داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_چهاردهم- بخش سوم
گفتم : برای چی دروغ بگم ؟
گفت : اگر راست میگی بیا امشب من بهت ثابت کنم که خوب شدم ..بعد زن و شوهر میشیم و اون دختر رو با هم بزرگ می کنیم ..
و اومد به طرفم که منو بگیره ..می دونستم که اگر دستش بهم برسه دیگه خلاصی ندارم ..
اتاق تارا پشت سرم بود ..
مثل برق خودمو انداختم توی اتاق اون و درو بستم و قفل کردم و با تمام نیرو تخت رو هل دادم و کشیدم تا پشت در و با دستی لرزان شماره ی شیدا رو گرفتم ..با چند تا زنگ گوشی رو جواب داد و با گریه گفتم شیدا خودتون رو برسونین مهدی اومده اینجا ..به دادم برس ...
اما اون از پشت در داد می زد احمق کاری باهات نداشتم ..
بازم اشتباه کردی ..آخه برای چی ازم می ترسی ؟بیشعور اگر می خواستم همون لحظه ی اول می تونستم هر کاری می خواستم باهات بکنم ..نکردم ..نکردم ..آتوسا من کاری نکردم ....
من فقط می خوام باهات حرف بزنم ,, گرفتار شدم ..می خواستم ازت پول قرض کنم ...
بهت بر می گردونم یک ماهه سه میلیون بهم بده ..سودشم بهت میدم ......
داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_چهاردهم- بخش چهارم
در حالیکه نفس نفس می زدم نگاهی به تارا کردم که خواب بود و حتی از این سر و صدا ها هم بیدار نشد ...
سکوت کردم ..مهدی شروع کرد با صدای بلند گریه کردن و گفت : لامذهب بیا بیرون ..حالا که می ببینی بهت احتیاج دارم ,, باز می خوای منو تحقیر کنی؟ من ازت قرض می خوام همین ,, ....
صدام در نیومد ...حالا می فهمیدم که اون علاوه بر مشکلی که داشت حال روحی خوبی هم نداره ..
دلم براش می سوخت ولی می ترسیدم دوباره بلایی سرم بیاره .....
کمی بعد مهدی هم بی صدا شد ..حتی سعی نکرد درو باز کنه ..تا صدای زنگ در بلند شد ..نمی دونستم چیکار کنم ..
شیدا به کمک همسایه ها وارد ساختمون شده بود به این بهانه که دزد اومده ..
همه با هم پشت در آپارتمان من بودن و می زدن به در ..
جرات پیدا کردم و درِ اتاق رو آهسته باز کردم و نگاهی انداختم ..مهدی روی مبل خواب بود ..دویدم درو باز کردم ...
و بعد با کلی حرف و حدیث شایان اونو به زور با خودش برد و شیدا پیش من موند ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar