردم و برای فردا کامیون گرفتم ..

آزیتا و رسول هم به مامان کمک کردن و روز بعد ما به اون خونه نقل مکان کردیم ...

حالا می تونستم بیشتر با پدر و مادرم باشم به خصوص بابا که اون روزا مریض حالم شده بود و احتیاج به مراقبت داشت ....








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پانزدهم- بخش سوم








توی اتاق تارا با ذوق و شوق مشغول زدن عکس ها به دیوار بودم ..

شیدا حال منو دید و لبخندی زد گفت : خدا رو شکر بالاخره ما تو رو خوشحال دیدیم ..

گفتم :شیدا چرا من  اصلا فکرشو نکرده بودم که از اون خونه که پر از خاطرات تلخ گذشته بود بیرون بیام؟ ... چرا من اونجا مونده بودم ؟ هر شب به اون تختی که مهدی منو مینداخت روش و تا می تونست آزارم می داد خیره می شدم ...

به دری که اون ازش وارد می شد و بدنم رو به لرزه مینداخت  نگاه می کردم و نمی تونستم جلوی اشکم رو بگیرم من باید این کارو یکسال پیش می کردم ...

چرا من همیشه دیر تصمیم به کاری می گیرم ؟ چرا اینقدر خود آزارم ؟

 شیدا گفت : مگه تنها تو اینطوری هستی فکر کنم نود در صد ما زن ها مرده و کشته ی مرثیه خوندن برای غم های گذشته مون هستیم  ..

یکسال بهمون بد بگذره کافیه تا آخر عمر بشینیم و بگیم و برای خودمون گریه کنیم ...

گفتم : ولی من می خوام از این به بعد خوشحال باشم از غم فرار می کنم ..نمیخوام بزارم کسی اذیتم کنه ..

گفت : استاد دست منم بگیر؛؛  تو رو خدا تنهایی نرو ...

و قاه قاه خندید ..منم با یک لبخند به کارم ادامه دادم ...







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پانزدهم- بخش چهارم









مامان تدارک دیده بود و همون جا توی آشپز خونه ی جدید آبگوشت رو بارگذاشت ..همه بچه ها بودن شایان و احمد ..الهام و آزیتا و رسول که کمک می کردن ..چشمم افتاد به بابا ..تارا رو روی پاش گرفته بود رفتم پشت ویلچر شو گرفتم و بردمش کنار پنجره ...رو به باغ و رودخونه ..منظورم رو فهمید ....دست منو گرفت و بهم نگاه کردیم ..سرشو خم کرد و دوتا پلک زد و مثل همیشه منم منظورِ اونو  فهمیدم ....

ساعت نزدیک دو بود که آماده شدیم برای غذا خوردن ...شیدا میز رو چید و آزیتا سبزی خوردن ها رو از توی کیسه میریخت توی سبد و رسول گوشت می کوبید ...که تلفنم زنگ خورد ..گوشی رو بر داشتم ..و یا شنیدن صدای مهدی رنگ از روم پرید ..گفت : آتوسا سلام زنگ زدم ببینم کمک نمی خوای ؟ خونه ی نو مبارک باشه خوشحالم که تونستی جای بهتری بگیری ...نمی خواستم سر لج بندازمش هنوز من همون آتوسای ترسو بودم ..یک چیزایی توی زندگی آدم هیچوقت عوض نمیشه ..گفتم : ممنون ..بچه ها هستن ..






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پانزدهم- بخش پنجم








در حالیکه حالت عاشقانه به صداش داده بود گفت : جای من خالی نیست ؟ دلت برام تنگ نشده ؟ می خوای بیام ؟....چندشم شد هر وقت اونطوری حرف می زد بعدش می خواست با من باشه و این نفرت انگیز ترین چیزی بود که توی زندگیم تجربه کرده بودم ....بابا با چرخ اومد جلو ؛ چون  حال منو دیده بود   گفت : گوشی رو بده به من ...فورا دادم چون نمی خواستم بیشتر از این صداشو بشنوم ؛؛بابا  گفت : آقا مهدی خیلی مردی ..ممنون ..اما آتوسا به تو نامحرمه ..و من از شما انتظار دارم که از این به بعد حرمت منو نگه داری و مزاحمش نشی بابا ..این کارو به خاطر من بکن ..تو سی خودت ..آتوسا هم سی خودش ..

تموم شده هر کدوم زندگی تازه ای برای خودتون بسازین ..این خواهش من از شماست ...نمی دونم مهدی چی گفت ولی بابا بدون پاسخ گوشی رو قطع کرد و گرفت جلوی من و گفت : برای چی  از همچین موجود ضعیفی می ترسی ؟  ....یک کاسه بر داشتم و در حالیکه دستم می لرزید ..نون ریز کردم برای تارا... یک ملاقه آب گوشت ریختم روش و هم زدم ..بعد تارا رو  از بغل بابا گرفتم ..




داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پانزدهم- بخش ششم










رسول همینطور که گوشت کوبیده ها رو میاورد سر میز گفت : قربون دهنت بابا منم همینو میگم ..آخه مهدی ترس داره ؟ببین به چه حالی افتاده ؟  شایان گفت : به خدا آتوسا خانم زیاد بزرگش کردین ..گفتم :باشه من بزرگش کردم ..اما بگین کدوم یکی تون بهش گفته من اسباب کشی کردم ؟ آخه چرا این کارو با من می کنین ؟ هر دو قسم خوردن که اصلا مهدی رو ندیدن و باهاش حرف نزدن ..شیدا گفت : اصلا فرصتی نبود تو دیشب این خونه رو گرفتی صبح اومدیم تمیز کردیم و اثاث آوردیم ..واقعا که آتوسا توام داری شورشو در میاری ...





#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پانزدهم- بخش هفتم









گفتم :  می دونم ولی دست خودم نیست ..شاید شما راست بگین ولی باور کنین مهدی عوض شده ؛ حالت نگاه کردنش طرز حرف زدنش ؛ یک طوریه که منو می ترسونه ..یک چیزی توی  نگاهش می ببینم که قبلا نبود  ..یک بی قراری ..؛؛ طوری نگاه می کنه که  انگار نمی ببینه ؛ حرفاش به نظرم سر و ته نداره ..با عقل  جور در نمیاد ...به من حمله کرد ولی وقتی در اتاق رو بستم حتی سعی نکرد بازش کنه ..بهم گفت بیا تارا رو با هم بزرگ کنیم ..ولی بعد گفت اومده بودم ازت پول بگیرم ..می گفت من بهش ظلم کردم در حالیکه قبلا همش ازم شرمنده بود ..حالا میگه تو به من پول می دادی که تحقیرم کنی ...خوب من فکر می کنم حال روحی خوبی نداره و متاسفانه کسی هم به فکرش نیست اونو دکتر ببره ..حتی شما ها هم باورم ندارین .....همین تلفن امروزش کار یک آدم با شخصیت و عاقله ؟ ...مهدی اهل این کارا نبود و تنها من می فهمم که تغییر کرده باور کنین که حال روحی خوبی نداره ..حالا که فکرشو می کنم ..این حالت ها رو کم و بیش موقعی که ازش جدا شدم داشت ..مامان با ناراحتی گفت : بسه دیگه بیان غذاتون رو بخورین ..حالا دیگه نمی خواد روی بچه مردم عیب بزاری ..طلاق گرفتی تموم شد و رفت بهانه در نیار ...





داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پانزدهم- بخش هشتم





و اینطوری این بحث خاتمه پیدا کرد در حالیکه من واقعا دلم می خواست در موردش حرف بزنم ..چون باز اون ترس به جونم افتاده بود ..بعد از ظهر حاجی سرداری با خانمش به هوای اینکه ما چیزی لازم نداشته باشیم اومدن به دیدن ما ..و  من اونا رو آدم های خوبی تشخیص دادم و یکم از اینکه همسایه ی مطمئنی داریم خیالم راحت شد .....

خیلی زود توی اون خونه جا بجا شدیم وچون مدتی گذشت و از مهدی خبری نشد   هر روز با خیال راحت تارا رو می سپردم به مامان و میرفتم سر کار .. و از بس اون خونه رو دوست داشتم همش مشتاق بودم زود برگردم ..چیزی که تا اون زمان برام اتفاق نیفتاده بود ..تا بچه بودم خونه ی مناسبی نداشتیم و بعدم با ازدواجم با مهدی دیگه از هر چی خونه بود منتفر شده بودم .....

مامان سخت با خانم حاج آقا دوست شده بود و مدام برای هم تیکه می فرستادن یک کاسه آش ..در ازای دوتا کوفته ..و یک بشقاب حلوا به جای شیر برنج ..و این داد و ستد محبتی بین اونا ایجاد کرده بود و بابا و حاج آقا هم هر روز توی اون ایوون ساعتها با هم کپ می زدن ....









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پانزدهم- بخش نهم








مامان می گفت : نمی دونی آتوسا زهره خانم چه زن خوبیه ظهر ها هر چی درست می کنیم میاریم چهار تایی با هم می خوریم ..مگر بچه هاشون اینجا باشن آخه سه تا دختر داره یک پسر ..همه سر خونه و زندگی خودشون هستن هفت تا نوه ام داره ..ببین مادر من نگفتم که تارا بچه ی خودت ...داد زدم مامان ؟ مامان ؟ در حالیکه یکم خودشو جمع و جور می کرد ادامه داد : ..تارا هم خیلی دوستشون داره از بغل حاجی پایین نمیاد ...از بس مرد خوبیه..بچه ها آدم های خوب و بد و می شناسن .....بهش گفتم من دوتا نوه دارم و سومی هم تو راهه ...

گفتم : خواهش می کنم برای آخرین بار باشه بهش فکر کردین ...هرگز به زبون نیارین ..نمی خوام یک روز از یک جایی به گوش تارا برسه ..قول بدین ...گفت : به مرتضی علی اصلا بهش فکرنمی کنم ..خودت می دونی تارا جون و عمر منه از مانی هم بیشتر دوستش دارم ...من گفتم یک وقت تو از دهنت نپره ...




داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_پانزدهم- بخش دهم








نزدیک سه ماه گذشت ..من صبح تا شب کار می کردم بلکه بتونم اون زندگی و آتلیه رو بگردونم ...تازه هر دوماه یکبار باید برای دخی هم پول می فرستادم  ..اصلا کار آسونی نبود ..اون همه هزینه باید از یک جایی تامین می شد ..برای همین وقتی یک خانم و آقا  به من مراجعه کردن که از مراسم چهلم  برادراون خانم فیلم بگیرم؛؛ با اینکه تا اون زمان این کارو نکرده بودم  قبول کردم ...شب قبل وقتی کنار پنجره ایستاده بودم و منظره ی بیرون رو تماشا می کردم یک سایه دیدم که توی تاریکی شب از جلوی خونه رد شد ...فکر کردم اشتباه می کنم ..یکم رفتم عقب و از لای پرده دوباره نگاه کردم ..اول چیزی ندیدم اما کمی بعد دوباره حس کردم یکی خونه ی ما رو زیر نظر داره ...چراغ رو خاموش کردم ..اما هر چی نگاه کردم چیزی ندیدم ...

و اینو به حساب ترسی که از مهدی داشتم گذاشتم اما درو پنجره ها رو محکم فقل کردم و خوابیدم ...ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_شانزدهم- بخش اول








 خونه سه خواب بیشتر نداشت  و بابا باید توی یک اتاق مجزا می خوابید و من برای اینکه پدر و مادرم معذب نباشن  یکی از اتاق ها که از همه بزرگتر بود رو برای خودم و تارا درست کرده بودم و با هم می خوابیدیم ..

و دو خواب دیگه مال اونا بود ...

و بیشتر اوقات که دیر می اومدم  خونه و تارا  بهانه ی منو می گرفت نیمه های شب بیدار می شد و میومد توی بغل من می خوابید ..

 راستش منم از خدا می خواستم و وقتی کنارم بود بالاترین لذت رو از زندگی می بردم ..

اونشب هم چراغ ها رو خاموش کردم و رفتم  توی تخت و کنار تارا دراز کشیدم ....

خوابم نمی برد و سایه ای که دیده بودم فکرم رو مشغول کرده بود ..خونه ی ما انتهای خیابون بن بست بود و معمولا کسی از اونجا رد نمی شد..

سکوت همه جا حکمفرما بود و فقط صدای جیرجیرک ها از بیرون به گوش می رسید که یک چیزی خورد  به شیشه ی هال ..

تق  ..از جام پریدم و نشستم ؛ گوش دادم ؛؛ خبری نبود  ...

شاید اشتباه کرده باشم ..ولی یک ضربه ی دیگه باعث شد خودمو برسونم به پشت پنجره ..







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_شانزدهم- بخش دوم








بابا صدا کرد : آتوسا جان بابا صدای چی بود  ؟  ...

نگاهی به بیرون انداختم و چیزی ندیدم ..در حالیکه کاملا ترسیده بودم ..رفتم در اتاق بابا و گفتم : نمی دونم مثل این بود که یکی به شیشه سنگ زد ..

بابا گفت : آخه برای چی ؟ این وقت شب کی میتونه باشه ؟

 گفتم : یکم پیش که کنار پنجره ایستاده بودم یک سایه دیدم انگار یکی خونه ی ما می پایید ..

نکنه مهدی باشه و دوباره سر و کله اش پیدا شده ولی اون اینجا رو بلد نیست ...

گفت : خوب برای چی سنگ بزنه به شیشه ؟ مگه دیوونه اس ؟ 

گفتم : نمی دونم ..شایدم ..از خوش اقبالی من هر چی بگین بر میاد ...

گفت : تو برو بخواب من یک مدت بیدار می مونم ؛  کمک کن بشینم روی چرخ حواسم جمع باشه بهتره ..

گفتم : آخه بد خواب میشین ...

گفت : برو بابا جون بخواب بد خواب که بشم چی میشه ؟ فردا می خوابم ؛؛ این تویی که باید تا بوق سگ توی خیابون ها باشی و کار کنی  ..










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_شانزدهم- بخش سوم







و اینطوری خیالم راحت شد و زود خوابم برد و فردای اون روز ازساعت دو  بعد از ظهر برای فیلم بر داری با گروه رفتیم به یک خونه ی اشرافی و یکی از بزرگان شهر ..

پول خوبی بهمون داده بودن و باید سنگ تموم میذاشتیم ..

مجلس یک مهمونی به تمام عیار بود لباس های گرونقیمت و آخرین مدل اما سیاه ..

همه آراسته و آماده ی به رخ کشیدن ...شام مثل شام عروسی مفصل و رنگارنگ ..

 مراسم شعر خوانی وزدن ساز؛  به یادبود اون مرحوم دیگه داشت خیلی طولانی می شد و من نمی خواستم دیر برم خونه ..

دلم شور می زد نکنه مهدی منو پیدا کرده باشه ..

باید مراقب می بودم که دی وقت نشه . وقتی مهمون ها رفتن برای شام  ..به شیدا گفتم :  میشه تو و شایان  بقیه شو بگیرین و الهام رو برسونین من خیلی خسته شدم می خوام برم خونه ..

قبول کرد و با عجله رفتم بطرف ماشینم .. ..سر راه یکم خرید کردم و برای تارا تنقلاتی که دوست داشت گرفتم ..







داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_شانزدهم- بخش چهارم









بعد زنگ زدم به مامان و گفتم : دارم میام چیزی از بیرون لازم ندارین ؟

 گفت : راستی داری میای ؟ ای دستت درد نکنه دختر تارا چشم براه تو بود ..تارا جون مامانت داره میاد ...

می دونستم وقتی زود میرم خونه خیلی خوشحال میشه قند توی دلم آب کردن ....و به عشق دیدن اون  جلوی خونه  نگه داشتم ...

به محض اینکه درِ ماشین رو باز کردم  .. 

یک دست محکم خورد توی صورتم و بعد گلومو محکم گرفت ..و فشار داد اونقدر نا غافل بود که نتونستم صورتشو ببینم ودر حالیکه داشتم خفه می شدم  دست و پا می زدم که خودمو خلاص کنم ... 

صدای مهدی رو شنیدم که نیم تنه اش رو کرده بود توی ماشین و صورتش رو به صورتم نزدیک کرده بود  گفت : می کشمت لعنتی ....تو لیاقت زنده بودن نداری ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_شانزدهم- بخش پنجم







باز بوی الکل بهم فهموند که اون مست کرده ..

داشتم خفه می شدم ..و تقلا می کردم مرگ رو جلوی چشمم دیدم ؛؛که یکم دستشو شل کرد و دست دیگه اش رو گذاشت جلوی دهنم و گفت : چه حالی داشتی ؟ خوبه یکی تو رو خفه کنه ؟ تو منو به این روز انداختی ,,تارا مال منه ..

بچه مو ازم گرفتی ؛؛ نشونم ندادی ...تو باعث شدی همش فکر کنم دارم خفه میشم ...

دست های کثیف تو روی گلوی منه ...بچه ام رو ازت می گیرم ....

می خواستی هرزگی کنی از من طلاق گرفتی ؟الان  با کی بودی ؟ پول های منو خرج کدوم نامرد کردی ؟ من نامحرمم ؟من که شوهرتم ؟  اونوقت شایان و احمد و رسول محرم تو شدن ؟ ...

و با حرص زیاد لب و دهن منو بین دستش فشار داد طوری که حس می کردم دندون هام داره می ریزه ..

ادامه داد : کدومشون این لب ها رو بوسیده ؟ حرف بزن هرزه ؛؛ با شایان بودی یا احمد ؟ می کشمت ....

ناله ای کردم وخواستم فریاد بزنم ولی جرات نمی کردم ..دستش جلو دهنم بود و می دونستم اگر صدام در بیاد بدتر لج می کنه و  بیشتر فشار میده  ..








داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_شانزدهم- بخش ششم







بعد  شروع کرد به بدن من دست کشیدن و حرف های زشت زدن ..و در همون حال سعی می کرد به من آسیب برسونه ..

بازومو فشار می داد و می کوبید توی قفسه ی سینه ام ...و دوبار با مشت زد توی سرم گیج شده بودم ...

و چشمم بسته بود و دنبال راه چاره می گشتم ...

همینطور که با گریه تقلا می کردم سویچ ماشین رو باز کردم و دستم رو گذاشتم روی بوق ..

ولی اون سریع دستم رو کشید وشروع کرد به زدن من  از روی رو سری موهامو گرفت و از ماشین بیرون کشید ..

و گفت تو رو با خودم می برم ...تو مال منی ..

دیگه نمی زارم دست مرد دیگه ای بهت برسه ...

که  شروع کردم به جیغ کشیدن اون منو می زد و می خواست با خودشو ببره ..

چیزی حالیش نبود طوری توی سر و صورتم می زد  که انگار بالاترین بدی رو در حقش کرده بودم ...که نفهمیدم چی شد ..

یک مرتبه پرتم کرد روی زمین و با کسی در گیر شد ..

چشمم باز نمی شد و قدرت حرکت نداشتم ...

ولی صدای شیون مامان رو شنیدم که می گفت نزار فرار کنه ..حاج آقا بگیرش بچه ام رو کشت ..

ای خدا بچه ام ...و دست دو نفررو احساس کردم  که می خواستن از زمین بلندم کنن ...









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_شانزدهم- بخش هفتم









حاج آقا فریاد زد مجید بدو نزار فرار کنه ....

مامان در حالیکه گریه می کرد می گفت : خاک بر سر من کنن بچه ام همش می گفت که این مرتیکه دیوونه شده باورم نمی شد ...

زود باشین آمبولانس خبر کنین بیهوش شده ..

حاج آقا گفت : چی شد فرار کرد ؟ یک مرد دیگه گفت : آره اونقدر تیز بود که نفهمیدم کجا غیبش زد ...

خانم حمیدی اونو می شناسین ؟ 

مامان گفت : آره بابا شوهر سابقش بود ..با هم اختلافی نداشتن نمی دونم چرا این کارو کرد ...

حاجی گفت : مجید برو ماشینت رو بیار خودمون می رسونیمش بیمارستان ..باید شکایت کنیم ...

مامان گفت : با ماشین خودش بریم تا از اون طرف شما ماشین رو بیارین طول می کشه ...

در حالیکه صدای گریه ی تارا رو می شنیدم منو سوار ماشین کردن ..با حاجی و مامان و اون مرد که  بهش مجید می گفتن رفتیم بیمارستان ...










داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_شانزدهم- بخش هشتم








سرم منگ بود و قفسه ی سینه ام درد می کرد ..حالا خبر نداشتم که صورتم چقدر وحشتناک شده ...

معالجه و باز جویی پلیس هر دو با هم انجام می شد ..

حاجی سرداری دوست  و آشنا های زیادی داشت و خودش پیگیر کار شده بود ...

مامان می گفت : وقتی تو زنگ زدی بابات تارا رو برد پشت پنجره که تا اومدی تو رو ببینه ..و اون دید که مهدی بهت حمله کرد به من گفت و من دویدم حاجی رو خبر کردم و خودمم با سرعت اومدم  توی کوچه ؛؛ 

همون موقع تو رو از ماشین کشیده بود بیرون ..

منو که دید ولت کرد و پا گذاشت به فرار  مجید آقا پسر حاجی دنبالش کرد و گرفتنش ولی از دستش در رفت و گم و گور شد...

من دو روز توی بیمارستان بستری شدم ...

ضرباتی که این بار مهدی به من زده بود از همیشه بد تر و درد ناک تر بود ...

نمی دونستم به چه جرمی باید این همه عذاب بکشم . اصلا اون از من چی می خواست ؟ و چرا این کارو می کرد نمی فهمیدم ...










#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_شانزدهم- بخش نهم








حالا پلیس دنبالش بود وقتی به در خونه ی مادرش رفته بودن گفته بود یک هفته اس مهدی رو ندیده ..

باشگاه مراجعه کردن ..گفته بودن سهمشو فروخته و شش ماهه اصلا اون طرفا نرفته .....

و این طور که می شنیدم مدت ها بود جای مشخصی نداشت ..

چند روزی هم بود که توی خونه خوابیده بودم هم از نظر روحی و هم جسمی آسیب زیادی دیدم و از اینکه مهدی هنوز آزاد می گشت احساس خطر می کردم  روحیه ی تارا هم خراب بود مدام صورت منو نگاه می کردو با گریه انگشت شو بلند می کرد و می گفت ؛؛ اووف  و فقط مانی بود که می تونست اونو از من دور نگه داره تا کبودی های دور لبم و صورتم خوب بشه ....

که یک روز بعد از ظهر درِخونه ی ما رو زدن ....




ادامه دارد







#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792