دوستان این ماجرا رو من قبلا تعریف کرده بودم ولی باز دلم هوای امام رضا رو کرد گفتم از دوباهر براتون تعریف کنم .
سال 94 بیمار شدم نتوستم یه مدت برم سرکار . تو این مدت یکی از همکارام که رفته بود به دوستای من گفته بود که سحر پشت سرتون این حرفا رو زده من هم مریض بد حال خونه . موبالم زنگ خورد دیدم دوستمه فکر کردم زنگ زده احوال پرسی . سلام دادم دیدم هی داره بد وبیراه میگه هرچی دلم خواست بارم کرد . هرچی زنگ زدم جواب نداد به اون یکی دوستام زنگ زدم جواب ندادن . رفتم سرکار دیدم جریان فهمیدم گفتم بیان رو در ور بشیم گفتن نه . گفتم دیگه خود دانید . بعد رفتم سراغ اون همکارام گفتم چرا این کار رو کردی قسم خورد گفت دروغ میگم . گفت بیا بریم بگو . گفت باشه میام ولی نیومد
. یه چند ماهی گذشت همه باهم کات کردن رفتم حرم با دلی شکسته ساعت 12 ونمیونم یک شب دقیق یام نیست رفتم نشستم رواق امام