داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_دوازدهم- بخش پنجم
گفتم : تو جای من نیستی که بدونی گاهی آدم چاره نداره و باید با زندگی کنار بیاد ..وقتی میگه پول ندارم از خونه برم بیرون من باید چیکار کنم ؟ وقتی نداره خرجِ زندگی رو بده .. مجبور میشم ...خوب من دارم چرا سختی بکشیم ..گفت : ای داد بیداد تو درست بشو نیستی آتوسا ..بد عادتش کردی ..مَرده ؛؛ باید از زیر سنگ هم شده در بیاره چطوری حاضر میشه دستشو جلوی تو دراز کنه ؟ اصلا بگو تا کی می خوای ادامه بدی ؟ گفتم : نمی دونم تو حالا حرص نخور قندت بالا بوده دوباره حاللت بد میشه .. خودم یک کاریش می کنم ...گفت : من این چیزا حالیم نیست می خوام استودیو رو به تو بفروشم پولاتو جمع کن ..
سه ماه بعد دخی رفت ...ومن به تنهایی هم کارای اونو می کردم و هم فیلم برداری که پولِ بیشتر به دست بیارم ...و هر دوماه یکبار سهم دخی رو براش می فرستادم ...
حدسم در مورد مهدی درست بود که از دخی حساب می بره رفتارش با من فرق کرده بود و باز مثل طلبکار ها ازم پول می خواست .. و مدام از قرضی که بالا آورده بود حرف می زد ومی گفت اگر نتونه تهیه کنه میندازنش زندان ...
داستان #تارا 💞🧚♀️
#قسمت_دوازدهم- بخش ششم
حرفای دخی توی گوشم بود و زیر بار نمی رفتم ...اون می گفت و من از این گوش می گرفتم و از اون گوش بیرون می کردم ....بالاخره روش خودشو عوض کرد ..حالا بهم فشار میاورد که باید تمکین کنم ....و اون قدر این کش مکش ها ادامه پیدا کرد که دوباره به ستوه اومدم و با حرفایی که دخی مرتب توی گوش من خونده بود حس می کردم این منم که باید عوض بشم و گرنه هیچ چیز توی زندگی من تغییر نمی کنه ..
این بود که بعداز مدت ها دوباره رفتم پیش دکتر ی که مهدی میرفت تا باهاش مشورت کنم و ببینم کجای کارم اشتباهه ،،
و اون بعد از شنیدن حرفای من فکری کرد و گفت : ببین آتوسا خانم به حرفای من خوب گوش کن و برای همیشه به خاطرت بسپار ..
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar