یکی از فامیلامون که مطمئنم دروغ نمیگه چندسال دبیرستانش تو یه روستا درس میخونده و تو خوابگاه بوده
خوابگاشونم وسط بیابون بوده
گفت یه شب خواب بودم احساس کردم یکی تو اتاقه لامپاشم خاموش بوده
یه دفعه یچیزی کمرشو چنگ زده محکم اونم شروع کرده به جیغ زدن
دخترا از اتاقای دیگه ریختن سرش. ببینن چه خبره اومدن نجاتش دادن
ازش که قضیه رو پرسیدن گفت که یه موجود پشمالو قد کوتاه سیاه اومد کنار تختم کمرمو چنگ زد انداختم رو زمین .حتی کمرشم قرمز شده بود و جای خراش مونده بود روش