2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154563 بازدید | 1207 پست
دوستان خوبم سلام‌ متاسفانه جای هستم تا شب داستان و میذارم ممنون از صبوریتون ❤️

سلام معصومه جان خوبی گلم من فضولی کردم با اجازت داستان و گذاشتم   

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

واي من اصلا حواسم نبود امروز شنبه هست و داستان نداريم  شايد بيشتر از ده بار اومدم سرزدم تا الا ...

من داستان امروز و گذاشتم 

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #تارا 💞🧚‍♀️#قسمت_سیزدهم- بخش هشتم

 چند روز  گذشت ؛ من همش منظره ای رو که مهدی تارا رو بغل کرده و اون دور ایستاده بود مجسم می کردم ..و می ترسیدم اون بخواد از نقطه ضعف من که تارا بود استفاده کنه و ازم باج بخواد ...برای همین اونو از خودم جدا نمی کردم ..با خودم می بردم سرکار ...و مدام چشمم بهش بود ..تا یک روز که مجلس عروسی داشتیم و باید از صبح تا آخر شب فیلم و عکس می گرفتیم ...خواستم مثل همیشه ببرمش پیش مامان اما بازم دلم رضا نشد از خودم جداش کنم ..نمی دونم چرا بی دلیل دلم شور می زد .. پس با خودم بردمش ..خوشحال بود ..چون الهام و شیدا زیاد دوستش داشتن و مدام باهاش حرف می زدن و بازی می کردن ...شایان می گفت : من از اون روز ندیدمش دلمم نمی خواد باهاش روبرو بشم اصلا نمی دونم چطوری با اون رفتار کنم ..ما سالهاس با هم دوست بودیم  و مهدی به من بد نکرده ...گفتم : تو لازم نیست به خاطر من معذب بشی همینقدر که بهش در مورد من حرف نزنی من راضی هستم ..تو هر کاری دلت می خواد بکن این زندگی شخصی توست ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #تارا 💞🧚‍♀️#قسمت_سیزدهم- بخش نهم

ساعت نزدیک یک شب بود که ما بساط مون رو جمع کردیم که بریم خونه ... تارا رو سپردم بودم به الهام و توی ماشین خواب بود اونقدر توی اون عروسی راه رفته بود که از خستگی بیدار نمی شد ....الهام رو رسوندم بعد رفتم خونه ساعت نزدیک سه  شده بود ؛؛  خواب آلود از ماشین پیاده شدم ..اول کلید رو از کیفم در آوردم و گرفتم توی دستم بعد تارا رو انداختم روی شونه ام و از پله ها رفتم بالا ..با زحمت درو باز کردم ..اونو گذاشتم توی تختش و کیفم رو پرت کردم روی مبل ...ویک لنگه کفش گذاشتم لای در که بسته نشه و دوباره برگشتم پایین ..دوربین و کیف کارم رو بر داشتم و درِ ماشین رو قفل کردم و دوباره از پله ها رفتم بالا ....در چهار تاق باز بود و کفش بیرون افتاده بود . رنگ از روم پرید ..ترسیدم ..دستگیره رو گرفتم و سرمو کردم توی خونه و داد زدم کی اونجاست ..صدایی نبود ..یکم صبر کردم ..خواستم به شیدا زنگ بزنم ..ولی کیفم توی خونه بود ..فکر کردم  یکی از همسایه ها رو خبر کنم ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #تارا 💞🧚‍♀️#قسمت_سیزدهم- بخش دهم

اما  دیر وقت بود و اگر اشتباه کرده باشم مزاحم مردم می شدم ...دوباره صدا کردم کی اونجاس ؟ هیچ صدایی نبود ..با خودم فکر کردم نکنه در به خودی خود باز شده ؟ ولی کفش چطوری افتاده بیرون ؟ ..خدایا چیکار کنم؟ ..می ترسیدم وارد خونه بشم ..اگر دزد باشه چی ؟ آهسته دوربین رو گذاشتم کنار هال ..و به اطراف نگاه کردم هیچ خبری نبود ...دو قدم رفتم عقب ..و توی پاگرد ایستادم ..از ترس می لرزیدم ...چراغ راهرو مرتب خاموش و روشن می شد و بیشتر دلهره توی دلم مینداخت ...حدود ده دقیقه همون جا موندم ...خبری نشد ...این بود که با وجود هراسی که داشتم مجبور شدم برم توی خونه و خودمو برسونم به کیفم و گوشی رو در بیارم ...تارا توی خونه بود و نمی تونستم بزارم خطری اونو تهدید کنه ....درو بیشتر باز کردم و یک جفت کفش گذاشتم  جلوش تا بسته نشه ..و دویدم طرف کیفم ..هنوز به مبل نرسیده بودم که صدای بسته شدن در اومد ..#ناهید_گلکار @nahid_golkarداستان #تارا 💞🧚‍♀️#قسمت_سیزدهم- بخش یازدهم 

سرجام خشکم زد چون وجود یک نفر رو پشت سرم احساس کردم ..اما زود به خودم اومدم و بدون اینکه برگردم کیفم رو بر داشتم و همینطور که دستم می لرزید و اختیارش رو نداشتم گوشی رو از توش در آوردم و برگشتم طرف در ...و توی نور کمی که از چراغ های کوچک آشپزخونه می تابید مهدی رو دیدم ..واقعا فکر نمی کردم اون باشه ..دستشو زد و چراغ رو روشن کرد ...داد زدم چی می خوای از جون من ؟ اینجا چیکار می کنی ؟ فکر کردم دزد اومده ...نمی تونستی مثل آدم بیای جلو حتما باید یک کاری بکنی که  منو ناراحت کنی ؟ گفت : اگر مثل آدم میومدم جلو منو راه می دادی ؟ ..گفتم : مگه قرارمون این نبود که تو دیگه پا  توی این خونه نزاری ؟ گفت : مگه قرار نبود تو به کسی نگی ؟ اول تو زدی زیر قولت ...آبروی منو بردی ..بهم تهمت زدی سادیسم دارم ...و همینطور که میومد جلو با لحنی تهدید آمیز ادامه داد ...چند بار بهت گفتم  من مریض نیستم؟ ..اگرم بودم خوب شدم ...ولی تو نمی ذاشتی دست بهت بزنم ...و برای اینکه به تو ثابت کنم با خیلی زن ها رابطه داشتم ...یکساله رفته بودم دنبال کارم..توی این مدت مزاحمت شدم ؟ حتی بهت زنگ هم نزدم ؛؛  فقط اون روز می خواستم ببینمت غلط کردم دلم برات تنگ شده بود؟ ..اما تو چیکار کردی ..غوغا راه انداختی ..مردم می خواستن منو بزنن ..آتوسا تو خیلی بی عاطفه ای ؛؛ دلت برای من تنگ نشده ؟ما با هم گذشته ای نداشتیم ؟ شش سال توی یک خونه زندگی نکردیم ؟#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #تارا 💞🧚‍♀️#قسمت_سیزدهم- بخش دوازدهم

گفتم : اگر تو زندگی کردی من نکردم ..مهدی تو هنوز باور نداری که چقدر منو اذیت کردی ..ببین من آدمم ..پوست و استخوان دارم؛؛  قلب دارم,  احساس دارم ولی تو با من چیکار کردی ؟ چرا همش از من طلبکاری ؟ گفت : بدهکاری هم ندارم هر کاری از دستم بر میومد برات انجام می دادم ..نمی دادم ؟ اون همه محبت بهت کردم یادت رفت یا اصلا در نظرت نیومد ؟ همش گفتی مریضم .. و تحقیرم کردی ...حالا  اومدم بهت ثابت کنم تا حرفت رو پس بگیری ...در حالیکه اخلاق اونو می دونستم که اگر باهاش مبارزه کنم باختم و فقط راهش این بود که با زبون خوش باهاش حرف بزنم .. گفتم : مهدی به خدا مجبور شدم بگم  ..تو اگر توی پارک مثل آدم اومده بودی جلو و سلام می کردی باهات حرف می زدم بچه رو بر داشتی رفتی اون دور ایستادی ..خوب من باید چی فکر کنم ؟ الان ببین این وقت شب اومدی و منو می ترسونی ..برو فردا بیا با هم حرف می زنیم ..چرا که نه ؟ ادامه دارد#ناهید_گلکار @nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

من گذاشتم عزیزم 

مرسی عزیزم 😍

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

سلام معصومه جان خوبی گلم من فضولی کردم با اجازت داستان و گذاشتم    

خواهش میکنم عزیزم خیلی کار خوبی کردی ممنون از لطفت فقط نبودی چند وقت فکر گردم دیگه دنبال نمی کنی 😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
خواهش میکنم عزیزم خیلی کار خوبی کردی ممنون از لطفت فقط نبودی چند وقت فکر گردم دیگه دنبال نمی کنی 😘

سرکار میرفتم خوبی عزیزم پسرای گلت خوبند 

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

سرکار میرفتم خوبی عزیزم پسرای گلت خوبند 

فدات شم ممنون 😍😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهاردهم- بخش اول







 دو قدم اومد جلو از راه رفتن و بوی الکلی که توی فضا پیچیده بود فهمیدم حسابی مست کرده و این کار منو سخت تر می کرد .. 

در حالیکه معلوم بود زیاد حال خوبی نداره گفت : نه , آتوسا نه ؛؛ تو به من خیلی ضربه زدی به خیال خودت از دستم خلاص شدی؟

 ولی من نمی تونم به راحتی از گناه تو چشم پوشی کنم ..به خاطر تحقیرات ..توهین هات ..و اینکه هیچوقت منو آدم حساب نکردی و برای اون چندر غاز پولی که در میاوردی  به من فخر می فروختی تو رو نمی بخشم ..

آخرم با پولت منو  خریدی از ضعف من توی زندان استفاده کردی و طلاق گرفتی ..

گفتم : باشه قبول دارم من آدم بدی هستم خوب چرا ولم نمی کنی ؟ مگه نگفتی هزاران دختر آرزو می کنن زن تو بشن ..

خوب برو بگیر و از دست منی که اینقدر بهت ظلم کردم خلاص شو ..

گفت : نه اینطوری نمی تونی از زیرش در بری ..

منو مسخره نکن ؛ مگه مثل پروانه دور تو نمی گشتم ؟ مگه همه به عشق من نسبت به تو حسادت نمی کردن ؟ ..








داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهاردهم- بخش دوم 







و باز اومد جلو تر و من رفتم عقب ..

گفتم : ببین مهدی تو در اصل اشتباه می کنی ..

من زنم احساس داشتم جوون بودم ..می خواستم بدون اینکه از شوهرم بترسم بغلم کنه ..در حالیکه هر وقت این اتفاق افتاد بعدش تو منو به بدترین حالت کتک زدی ..چرا نمیفمی من چقدر صدمه دیدم ؟ ..

خدایا کمکم کن ؛؛ آخه چی بهت بگم ؟تو الان مستی برو فردا بیا حرف بزنیم ...گفت : نمیشه همین الان باید تکلیف تو رو روشن کنم ..

داشتم عصبانی می شدم و گریه ام می گرفت و تنها فکری که کردم این بود که بهش وعده ی پول بدم تا از اونجا بره ...

ادامه دادم :  الان بگو از جون چی می خوای ؟ به خدا دارم از خستگی میمیرم از صبح سر پا بودم ..برو فردا با هم حرف می زنیم ..

مهدی ما می تونیم با هم دوست باشیم اگر من مشکلی داشتم  تو برام حل می کنی اگر کاری از دست من بر میاد برات انجام میدم ..هان ؟ 

چی میگی ؟تو مشکلی داری بگو من حلش می کنم ... 

گفت : دروغ نمیگی ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهاردهم- بخش سوم





گفتم : برای چی دروغ بگم ؟

 گفت : اگر راست میگی بیا امشب من بهت ثابت کنم که خوب شدم ..بعد زن و شوهر میشیم و اون دختر رو با هم بزرگ می کنیم ..

و اومد به طرفم که منو بگیره ..می دونستم که اگر دستش بهم برسه دیگه خلاصی ندارم ..

اتاق تارا پشت سرم بود ..

مثل برق خودمو انداختم توی اتاق اون و درو بستم و قفل کردم  و با تمام نیرو تخت رو  هل دادم و کشیدم تا پشت در و با دستی لرزان شماره ی شیدا رو گرفتم ..با چند تا زنگ گوشی رو جواب داد و با گریه گفتم شیدا خودتون رو برسونین مهدی اومده اینجا ..به دادم برس ...

اما اون از پشت در داد می زد احمق کاری باهات نداشتم ..

بازم اشتباه کردی ..آخه برای چی ازم می ترسی ؟بیشعور  اگر می خواستم همون لحظه ی اول می تونستم هر کاری می خواستم باهات بکنم ..نکردم ..نکردم ..آتوسا من کاری نکردم ....

من فقط می خوام باهات حرف بزنم ,, گرفتار شدم ..می خواستم ازت پول قرض کنم ...

بهت بر می گردونم یک ماهه سه میلیون بهم بده ..سودشم بهت میدم ......






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهاردهم- بخش چهارم 





در حالیکه نفس نفس می زدم نگاهی به تارا کردم که خواب بود و حتی از این سر و صدا ها هم بیدار نشد ...

سکوت کردم ..مهدی شروع کرد با صدای بلند گریه کردن و گفت : لامذهب بیا بیرون ..حالا که می ببینی بهت احتیاج دارم ,, باز می خوای منو تحقیر کنی؟ من ازت قرض می خوام همین ,,  ....

صدام در نیومد ...حالا می فهمیدم که اون علاوه بر مشکلی که داشت حال روحی خوبی هم نداره ..

دلم براش می سوخت ولی می ترسیدم دوباره بلایی سرم بیاره .....

کمی بعد مهدی هم بی صدا شد ..حتی سعی نکرد درو باز کنه ..تا صدای زنگ در بلند شد ..نمی دونستم چیکار کنم ..

شیدا به کمک همسایه ها وارد ساختمون شده بود  به این بهانه که دزد اومده  ..

همه با هم پشت در آپارتمان من بودن و می زدن به در ..

جرات پیدا کردم و درِ اتاق رو  آهسته باز کردم و نگاهی انداختم  ..مهدی روی مبل خواب بود ..دویدم درو باز کردم ...

و بعد با کلی حرف و حدیث شایان  اونو به زور با خودش برد و شیدا پیش من موند ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهاردهم- بخش پنجم 






اما  حالم اصلا خوب نبود احساس نا امنی می کردم ...و روز بعد   اولین کاری که کردم این بود که رفتم کلانتری تا ازش شکایت کنم..

مهدی برای شایان  قسم خورده بود که نمی خواسته آسیبی به من بزنه و مست بوده و اصلا نفهمیده چرا اون موقع شب اومده بوده سراغ من,, همه این حرف رو قبول کردن و می خواستن منم بپذیرم  ..

ولی من باور نمی کردم ..چون اون از در ورودی با کلک وارد شده بود ؛؛  و تا اون موقع شب توی پله ها منتظر من مونده بود ؛؛

 یک آدم مست نمیتونه همچین کاری بکنه ..من حدود   ده دقیقه توی راهرو ایستادم و اون صداش در نیومد تا من وارد خونه شدم ..

حرف هاش ضد و نقیض بود و از یک آدم عاقل چنین کارایی بعید به نظر می رسید ..تازه  اون بهم حمله کرد بود و اینو کاملا انگار می کرد  و می گفت یادم نمیاد ....






داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_چهاردهم- بخش ششم






افسر پلیس ازم پرسید بهتون صدمه ای زده ؟ 

گفتم : نه ..

گفت فحاشی کرده ؟ 

گفتم : نه به اون صورت ولی ..

گفت : خانم بی خودی وقت خودتو ما رو نگیر ..شوهر سابقت اومده بوده باهات حرف بزنه کاری هم که نکرده بی خودی خودتو علاف می کنی ..فایده ای هم نداره ...

با افسوس گفتم : می دونم توی این مملکت این طور چیزا جرم محسوب نمیشه ...کاش یک تحقیق می کردین ..کاش کسی بود که می فهمید زندگی من شده بازیچه ی دست یک آدم روانی که به ظاهر خوبه ...

 اون داره منو علنا تهدید می کنه و این به نظر شما بی خودیه ؟ باید منو بکشه که باور کنین ؟ 

فهمیدم که از این راه هم نمی تونم به جایی برسم ..و این احساس نا امنی باعث شد فکری به ذهنم برسه بهترین کار این بود که یک خونه بگیرم و با مامان و بابا زندگی کنم هم خیالم از بابت تارا راحت می شد ..هم خودم شب ها سرمو با آرامش روی بالش میذاشتم و با هر صدایی از جا نمی پریدم ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز