تو این مدت اطرافیان خودم همه متوجه شدن
زدو مادرم فهمیدو خونمون شد جنگ جهانی سوم
خیلی ازمادرم دلگیرم خیلی دلمو شکسته
من اشتباه کردم ولی حتی نخاست کمک کنه
این اقا تو گیرو دار درستشدنه کارشهو تقریبا دگ مشخصه کارش اما مادرم میگ ن من نمیتونم قبول کنم بلاتکلیفیه این هیچی خیلی داره ازارم میده نمیزاره برم بیرون یا اگم برم 10بار زنگ میزنه یا کلا خیلی محدودم کرده ازش متنفرم
بدبختی ماجرا ازجایی شروع شد کی زنک فضول بی شعور زنگ زد خونمون ک دخترتو فلانجا دیدن دگ خودتون فک کنین چ شد
از ی طرف میگ نمیشه بلاتکلیفیه نباید عقد بمونین نباید صیغه بمونین بعد اینجوری داره ازارم میده ک حتی نمیزاره برم پیش رفیقم مثلا تیک میندازه اره بری بیرون تو فلان کوچه ببیننت...
جالب اینه من تازه فهمیدم ک پدرمادرم با هم دوست بودن چنسال قبل ازدواج
ولی رفتار الانشون
خیلی برام غیرقابل درکه