خیلی هاتون ممکنه منو بشناسین میخوام داستان زندگیمو بگم وضع من بهتر نمیشه ولی یه کم با نوشتن دلم آروم میشه
کسایی که میخوان بگن باورم نمیشه یا دروغه اصلا نیان بخونن
اگه هم منو شناختین لطفا چیزی نگین.
من با شوهرم تو دانشگاه آشنا شدم و ترم بالایی بود وارد جزئییات نمیشم سمنانی بود و دانشگاه شهر ما قبول شده بود همدیگه رو دوست داشتیم درسش که تموم شد برگشت شهر خودشون گفت میخوام کار پیدا کنم تا درست تموم بشه بیام خواستگاریت درسم که تموم شد با خانوادش اومد فوق العاده خانواده خوبی داشت با فرهنگ و مودب ۲ تا خواهر داشت و یه برادر بزرگتر برادرش رفته بود خارج خواهر بزرگترش ازدواج کرده بود و خواهر کوچیکترش دانشجو بود.ما تو خانوادمون رسم نداریم دختر به شهر غریب بدیم مامانم گفت من دخترمو نمیدم تک دختره شوهرم گفت من میام همینجا خونه میگیرم مادرش اینا هم چیزی نگفتن دیگه بابام دید پسر خوبیه کار داره خونه هم که میخواد بگیره هیچ ایرادی نداشت گفت سمنانی ها ادمای خوبی نیستن جلوشون نگفت بعدا به خودم گفت خلاصه بماند چقد سختی کشیدیم چقد اصرار کردم تا بابام قبول کرد نامزدی کردیم تو مدت نامزدی خانوادش از گل نازکتر به من نمی گفتن همه جوره هوامو داشتن انگار من دخترشون بودم و اون داماد.بابام که می دید من شادم دیگه دلش نرم شده بود.۲ سال گذشتو و عقد کردیم شوهرم تو کاراش مشکل پیش اومده بود از پس خرید خونه تو شهر ما برنمی اومد بابام گفت جز شرایطمون بوده و نمیشه منم دیگه خانوادش باهام خیلی خوبن گفتم عیب نداره میرم سمنان تا کاراش درست بشه شوهرمه بهم قول داد تا کاراش درست بشه خونه میخره گذشت و بافاصله کمی عروسی کردیم.مادرشوهرم طبقه بالای خونشونو داده بود اجاره وقتی عروسی کردیم اونا رو بلند کرد و ما رفتیم اونجا شب اول عروسی که پدر و مادرش رفتن از خونه میگفتن شما راحت بشین هرچی گفتیم ما طبقه بالاییم راحتیم خلاصه رفتن چند ماه اول زندگیم بهشت بود مادر شوهرم مثل مادر خودم بود به شوهرم میگفت ببرش بیرون نذار تنها باشه تو خونه با خودشون می رفتم همه جا رو می گشتم و تو زندگیمون همش اگه دعواییم میشد زود بینمون اشتی راه مینداختن چند ماه گذشت و ورق برگشت مادرشوهرم شروع کرد به بهونه گیری به ایراد گرفتن اول از غذا درست کردن و تمیز کاری شروع شد تا نحوه پوشش و گشتنم