2777
2789
عنوان

داستان زندگی من ( لیموناد یا ندا )

| مشاهده متن کامل بحث + 72076 بازدید | 207 پست

البته اینا رو دیگه به بابام نگفتم گفتم‌چقدر حرص بخوره از دست کاراشون فقط وقتی پرسیدن چی شد حمید آمد گفتم آره طفلی کارتهای عابر بانکشم اونجا انگار گم کرده که دیدم کل خانوادم شروع کردن که ندا چقدر ساده ای و این حمید هفت خطی که ما میشناسیم تو رو بازی داده که سوغاتی نیاره



منم گفتم حالا شاید راست میگه مامان بنده خدام یه سره خودشو سرزنش میکرد که چرا اصلا حرف صلوات شمارو زده و کاشکی خودشو کوچیک نمیکرد



منم هی بهش دلداری میدادم که نه بابا حالا مگه صلوات شمار چقدر قیمتش بود که بخاد نخره اینجوری فکر نکنید




خلاصه خیلی اون سری نتونستم باهاش قهر کنم که خانوادم نفهمن ما با هم قهریمو از کجا آب میخوره




چندی بعدش رفتیم با حمید دنبال مقدمات جشن ؛ مادر گرامیش هم همه جا باهامون میامد



یه چیز خیلی جالب که هنوزم نمیتونم هضمش کنم این بود که تو انتخاب لباس عروس نمیزاشت حمید منو ببینه و میگفت از نظر شرعی درست نیست هر چی میگفتم مادر جان ما با هم محرمیم میگفت خوب باشید درست نیست که حمید تو رو اینجوری با لباس لختی عروس ببینه میگفتم  لباس عروس که لختی آنچنانی نیست یه کم قسمت بالاش بازه فقط



اما بازم جلوی حمیدو میگرفت دستشو میکشید و نمیزاشت حمید منو ببینه ؛ حمید هم با شیطنت هی سرک میکشید و به مادرش میگفت خوب میخام نظرمو بهش بگم




واسه انتخاب لباس شب هم که خوب حمید به خاطر زنونه بودن مغازه نمیتونست واردش بشه لباسایی که فروشنده می آوردو با اکزاه نگاه میکرد و همش به فروشنده میگفت چقدر لباسش کوتاهه



 چقدر تنگه ؛  چقدر توریو بدن نماست ؛ چقدر ...



یه لباس بلند و پوشیده بیارید لطفا



خانم فروشنده گیج و مبهوت به من نگاه میکرد که یعنی چی



و بعد میگفت خانم بهش میگن لباس خواب ؛ اساسا همه لباس خوابا همین مشخصاتو دارن میگفت نه من ضخیم و بلند میخام فروشنده هم میگفت نداریم



چند تا مغازه اینجوری رفتیم و من فقط یواشکی میخندیدم از کاراش



واقعا یعنی نمیدونست یا میخواست حرص منو در بیاره نمیدونم




دیگه مادرش انقدر با ما راه رفته بود که از پا درد روزای بعدش شکر خدا نتونست با ما بیاد




واسه فیلمبردار ی و عکاسی چند جا رفتیم حمید قیمت ها رو که میشنید یه سوت میزد و سریع جیم میشد بهش گفتم آخرش که چی اینا نرخ اتحادیه دارن همه جا همینه




یه روز زنگ زد که یه خبر خوب یه جا پیدا کردم خیلی قیمتهاش عالیه بیا بریم اونجا رو هم ببین



رفتیم با هم دیدم جلوی سر درش نوشته کانون مهربانی وقتی رفتیم تو مرده توضیح داد که ما اینجا رو برای افراد کم بضاعت راه اندازی کردیم تا ازدواج سریع و آسانو فرهنگ سازی کنیم اینجا ماشین عروسو و عکاسی و فیلمبرداریو و لباس عروس و اگه خواسته باشید سفره عقدو کارت عروسیو دسته گل عروسو خودمون به عنوان یک پک بهتون میدیم با قیمتی استثنایی



قیمتو که گفت حمید باورش نمیشد شاید کل هزینه ای که گفت هزینه فیلمبرداری و عکاسی جاهایی که با هم رفتیم هم نبود




برق خوشحالیو تو چشاش میدیدم  گفت دیدی گفتم صبر کن پیدا میشه



بعد هم ما رو آقاهه راهنمایی کرد برای دیدن لباس عروسو و کارت عروسی



چقدر قدیمی بودن حالم بد شد گفتم بیا بریم گفت تو که هنوز خیلی چیزاشونو ندیدی گفتم لازم نیست بیا بریم  




بعد هم خودم آمدم سوار ماشین شدم باز آمدو شروع کرد ندا در مورد ما چی فکر کردی اگه دنبال آدم پولدار بودی که راه به راه واست خرج کنه چرا منو انتخاب کردی ما همین قدر داریم




گفتم میدونستم پولدار نیستید دیگه نمیدونستم بی بضاعتید



چرا نگفته بودی



 اینجایی که تو منو آوردی شبیه یه خیربه است گفت مال بی بضاعت هاست



خوب دست یه بی بضاعتو بگیر بیا اینجا کلی هم خوشحال میشه منو میخای چکار ولم کن



دیگه به جون رسوندی منو دست از سرم وردار




خلاصه حمید راضی شد که از اونجا دل بکنه روزهای دیگه هم  همین طور هزار جا میرفت تا یه خورده ارزون تر پیدا کنه



 دیگه چون مرگو بهم نشون داده بود برام همین که ا ون کانون مهربانی حداقل نیست کافی بود



ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

راستی یادم رفت اینو بگم که اون شب که حمید با پدرش اومده بودن خونمون واسه اینکه چند تا تیکه از جهیزیه رو به دوش پدرم بندازن و حمید با پدرم بحثشون شد پدرم بهش گفت تو خرید جهیزیه دختر بزرگم انقدر زحمت کشید یه بار ازش تشکر کردی یه بار گفتی خسته نباشید من دارم زحمتتاتونو میبینم که حمید گفت شما هر کاری میکنید واسه آبرو خودتون و دخترتونه که چیزی کم و کسر نباشه بعدا حرف پشت سرتون در بیاد



 



پدرم گفت مثلا چه حرفی میخاد دربیاد اصلا کی میخاد حرف بزنه هر چی جهیزیه میخرم واسه ارزشی هست که واسه دخترم قائلم وگرنه به خاطر شما و خانوادت باشه حتی کوچکترین چیزی هم نمیخریدم




پدرم بعد از اون شب به من گفت اینا خیلی پر رو تشریف دارن میخام از قصد یه چیزی  جا بندازم تو جهیزیه تا ببینم چه کار مثلا میخان بکنن و پنکه واسه جهیزبه ام نخرید




کم کم به جز اون  مورد جهیزیه تکمیل شد ؛



 روزی که میخواستیم جهیزیه رو بچنیم از خانواده اونا هم دعوت کردیم تا اونا هم باشن ( البته متوجه کمبود پنکه نشدن )




مادرش تا وارد شد چشاش گرد شده بود تا حالا واحدمو ندیده بود و زرق و برقش بدجور احوالشو بهم ریخته بود



هی با چشاش اینور اون ورو نگاه میکرد باورش شاید نمیشد پسر بی نزاکتش بخاد تو همچین خونه ای و با همچین وسایلی زندگی کنه



 



اما با این حال  دهنشو بسته بود نه مبارک باشه ای نه دستتون درد نکنه ای سکوت مطلق بود انگار روزه سکوت گرفته بود رفت و نشست رو یکی از مبلا و با چشمش همه چیو ورانداز میکرد




منو خواهرام هم داشتیم وسایلو باز میکردیمو میچیدیم یهو مادرشوهرم پا شد رفت تو آشپزخونه یه نگاهی اینور و اون ور دقیق انداخت و بعد رفت سر یخچال



هم در یخچالو باز کرد هم فریزر ( یخچالم ساید بود ) بعد که توشو دقیق دید گفت آب توش نیست تشنمه



گفتم بطری آب معدنی روی اوپن هست که ؛ یخچالو هنوز راه ننداختیم




ما همین طور مشغول کار بودیم که این بار باباش آمد آشپزخونه و نگاه دقیقی به وسایل و بسته هایی که هنوز باز نشده بودن انداخت و بعد  رفت سر کابینت ها



چندتاییشو باز کرد و توشو خوب ورانداز کرد و بعد گفت توش هنوز گرد و خاک داره یه دستمال بدین من تمیز کنم



گفتم بابا شما چرا زحمت میکشی خودمون تمیز میکنیم گفت نه شما قدتون نمیده




به اجبار دستمالو بهش دادم و شروع کرد به تمیز کردن داخل کابینت ها که یهو مادر شوهرم خطاب به پدرشوهرم گفت حسن آقا شما کمر درد نداشتی چرا مراعات نمیکنی



من گفتم من که گفتم خودمون تمیز میکنیم که پدرشوهرم گفت نه خودم حواسم هست



باز یکی دو دقیقه مادرشوهرم تحمل کرد و باز گفت شب نیای خونه بگی کمرمو چرب کن و بمال حالا حرف منو گوش نده




نمیدونم اصلا تمیز کردن داخل کابینت ها چه ربطی به کمر درد داشت هر چی که بود تو اون لحظه مادر شوهرم خون خونشو داشت میخورد و از عصبانیت که چرا شوهرش داره یه قدم کوچیک واسه ما بر میداره داشت منفجر میشد




یهو بلند شد و اومد کنار اوپن ایستادو گفت با تو نیستم انگار ؛ پدر شوهرم گفت باشه گفتم مراقب خودم هستم تو نگران نباش




چند دقیقه بعد همون طور که کنار اوپن ایستاده بود ناگهان چشاشو بست و خودشو کج کرد و شروع کرد به آخ آخ کردن و همون طور کج کج چند قدمی رفت و خودشو پرت کرد روی کاناپه




پدر شوهرم سریع دستمالو انداخت و پرید تو هال و گفت چی شده



ما همه واقعا ترسیده بودیم با نگرانی رفتم جلو



و صداش کردم و گفتم چی شده حالت خوبه تکون نمیخورد چشاش بسته بود و حرف نمیزد( مثلا غش کرده بود )




 پدر شوهرم سریع بطری آب و از روی اوپن آورد و دو تا مشت آب به صورتش پاچید یهو چشاشو باز کرد و تند تند نفس نفس زد و گفت حسن منو ببر خونه




پدر شوهرم هم که نگرانی ما رو دیده بود رو به ما گفت چیزی نیست فشارش افتاده بود انگار ؛ الان میبرمش خونه استراحت کنه خوب میشه




و بعد هم رفتند




بعد از رفتنشون ما فقط خیره و بهت زده  بهم نگاه میکردیم که رویا ( خواهر کوچیکم ) گفت عجب مادر شوهری داری یه پا بازیگره تئاتره نقششو عالی اجرا کرد هم حسش خوب بود هم میمیک صورتش قشنگ هممون باور کردیم که غش کرده




با حرفای رویا یهو منفجر شدیم هممون از خنده ؛ ولی حتی شوخی و خنده هم نمی تونست ناراحتیمو از کارشون پنهون کنه




واقعا کار مادر شوهرم خیلی زشت بود نه تشکری کرد و نه مبارک باشه ای گفت وقتی هم دید شوهرش داره واسه ما یه کار کوچیک انجام میده با یه نقشه برش داشت و بردش




البته کاش بی ادبی های مادر شوهرم به همین جا ختم میشد شبش  غوغایی به پا کرد  بدتر از هر بار و سنگین تر از همیشه




بعد از رفتن اونا حمید که موقع غش کردن مادرش نبود و  واسه کاری بیرون رفته بود میاد پیش ما و از نبود پدر و مادرش تعجب میکنه من قضییه رو خیلی ساده بهش گفتم که مادرت انگار حالش خوب نبود رفتن



یهو حمید خیره نگاهم کرد و با ترس گفت راست میگی تو رو خدا چی شده



گفتم چرا شلوغش میکنی خوب زنگ بزن به پدرت و حالشو ازش بپرس ( همیشه حمید همین طور بود کوچکترین مریضیو ناراحتی پدر مادرش براش مثله یه فاجعه بود که همه باید میریختنو کمک میکردن تا اونا حالشون خوب بشه )




بدو گفت من تا خودم نبینمش دلم آروم نمیشه و رفت ؛ شبش زنگ زد که یه دفعه زنگ نزنی حال مادرمو بپرسی گفتم خودت میبینی که چقدر کار سرمون ریخته حالا حالش چطوره گفت بهتره




بعد یه خورده حرف زدن در مورد چیدن جهیزیه که میگفتم خیلی خسته شدم و شما هم اصلا نیامدید کمک یهو گفت راستی شما رسم ندارید یخچالو پر کنید گفتم یعنی چی ؟ گفت آخه کی یخچال خالی تحویل میده معمولا پر انواع و اقسام میوه و کیک و گوشت و آب میوه و مربا و ایناست خندیدم و گفتم چند بار دختر شوهر دادی که بلدی



گفت نخوردیم نون گندم دیدیم دست مردم



بوی خیانت مادرشوهرم به وضوح به مشام میرسید میدونستم واسه حمید خبر برده که یخچالشون خالی بود واسه همین که حرص مادرشوهرمو در بیارم ( چون میدونستم یا پیش تلفن نشسته یا بعدا از حمید میپرسه که ندا چی جواب داد ) به جای اینکه به حمید راستشو بگم که فردا قراره نصاب یخچال بیاد وقتی نصب شد و روشنش کردیم وسایلشم میزاریم توش گفتم عه چه جالب ولی ما از این رسمها نداریم



حمید آشفته شد و گفت ببخشید داماد که نباید فردای روز عروسیش بره خرید میوه و گوشت و سبزی که اینا باید به اندازه مصرف حداقل دو سه ماه تو یخچالو فریزر باشه



گفتم حالا مگه فردای روز عروسی داماد بره دنبال خرید چی میشه ؟ یعنی میگی شگون نداره ؛ خودمو زده بودم به ندونستن ؛ حتی الان هم فکرشو میکنم از بدجنسیم خندم میگیره




اما همه اینا واسه این بود که یه جوری به اون مادر شوهر بفهمونم بلد نیستی تشکر کنی یا بگی حداقل مبارک باشه دهنتو ببند و شر درست نکن



حمید که لحظه به لحظه داغتر میشد گفت تو اصلا انگار تو باغ نیستی یا واقعا گیجی یا خودتو زدی به گیجی و قط کرد




آخر شب که خواهر بزرگمو رسوندم و کلی ازش تشکر کردم با خواهر کوچیکم رفتیم خونه دیدم ای وای چه غوغایی شده خونمون ...



باور کنید پدرم آدم خونسردیه و خیلی کم عصبانی میشه بیشتر تو دعوا و مرافه ها ی فامیل واسه پا در میونی  میان سراغش از بس منطقیه و آرومه ؛




ولی اون شب خودم خیلی  ترسیده بودم بابامو برای اولین بار اونجوری میدیمش رنگش کبود شده بود از عصبانیت و چشاش دو تا کاسه خون بود




از مادرم سوال کردم که چی شده گفت حمید با وقاحت تمام زنگ زده خونه و به من میگه یخچالو تا قبل از عروسی پر کنید رسم هم ندارید برید چهار جا بپرسید بهتون میگن چی درسته




پدرت هم که خونه بوده من بهش گفتم کاش نمیگفتم نمیدونستم اینجوری میخاد بکنه



پدرت هم زنگ زده به خونشون به حمید گفته گوشیو بده به مادرت و هر چی خواسته به اون گفته



پرسیدم از کجا فهمیده که زیر سر مادرشه گفت از هدا تلفنی پرسیده بود که کی آمده در یخچالو باز کرده




خلاصه یه دم نوش گل گاو زبون سریع واسه بابا دم کردم فشارش معلوم بود خیلی رفته بالا ولی خونمون داروی فشار و اینا نداشتیم هر چی هم گفتم بابا بیا بریم دکتر قبول نکرد



خلاصه شدت دعواها بین خانواده ها انقدر زیاد بود که نگو



همون دعوا پدرم با مادرش باعث شد که مادرشوهرم  دیگه رختخوابای گرون قیمتشو بهم نده و مثلا حسرتشو به دلم بزاره ( آخه نکه من هلاک اون رختخوابا بودم )




شدت دعواهای اون شب باعث شد فرداش بابام به بابای حمید زنگ بزنه که برید تالارتونو کنسل کنید ما به شما دختر نمیدیم باباش باورش نمیشد میگفت مگه میشه من بیعونه دادم بابام گفت دادی که داده باش خانواده ما و شما کوچکترین نقطه مشترکی با هم ندارن تا اینجا هم هر چی تحمل کردیم بسته



هر وقت تونستی به پسرت مرام و معرفت یاد بدی هروقت کاری کردی زنت از حقه بازی و کلک و نیرنگش دست برداره اون وقت اسم ما رو بیار




پدر حمید مثله یه تیکه یخ فقط جلوعه بابام آب میشده و حرفی واسه گفتن نداشته



دیگه پدرم انقدر تو اون جریان عصبانی بود که دیگه حتی به من نمیگفت‌میخای جدا شی یا‌نه فقط گفته بود کسی حق نداره این پسره رو به این خونه دیگه راه بده




راستش خودموتو اون جریان مقصر میدیدم اگه بدجنسی نکرده بودمو راستشو به حمید میگفتم اونجوری نمیشد ولی از طرفی هم حمید داشت چوب حقه بازیهای مادرشو و گستاخیهای خودشو میخورد



به فرض هم که مادرش بهش گفته بود چرا یخچال خالیه و می بایست تا خر خره پر باشه اون اگه درایت داشت میگفت مادر جان حالا هم که دیر نشده صبر کن شاید گذاشتن برای بعد یا میگفت به فرض هم که یخچال خالی دادن انقدر تو این مدت خرج کردن که اصلا زشته به روشون لیاریم چرا یخچال خالیه



نه که انقدر گستاخ باشه که زنگ بزنه به مادرمو بخاد رسم و رسوم یادش بده



ده روزی که  گذشت حمید حتی میترسید سر کار بره ؛ منم گوشیمو خاموش کرده بودم چون روشن که بود ساعتی هزار بار زنگ میزد گوشیمو خاموش کردم که خیالش راحت بشه چند باری هم اومد جلوعه خونمون گفتم  بهش گفتم اجازه ندارم باهات صحبت کنمو حرفامو تو دادگاه بهت میزنم




 خیلی ترسیده بود مدام پشت در التماس میکرد  و میگفت دلم برات تنگ شده حداقل بزار ببینمت بعد شروع کرد حرفای عاشقانه زدن ندا من تو رو با دنیا عوض نمیکنم اشتباه کردم بهم فرصت بده



حتی اگه ازم جدا بشی من تا آخر عمر با یادت زندگی میکنم




حرفاش داشت دلمو داغون میکرد چقدر محتاج شنیدن این حرفا بودم و چقدر اون برام کم گذاشته بود دیدم ممکنه دیگه نتونم طاقت بیارم واسه همین گفتم  



 نری الان زنگ میزنم بابام بیاد  از ترسش چند تا جمله محبت آمیز دیگه  بهم گفتو رفت






همون روز هم باباش رفته بود دفتر کار پدرم مثلا گذاشته بود یه کم بابام سرد بشه بعد بره عذر خواهی باباش شروع کرده بود که ببخشید  حمید گاهی بچه بازی در میاره و به حساب جوونی و ندونم کاریش بزارید جوونه و هنوز خوب و بد رو نمیتونه خوب تشخیص بده من هم پسرمو هم خانممو دعوا کردمو باهاشون صحبت کردم که این چه کاری بودید شما کردید



دفعه دیگه اگه تکرار شد شما حق دارید هر کاری خواستید بکنید این دفعه رو بزرگواری کنید و ببخشید حیفه این دو تا جوون در آستانه عروسی بودن حیفه همه چی خراب بشه



حمید خجالت کشیده باهام بیاد خودم میارمش دست بوسیتون



شما بیشتر تو اجتماع بودید تجربه تون بیشتره حمید خامه و جا داره شما در حقش پدری کنید و ببخشیدش



خودشون هم خیلی پشیمونن و به اشتباهشون پی بردن



اینا رو خوندید بعدا برید از اونجا که گفتم 


خلاصه آشتی اون سری خیلی طول کشید بابام به همین سادگی رضایت نداد چند باری هم پدرش با خود حمید رفتن دفتر کار پدرم و دوباره عذر خواهی و ....

اینا رو خوندید بعدا برید از اونجا که گفتم  خلاصه آشتی اون سری خیلی طول کشید بابام به همین س ...

بیا از زندگی الانت هم بگو 

السلام علیك یا بقیَّةَ اللّه  "عجّل اللّه تعالي فرجه"      به جمعِ 👈مشق انتظار 👉 بپیوندید.
اینا رو خوندید بعدا برید از اونجا که گفتم  خلاصه آشتی اون سری خیلی طول کشید بابام به همین س ...

لیموناد خوب بعدش چی شد....

همچنان شوهرت وقیح و پر روی

سعی نکردی دست مادر احمقش رو جلوش رو کنی؟

سعی نکردی ی کاری کنی مستقل بشه؟

ی کم غرور پیدا کنه ؟؟؟؟

من به دوستی مجازی اعتقادی ندارم! و در این فضا با احترام به همه عزیزان، با توجه به تجربه ام ،هیچ درخواست دوستی را نمی پذیرم🙏🏻

خیلی پیگیر داستانت بودم چون این مدل زندگی دیدم دورم خیلی دلم میخواست الان از حال واحوالت بگی چجوری و چطوری چکار میکنی اصلا چجوری تونستی واقعا کنار بیای با این موضوع برام جالبه،بنظرم باید خیلی صبور باشی کاش حرف میزدی 

خدایاشکرت که منو لایق این لطفتت دونستی😍😍😍لطفا اگه دوست دارید برای سلامتی نی نی ام صلوات بفرستید 😊😊😊ممنون 
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792