2777
2789
عنوان

تارا+ واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 154552 بازدید | 1207 پست

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_دوازدهم- بخش پنجم








گفتم : تو جای من نیستی که بدونی گاهی آدم چاره نداره و باید با زندگی کنار بیاد  ..وقتی میگه پول ندارم از خونه برم بیرون من باید چیکار کنم ؟ وقتی نداره خرجِ زندگی رو بده .. مجبور میشم ...خوب من دارم چرا سختی بکشیم ..گفت : ای داد بیداد تو درست بشو نیستی آتوسا ..بد عادتش کردی ..مَرده ؛؛ باید از زیر سنگ هم شده در بیاره چطوری حاضر میشه دستشو جلوی تو دراز کنه ؟ اصلا بگو تا کی می خوای ادامه بدی ؟ گفتم : نمی دونم تو حالا حرص نخور قندت بالا بوده دوباره حاللت بد میشه .. خودم یک کاریش می کنم ...گفت : من این چیزا حالیم نیست می خوام استودیو رو به تو بفروشم پولاتو جمع کن ..

 سه ماه بعد دخی رفت ...ومن به تنهایی هم کارای اونو می کردم و هم فیلم برداری که پولِ بیشتر به دست بیارم ...و هر دوماه یکبار سهم دخی رو براش می فرستادم ...

حدسم در مورد مهدی درست بود که از دخی حساب می بره رفتارش با من فرق کرده بود و باز مثل طلبکار ها ازم پول می خواست  .. و مدام از قرضی که بالا آورده بود حرف می زد ومی گفت اگر نتونه تهیه کنه میندازنش  زندان ...




داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_دوازدهم- بخش ششم








حرفای دخی توی گوشم بود و زیر بار نمی رفتم ...اون می گفت و من از این گوش می گرفتم و از اون گوش بیرون می کردم  ....بالاخره روش خودشو عوض کرد ..حالا بهم فشار میاورد که باید  تمکین کنم ....و اون قدر این کش مکش ها ادامه پیدا کرد که دوباره به ستوه اومدم و با حرفایی که دخی مرتب توی گوش من خونده بود حس می کردم این منم که باید عوض بشم و گرنه هیچ چیز توی زندگی من تغییر نمی کنه ..

این بود که بعداز مدت ها دوباره رفتم پیش دکتر ی که مهدی میرفت تا باهاش مشورت کنم و ببینم کجای کارم اشتباهه ،، 

و اون بعد از شنیدن حرفای من فکری کرد و گفت : ببین آتوسا خانم به  حرفای من خوب گوش کن و برای همیشه به خاطرت بسپار ..





#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_دوازدهم- بخش هفتم








؛؛؛؛وقتی برای بار چندم توی زندگیت با چیزی روبرو میشی که می دونی برای روحت آسیب زننده اس و تو بازم اون اشتباه رو تکرار می کنی مسلما توی بن بست گیر کردی ..و هیچ چاره ای نداری جز اینکه این وسط یک چیزی رو تغییر بدی ..اینو بدون که روح ما در جهت رشد مون هیچ زمانی کوتاه نمیاد که بزاره تو راه غلط بری ..و با وجود اینکه اون غط ها رو تکرار می کنی دورنت می فهمه و بهت هشدار میده و خودت می فهمی که حالت بده  ...این حال بد بهت میگه داری راه رو اشتباه میری یا تغییر کن یا برات بحران خلق می کنم که مجبور بشی تغییر کنی ..تنهات می کنم ؛؛ افسرده ات می کنم ..مریضت می کنم تا بفهمی که یک جای کارت ایراد داره ..و معمولا خیلی طول می کشه تا بفهمیم چی می خواد به ما بگه ؛؛ مدام فکر می کنیم چرا ؟ برای چی اینطوری شد ؟ یعنی مغزت قفل میشه ..بعد یا یک سری کارای عجیب و هیجانی می کنی و یا هیچ کاری نمی کنی و به اون زندگی تن در میدی ..ولی همش داری فکر می کنی که کجای کارم اشتباه بوده؟ ..این نقطه ای که وقتی بهش برسی اول راه شناخت خودته ..



داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_دوازدهم- بخش هشتم






شاید افسرده بشی و آرزوی مرگ خودت رو بکنی ..وقتی خوب توی این حالت غرق شدی و رسیدی به ته ته خط ..دوباره روحت تو رو به خودت میاره که وظیفه ی روح رشد دادن آدمه ..اونجا تازه متوجه ی اشتباهات میشی ...تو باید خودت به خودت کمک کنی ببین چه کاری رو دوست داری انجام بدی که روحت راضی باشه ؛ با زجر؛ زندگی کردن نه برای خودت خوبه نه برای کسی که فکر می کنی داری براش فداکاری می کنی ...تو باید اول حال خودت خوب باشه تا بتونی به دیگران کمک کنی ،،،،

وقتی از پیش دکتر بیرون اومدم بیشتر آشفته بودم ..هنوز درست خودمم نمی دونستم چیکار کنم تا حال دلم خوب بشه  ....هنوز ته دلم مهدی رو دوست داشتم دلم نمی خواست از دستش بدم ..و هر بار که فکر می کردم اونو از زندگیم بیرون کنم بشدت دلم می گرفت ..اما اینو می دونستم که هیچوقت با اون خوشحال نخواهم بود پس باید میسر زندگیم رو عوض می کردم ...






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_دوازدهم- بخش نهم








تا یک بعد از ظهر که هر دومون خونه بودیم بی موقع  زنگ در خونه ی ما رو زدن ..مهدی خوابیده بود یک هفته ای می شد که باشگاه هم نمی رفت ..و روزا بیشتر توی خونه بود ..درو باز کردم چند تا مامور  با حکم جلب اومده بودن ...از خواب پرید و اول سر من داد زد که چرا درو باز کردم ..بعدم مجبور شد لباس بپوشه و با اونا بره در حالیکه سخت از دست من عصبانی بود ...

و این نقطه ی پایان زندگی من با مهدی شد ..وکیل گرفتم باهاش حرف زدم به شرط اینکه بدون چون و چرا طلاقم بده قرضشو میدم و آزادش می کنم ..قبول کرد و کار تموم شد ..و در تمام مدت با هم روبرو نشدیم ...حتی روزی که من رفتم محضر اون نیومد و وکیل فرستاد ...با اینکه خودم این طلاق رو می خواستم اصلا باورم نمی شد که مهدی حتی نخواد توی محضر منو ببینه ..خیلی بهم ناگوار اومده بود چند روزی حالم خراب بود ..دلم نمی خواست با کسی حرف بزنم ..ولی به زودی به خودم اومدم و با اصرار شیدا رفتم سرکار ....




داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_دوازدهم- بخش دهم








وقتی با تلفن به دخی خبر دارم از شادی چند تا بار فریاد زد ....ولی بقیه نمی دونستن و من هنوز جرات نکرده بودم که بهشون بگم شوهر من سادیسم داشت و چقدر در این رابطه من آزار روحی و جسمی شده بودم .....

ولی بابا از شنیدن این خبر یک لبخند روی لبش نشست و چندین بار سرشو به علامت تایید تکون داد ..و باز بدون اینکه حرفی بزنه به من نگاهی کرد ؛؛ نگاهی که حاکی از رضایت اون بعد از چند سال بود ....

و با اومدن تارا توی زندگیم طعم  خوشحالی رو چشیدم ..اون با خودش برای من امید و عشق آورده بود ..احساس می کردم اون مسیر سخت رو  برای رسیدن به اون طی کردم ..و تارا  به دنیا اومده بود که مال من باشه  ...و حالا   همه ی وجودم  بود ؛؛ قلبم بود و روحم ..نفسم به نفس او پیوند خورده بود ...وقتی بغلش می کردم و روی سینه ام می گرفتمش حس عجیبی داشتم ..





#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #تارا 💞🧚‍♀️

#قسمت_دوازدهم- بخش یازدهم








وقتی دستهای کوچولو شو به صورتم می کشید و یا مامان صدام می کرد ..وقتی اولین قدم هاشو  بر می داشت ..حالم خیلی خوب بود ..و از ته دلم خوشحال بودم که خودمو از لجن زار زندگی با مهدی بیرون کشیده بودم ...از اون همه تحقیر و توهینی که بازم به خاطر حیای ذاتی که دارم نتونستم به زبون بیارم ..

صدای گریه ی تارا رو شنیدم بچه ام هیچوقت با گریه بیدار نمی شد ولی اون روز ترسیده بود ...فورا خودمو بهش رسوندم دستهاشو باز کرد و بغلش کردم .. آزیتا نتونست زیاد بمونه تا تارا بیدار بشه ولی گفته بود شب با شوهرش میاد خونه ی ما ... از اینکه دوباره سر و کله ی مهدی پیدا شده  به دلم هراس افتاده بود و نمی خواستم تنها بمونم ..





ادامه دارد






#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
دستت دردنکنه استاترهروز میام نینی سایت اول میام این صفحه رومیخونم بازم ممنون

خواهش میکنم عزیزم ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
واي من اصلا حواسم نبود امروز شنبه هست و داستان نداريم  شايد بيشتر از ده بار اومدم سرزدم تا الا ...

عزیزززززززززم 😅

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان خوبم سلام‌ متاسفانه جای هستم تا شب داستان و میذارم ممنون از صبوریتون ❤️

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

 خوش بگذره

گذاشتی لایکم می‌کنی 😘

وزن اولیه ۱۱۱.۶۰۰  🤕😮‍💨😬  وزن هدف ۶۰ کیلو😍🥰 😎😎من می تونم💪💪💪💪   فرودین ۱۴۰۳ ،،، ۹۸ کیلو    خرداد ۱۴۰۳،،، ۹۱ کیلو    ۱۵ تیر ۱۴۰۳ ،،،،، ۸۷ کیلو   اول آذر ۸۰     کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش ...

داستان #تارا 💞🧚‍♀️#قسمت_سیزدهم- بخش اول

دستهاشو دور گردنم حلقه کرده بود و صورتشو گذاشته بود روی صورتم خواب آلود بود و داشت  خودشو لوس می کرد و بعید به نظر می رسید که بخواد به اون زودی ازم جدا بشه ..محکم بوسیدمش و گفتم : دختر من گرسنه اس  ؟ چی می خوای مامان جان برات بیارم بخوری ؟ موز می خوری  ؟ گفت : آره ..می دونستم موز خیلی دوست داره و در هر شرایطی ازش نمیگذره ..همینطور که بغلم بود رفتم سر یخچال و یک موز برداشتم و زیر دستی ..و گذاشتمش روی مبل و گفتم پس اینجا بشین تا من برات تیکه کنم ..دستشو آورد بالا یعنی بده خودم می خورم ..پوست شو کندم و دادم دستش ..تلفنم زنگ خورد ..شیدا بود ..گوشی رو بر داشتم و گفتم : کجایی ؟ گفت: با شایان  آتلیه ..عکس های عروسی دیشب رو آماده می کردیم....#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #تارا 💞🧚‍♀️#قسمت_سیزدهم- بخش دوم

گفتم : شام بیان خونه ی ما آزیتا و شوهرش هستن ..گفت : نمی تونیم باید بریم خونه ی مادر شایان؛ چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ ..گفتم : آره ؛؛ شیدا بیا اینجا ؛؛ مهمونی نیست کارتون دارم باید با شما حرف بزنم مخصوصا با شایان ...گفت : اوه ؛  باشه قربان مثل اینکه عصبانی هستی ؛؛ چرا ؟ چی شده بهم بگو آتوسا ..گفتم : عصبانی نه ..ولی عصبی چرا ...بیا بهت میگم خونه ی مامان شایان رو اگر میشه کنسل کن لطفا ...همینطور که تارا دنبالم میومد و باهاش حرف می زدم و قربون و صدقه اش می رفتم شام رو آماده کردم ..با اومدن آزیتا و مانی خیالم از بابت تارا راحت شد اونقدر ذوق کرده بود که نمی دونست با اون چطوری بازی کنه  ...مانی خیلی خوب به دلش راه میومد و با هم کنار میومدن ...#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #تارا 💞🧚‍♀️#قسمت_سیزدهم- بخش سوم

بالاخره همه اومدن و شام خوردیم وتا اون موقع حرفی نزدم ..ولی نمی دونستم خبر های خونه ی منو شایان به مهدی میده یا رسول شوهر آزیتا ؛؛ ولی اینو می دونستم که هر دوشون با اون در تماس هستن ..تا اون موقع برام مهم نبود ولی حالا که پای تارا در میون بود نمی خواستم آرامش اون بچه  بهم بخوره ...این بود که بعد شام هر دوشون رو کشیدم کنار و گفتم : با مهدی دوست هستین  به جای خود به من مربوط نیست,  ولی بهم بگین کدومتون براش خبر می برین ؟ هر دوی شما خوب می دونین که نمی خوام دیگه مهدی رو ببینم ..اون از کجا همه چیز زندگی منو می دونست ؟...شایان گفت : به خدا من چیز زیادی بهش نگفتم ..می پرسه و بعضی چیزا رو مجبور میشم بگم ولی چیزی که به ضرر تو باشه نگفتم به خدا ..#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #تارا 💞🧚‍♀️#قسمت_سیزدهم- بخش چهارم

رسول گفت : راستش من در مورد تو باهاش حرف می زنم ..میگم شاید راهی باشه آشتی کنین ..آخه مهدی خیلی دلش می خواد؛؛ ناراحته همش میاد پیش من  و میگه تو بی دلیل ازش جدا  شدی ..خوب زن و شوهر ا با هم اختلاف پیدا می کنن آخه شما که حتی اختلاف هم نداشتین ....آتوسا خانم به خدا گناه داره ..اینطوری بی دلیل زندگی تون بهم خورده اونم ناراحته ..خودتون می دونین الان هر دختری رو بخواد از خدا خواسته زنش میشه ..میگه می ترسم ازدواج کنم و آتوسا پشیمون بشه و راه برگشتی نداشته باشیم ..گفتم : ها ها ..خندیدم ..رسول ؛ مهدی داره گولت می زنه ...اون دروغ میگه ...این خبرا نیست اون خودش بهتر از هر کس می دونه که راه برگشتی نداریم حالا چرا این کارو می کنه نمی دونم ....بعد از یکسال یادش اومده که ناراحته زندگیش بهم خورده ؟ بره یکی از اون دخترا رو بگیرم من به شما نوشته میدم خوشحالم میشم ....#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #تارا 💞🧚‍♀️#قسمت_سیزدهم- بخش پنجم 

رسول گفت : اون میگه نمی تونه تو رو فراموش کنه ... گفتم : پس بهتون میگم چرا الان اومده و منو می خواد .. بی پول شده ..پول می خواد من می دونم و اونو میشناسم ..اون  فکر می کنه من همون آتوسای قبلی هستم و بازم گول حرفاشو می خورم ..حتما یک دختر احمق مثل من پیدا نکرده که بگیره ...حالا بعد از یکساله دوباره یاد من افتاده  ؟آره  مطمئنم بی پول شده ...عرضه ی پول در آوردن نداره ..اون عشق و عاطفه سرش نمیشه ..همه ی کاراش روی نقشه اس ...رسول گفت : تو رو خدا اینطوری نگو ..مهدی پسر خوبیه ..حالا اگر نمی تونه مثل تو پول در بیاره گناهی نداره که ...من می فهمیدم که هر چی از این حرفا بزنم فایده ای نداره و اونا نمی تونن بفهمن که علت جدایی ما جدی تر از این حرفا بوده ...گفتم : شیدا ؛ آزیتا بیان اینجا می خوام حرف بزنم ...ولی نمی خوام این حرفا به گوش بابا و مامان برسه ..به اندازه ی کافی اذیت شدن ...وقتی همه جمع شدن من سکوت کردم می خواستم فکر کنم از کجا شروع کنم ...#ناهید_گلکار@nahid_golkarداستان #تارا 💞🧚‍♀️#قسمت_سیزدهم- بخش ششم 

دیگه واهمه ای از گفتن واقعیت نداشتم ....آب دهنم رو قورت دادم و یک مرتبه رفتم سر اصل مطلب و گفتم :  ..مهدی سادیسم جنسی داشت ....آزیتا از جا پرید  و با تعجب گفت : یعنی چی ؟ تو چی داری میگی آتوسا ....گفتم :  منو به قصد کشت می زد ..یادتونه دستم شکسته بود ؟ یادتونه صورت و بدنم همیشه  کبود می شد ؟ می گفتم خود به خود میشه، ناراحتی خونی دارم ؛؛  و دارم میرم پیش دکتر معالجه می کنم ؟ اون منو می زد تا سر حد مرگ آزارم می داد خیلی بدتر از اونی که فکرشو بکنین ..  و به اندازه ی کافی تحمل کردم ..و تنها این نیست ..اون داشت از من سوء استفاده می کرد و پولای منو به باد می داد ..شما بگین من در ازای چه چیزی باید بهش باج می دادم ..هر چهار نفر مات مونده بودن ..و نا باورانه به من نگاه می کردن ...گفتم : اگر منو دوست داشت ؛ وقتی بهش گفتم قرضت رو میدم طلاقم بده قبول نمی کرد ..می گفت نمی خوام تو رو از دست بدم ..بهتون قول میدم الانم به خاطر پول دوباره اومده سراغم ..اگر منو دوست دارین و یکم بهم احترام می زارین به خاطر من و تارا اونو از زندگی من دور نگه دارین ..#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

داستان #تارا 💞🧚‍♀️#قسمت_سیزدهم- بخش هفتم رسول دستشو گذاشت روی سرشو از جاش بلند و گفت یا خدا ..باورم نمیشه ..مرتیکه ی عوضی ؛؛ اون منم گول می زد ...واقعا مهدی این جور آدمیه ؟ باورم نمیشه ؛؛  آزیتا در حالیکه نمی تونست جلوی اشکهاشو بگیره ..گفت : الهی من بمیرم برات چرا حرف نمی زدی ؟ چرا شش سال باهاش زندگی کردی ؟ اگر تو رو می کشت چی ؟ من به خدا بو هایی برده بودم می دیدم آتوسا همیشه غمگینه ..دیده بودم حتی وقتی همه می خندیدن اون صورتش پر از غم بود ...ولی اینطورشو حدس هم نمی زدم ...شیدا هم عصبی شده بود و گفت : وای آتوسا ؟  این همه مدت برای چی تحمل می کردی ؟ ما رو بگو که فکر می کردیم مهدی یک فرشته اس ..و تو خود خواهی کردی ازش جدا شدی ....و اونشب راز من بر ملا شد ..چاره ی دیگه ای نداشتم و می دونستم که مهدی از طریق اون دونفر می خواد بهم نزدیک بشه ..شوهر آذر بهترین کسی بود که می تونست ازم حمایت کنه چون از اولم با مهدی رابطه ی خوبی نداشت و یک کرد غیرتمند بود ...ولی سه سالی بود که رفته بودن کرمانشاه و ما خیلی کم آذر رو می دیدیم ....#ناهید_گلکار@nahid_golkar

این کاربری دست دو نفره. (خدایا شکرت برای ‌وجودت )

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز