2777
2789
عنوان

داستان۱

5118 بازدید | 255 پست

توخانواده سنتی و قدیمی زندگی میکرد 

اهل یه روستای کوچیک و معتقد 

ب جز خودش ۳تا خواهر و ۲تا برادر داشت 

ازهمه کوچیک تر بود همه میگفتن مامانش سرش گوشت آهو خورده ک انقد خوشگله 

یه دختره بامزه و شیطون و شاد

تو روستاشون کسی سواد نداشت چون خوب نمیدونستن مخصوصا واسه دختر 

پسرایی ک درس میخوندن یا از خونه بریده بودن یا ب هزارتا کلک رضایت گرفته بودن 

مامان و باباش و خواهر برادراش مهربون و خوب بودن ولی خب اهل همون روستا و با همون اعتقادات

دختره ما یکم با بقیه فرق داشت .کنجکاو و باهوش ،هرکی هرکاری میکرد زود یاد میگرفت 

خواهر بزرگترش ۲۰ سالش بود

و بعده اون یه دختره ۱۸ ساله و یه دختر ۱۵ ساله ک هر۳ ازدواج کرده بودن و زندگیه خودشون و داشتن دوتا داداش دوقلو هم بودن ۱۰ ساله و خودش ۶ سالش بود و ریزه میزه

داستان اصلی از اونجا شروع شد ک ....


همه بار اول ثبت نام کردن پس انقد نگیدکاربریت یا عضویتت مبارک از نظرم خوشت نیومد مشکل خودته سوال کردی  از قضاوت متنفرم پس ن بکن ن میکنم قبل از هر حرفی یکم فکر کردن بد نیست

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

دوستان داستان واقعیه 

دوس داشتم براتون تعریف کنم 

تا جایی ک بشه امروز میزارم 😊💖

همه بار اول ثبت نام کردن پس انقد نگیدکاربریت یا عضویتت مبارک از نظرم خوشت نیومد مشکل خودته سوال کردی  از قضاوت متنفرم پس ن بکن ن میکنم قبل از هر حرفی یکم فکر کردن بد نیست

دوستان داستان واقعیه  دوس داشتم براتون تعریف کنم  تا جایی ک بشه امروز میزارم 😊💖

خواهشا امروز تموم کن بعد تاپیک رو میترکونن

سخت گذشت تا فهمیدم هیچ چیز از هیچکس بعید نیست

داستان از اونجایی شروع شد ک دختره ما پا تو ۸ سالگیش گذاشته بود و کلی سوال و کنجکاوی تو ذهنه کوچولوش تلمبار  شده بود

کل روستا از دستش شاکی بودن چون زشت بود یه دختر انقد کنجکاو باشه و پررو

ب هرکی یا هرچی میرسید ک حس کنجکاویش و تحریک میکرد شروع میکرد سوال کردن و کلافه کردن

خب دست خودش نبود

تو روستایی ک هیچ پیشرفتی نداشت حالا یه دختره کوچولو پیدا شده بود ک کل روستا رو بهم میریخت


خورشید ک شبا میره کجا میره؟

بچه از کجا میاد؟

اون حاج خانومه ک میگن مُرد چرا مُرد ، چرا خاک روش ریختن مگه دونه بود؟

و خیلی سوالایی ک برای همه عذاب آور بود

چون هیچکس نمیتونس این فسقلی و قانع کنه

دیگ کم کم ب جایی رسید ک ۱۲ سالش بود

از پیر روستا بگیر تا بقیه همه هرروز جلو  در خونه مشهدی حسین صف میبستن ک اگ نمیتونی دخترتو جمع کنی شوهرش بده بذار مسئولیت بگیره تا این فکرا از سرش بره

ولی مشهدی حسین نفسش ب این یدونه دخترش بند بود اما از یطرف فشار اهل روستا و از یطرف خواهر برادراش ک دیگ هرکدوم مزه زندگی و چشیده بودن و کم کم داشتن از حرفای مردم اذیت میشدن فکره این بابای مهربون و آزرده کرده بود ...


همه بار اول ثبت نام کردن پس انقد نگیدکاربریت یا عضویتت مبارک از نظرم خوشت نیومد مشکل خودته سوال کردی  از قضاوت متنفرم پس ن بکن ن میکنم قبل از هر حرفی یکم فکر کردن بد نیست

تندتندبزار لطفا

خاطره زایمانم بچه عجیب ترین موجود دنیاست...می اید،مادرت میکند،عاشقت میکند،رنجی ابدی را دروجودت میکارد،تا اخرین لحظه عمر عاشق نگهت میدارد  وتمام...! بگمانم مادر بودن یک نوع دیوانگی ست، وقتی مادر میشوی رنجی ابدی سراغت می اید، رنجی نشات گرفته از عشق..،مادر که میشوی میخواهی جهان را برای فرزندت ارام کنی،میخواهی بهترین هارا از ان او کنی،وقتی می خزد،چهاردست وپامیرود،راه میرود ومیدود،توفقط تماشایش میکنی وقلبت برایش تند میتپد..❤از دردش نفست میگیرد روحت از بیماری اش زخم میشود،مادر که میشوی دیگر هیچ چیز جهان مثل قبل نخواهد بود،مادر که میشوی کس دیگری میشوی کسی که وجودش پر از عشق وجنون ودیوانگی است..
2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز