مدارا می کردم و میگذروندم بالاخره زندگی بالا و پایین داره ولی همه چیز بدتر میشد تو زندگیمون دخالت میکردن میگفتن زیاده خواهی شوهرم کاراش ردیف شده بود و میگفت برات خونه میگیرم جدا صبر داشته باش تا بالاخره یه شب که حالم بد بود سرمای شدید خورده بود خوابیده بودم صدای حرف زدن مادرشوهرم با شوهرمو شنیدم بهش میگفت لیلا از شوهرش طلاق گرفته داره برمیگرده سمنان هیشکی برات لیلا نمیشه طلاقش بده همونو برات میگیرم از خانواده هم هست مگه همینو نمیخواستی حالم خیلی بد شد خیلی سعی کردم برم جلو بگم همه چیو شنیدم ولی اول باید می فهمیدم ماجرا چیه فرداش خواهرشوهرمو صدا زدم بیاد بالا گفتم باهم حرف بزنیم اول از دانشگاه و کسی هست خوشت بیاد شروع کردیم تا رسیدیم سر موضوع خودم گفتم راستی شنیدم مامانت از لیلا میگه کی هست؟اول من من کرد بعد گفت مامان خودش گفت؟گفتم اره گفت داره طلاق میگیره ناراحت شدم گفت طلاق گرفته دخترعمومه اولا داداش لیلا رو میخواست ولی لیلا عاشق یه پسر دیگه شد داداشم خیلی لطمه خورد بعدم لیلا ازدواج کرد و رفت الان داره برمیگرده سمنان.دلم گرفت از فکر اینکه شوهرم هنوز دوسش داشته باشه داشتم دیونه میشدم از یه جهتی شوهرم مقل قبل نبود بی حوصله شده بود
گذشت و گذشت ایراد گرفتنا هر روز بدتر میشد چند روز دیگه هم قرار بود لیلا برگرده و من به وضوح تغییر رو تو شوهرم که هر روزش با دوست دارم و محبت به من میگذشت می دیدم بداخلاق و بی حوصله شده بود.
این اواخرم خودم بی حال شده بودم میترسیدم برگرده زندگیم از هم بپاشه نمیدونستم به روش بیارم یا نه میلم به غذا کمتر شده بود حالت تهوع داشتم خواهرشوهرم اومده بود بالا ازم نمک بگیره تموم کرده بودن حال و روزمو که دید گفت چته زن داداش رنگ به چهره نداری مریضی؟گفتم نمیدونم حالت تهوع منو کشته دیگه دارم میمیرم گفت نکنه حامله ای؟گفتم فکر نمیکنم بخاطر استرسه گفت وایسا عصری که مامام خوابید میرم بیبی چک واست میگیرم دورت بگردم و رفت تو این همه بدبختی بی بی چکم مثبت شد گفتم خدایا معرفتتو شکر شاید این بچه دلم شوهرمو نرم کنه از فکر لیلا بیاد بیرون از خواهرشوهرم قول گرفتم به کسی نگه تا مطمئن بشم و فرداش رفتم ازمایشگاه نتیجه که دراومد باردار بودم ۳ هفتم بود خوشحال بودم گفتم خدا خودش معجزشو نشونم داد شب خانواده رو خونمون دعوت کردم و خبرو دادم مادرشوهرم که تا فهمید رفت بیرون از خونمون پدرشوهرم فقط تبریک گفت و رفت خواهر شوهرم خیلی خوشحال شد بغل کرد و گفت خدا قدمشو مبار ک کنه همه چی حل بشه زن داداش من تنهاتون میذارم