خیلی خستم نمیدونم چرا زندگیم اینجوریه
واقعا از مادرم خستم دوسش دارم اما دوسش ندارم چجوری بگم ماجرا داره ....
چن سالیه با اقایی دوست هستم ولی ب مادرم نگفدم ینی اونقدر راحت نبودم که بگم یجوریایی میدونستم اگ بگم روزگارم سیاهه...
این اقا فامیل دورمونم هستو ما تو فضای مجازی اشنا شدیمو فهمیدیمخیلی اشنا هستیم
خلاصه یجوری شد ک دوست شدیم قصدش ازدواجه
ماجرایی شدو تو ی مراسم ب لطف خانواده اون اقا مادرم فهمید...
خب تو این مدت دوستی دوستم میگف پدرت میدونه ینی رفتارا و کارای پدرم نشون میداد ک میدونه
یجورایی جفتمون نترس بودیمو راحت بود رابطمون شهرمونم خب کوچیکهو متاسفانه مردم شهرمونم خیلی نامردو فضول...