داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_شانزدهم- بخش پنجم
باز بوی الکل بهم فهموند که اون مست کرده ..
داشتم خفه می شدم ..و تقلا می کردم مرگ رو جلوی چشمم دیدم ؛؛که یکم دستشو شل کرد و دست دیگه اش رو گذاشت جلوی دهنم و گفت : چه حالی داشتی ؟ خوبه یکی تو رو خفه کنه ؟ تو منو به این روز انداختی ,,تارا مال منه ..
بچه مو ازم گرفتی ؛؛ نشونم ندادی ...تو باعث شدی همش فکر کنم دارم خفه میشم ...
دست های کثیف تو روی گلوی منه ...بچه ام رو ازت می گیرم ....
می خواستی هرزگی کنی از من طلاق گرفتی ؟الان با کی بودی ؟ پول های منو خرج کدوم نامرد کردی ؟ من نامحرمم ؟من که شوهرتم ؟ اونوقت شایان و احمد و رسول محرم تو شدن ؟ ...
و با حرص زیاد لب و دهن منو بین دستش فشار داد طوری که حس می کردم دندون هام داره می ریزه ..
ادامه داد : کدومشون این لب ها رو بوسیده ؟ حرف بزن هرزه ؛؛ با شایان بودی یا احمد ؟ می کشمت ....
ناله ای کردم وخواستم فریاد بزنم ولی جرات نمی کردم ..دستش جلو دهنم بود و می دونستم اگر صدام در بیاد بدتر لج می کنه و بیشتر فشار میده ..
داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_شانزدهم- بخش ششم
بعد شروع کرد به بدن من دست کشیدن و حرف های زشت زدن ..و در همون حال سعی می کرد به من آسیب برسونه ..
بازومو فشار می داد و می کوبید توی قفسه ی سینه ام ...و دوبار با مشت زد توی سرم گیج شده بودم ...
و چشمم بسته بود و دنبال راه چاره می گشتم ...
همینطور که با گریه تقلا می کردم سویچ ماشین رو باز کردم و دستم رو گذاشتم روی بوق ..
ولی اون سریع دستم رو کشید وشروع کرد به زدن من از روی رو سری موهامو گرفت و از ماشین بیرون کشید ..
و گفت تو رو با خودم می برم ...تو مال منی ..
دیگه نمی زارم دست مرد دیگه ای بهت برسه ...
که شروع کردم به جیغ کشیدن اون منو می زد و می خواست با خودشو ببره ..
چیزی حالیش نبود طوری توی سر و صورتم می زد که انگار بالاترین بدی رو در حقش کرده بودم ...که نفهمیدم چی شد ..
یک مرتبه پرتم کرد روی زمین و با کسی در گیر شد ..
چشمم باز نمی شد و قدرت حرکت نداشتم ...
ولی صدای شیون مامان رو شنیدم که می گفت نزار فرار کنه ..حاج آقا بگیرش بچه ام رو کشت ..
ای خدا بچه ام ...و دست دو نفررو احساس کردم که می خواستن از زمین بلندم کنن ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar