نرگس با تکونهای نوشین از خواب بیدار شد
چیزی شده آبجی
می خوام باهات صحبت کنم نرگس تعجب کرد
درباره چی
امیر
نرگس با شیطنت گفت آی کلک بگو ببینم چه خبره نوشین نشست و براش تعریف کرد گفت که خستس گفت که آرامش میخواد گفت دیگه نمیتونه مثل قبل زندگی کنه دلش ینفر میخواد که باهاش خوشبخت بشه باهاش آروم باشه گفت شک داره
شک داره که میتونه امیر خوشبخت کنه یا نه میدونست امیر خیلی آدم خوبیه اما نوشین اون نوشین سابق نبود
نرگس تمام حرفهای نوشین و گوش داد لبخندی زد و گفت پس تو هم دوسش داری
نوشین سرشو پایین انداخت و گفت نمیدونم
نرگس گفت ب داداش امیر بگم خوشحال میشه و دویید سمته در تا نوشین از جاش بلند بشه نرگس رفته بود ب در ک رسید امیر داشت میرفت بیرون نگاهش ک ب امیر افتاد قلبش شروع کرد ب زدن
امیر سلام کرد و رفت
نوشین ب قلبش نگاه کرد و گفت
خجالت بکش تو ک انقد بی حیا نبودی بعدم ریز خندید
خبر جواب نوشین نسبت به علاقه امیر که تو خونه پیچید حاج خانم خیلی خوشحال بود آقای دادفر هم از این وصلت راضی بود نوشین و امیر تمام حرف هاشون رو با هم زده بودند و تصمیم گرفتم که با هم یه زندگیه جدید شروع کنن
امیر میدونست که این نوشین نیاز به مداوا داره نیاز به محبت دارد به خاطر همین بهش قول داده بود که تا آخر عمرش مثل یک ملکه باش رفتار کنه