یه ترس عجیبی تو دل نوشین بود نمیدونست باید چیکار کنه
امیر که نگاه وحشت زده نوشینو دید گفت من معذرت می خوام نباید میترسوندمتون میخواستم باهم صحبت کنیم نوشین هنوزم دو دل بود اما لفظ آروم امیر به دلش اطمینان خاطر کوچکی می داد
امیر آدمه آروم و متینی بود تا به حال هیچ صدای بلندی از امیر تو خونه توجهش رو جلب نکرده بود هیچ وقت متوجه رفت و آمدهای امیر نمیشد به خاطر همین خودشو جمع کرد و گفت باشه اما چه صحبتی امیر گفت این جا خوب نیست بریم تو حیاط
امیر اولین باری بود که دستپاچه میشد شروع کرد به صحبت کردن
راستش من نمی دونم از کجا شروع کنم از اونجایی شروع کنم که اولین بار شما را دیدم یا چند ماهی که ...
سکوت کرد
نوشین با نگاهه معصوم و کنجکاوش امیر و برانداز میکرد
میدونست که صحبت امیر در مورد چی میتونه باشه امیر ادامه داد
بار اولی که شمارو دیدم تو خونتون بود
خاطرتون که هست
وقتی نگاه مظلوم ملتمسانه شمارو دیدم ته دلم یه جوری شد حس بدی داشتم و از طرفی حس خوب حس بدم برای این بود که چرا یه دختر ب این معصومی باید وسط اتاق بشین و ضجه بزنه و درد داشته باشه حس خوبم برای این بود که میتونستم کمکش کنم اما تو این مدت نمیدونم چی شد وقتی پدرم صداتون می کرد دوست داشتم صداتونو بشنوم وقتی حاج خانم میگف که با هم برین بیرون عاشق این بودم که چادرتون و سر میکردین و باهاش میرفتین بیرون
نرگس ک آبجی آبجی میکرد دلم ضعف می رفت
اما بخدا هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که نگاه بدی به شما داشته باشم
اما دله دیگه دست خودم که نبود به خودم اومدم و دیدم دلمو به شما باختم به دختری که خیلی معصوم و مظلوم بود به دختری که فقط خستگی تو نگاهش موج میزد
امیر از سکوتی که حاکم بود تعجب کرد سرشو آورد بالا و دید