اره از رو پاهام میرفتن، حس میکردم ناخناشو شلوارم نخ کش میشد
یه چیز گرد کوچک بودن انگار
رفتن از زیر زمین یه جایی که آب بود انگار خیس بودن، طلسممو شکستن
اون یارو فوت شده سه ساله، تا طلسم و نمیشکست یه تومن پول هم نمیگرفت
نمک میپاشید و قسمشون میدادکه بعدش اذیتم نکنن، مسلمون بودن
حضرت علی و دوس داشتن