من هیچوقت اعتقادی نداشتم تا امروز که تو جاده ای که بی دلیل تاریک بود داشتم از یه ماشین سبقت میگرفتم یه سگ ولی بزرگتر از حد معمولش بدون نگاه کردن به اطراف بدون تغییر سرعتش قدم زنون اومد یهو جلو ماشین
سرعتم اونقدری بود که اگر میزدم بهش چیزی از هیچکدوممون نمیموند
هنوز موهای تنم سیخ وایساده بعد ده ساعت
به سختی ردش کردم مادر و همسرم هم دیدنش بعد از ما چن تا ماشین دیگه هم پشت سرمون بودن انتظار داشتیم اونام یا بزنن بهش یا مثل ما ردش کنن اما هیچی پشت سرمون نبود
هر سه نفرمون هم خونه که رسیدیم زبونمون حرکت کرد حرف زذیم مشخصاتشو مثل هم دادیم