2777
2789
عنوان

داستان زندگی من 😔

4378 بازدید | 119 پست

خیلی هاتون ممکنه منو بشناسین میخوام داستان زندگیمو بگم وضع من بهتر نمیشه ولی یه کم با نوشتن دلم آروم میشه 

کسایی که میخوان بگن باورم نمیشه یا دروغه اصلا نیان بخونن

اگه هم منو شناختین لطفا چیزی نگین.

من با شوهرم تو دانشگاه آشنا شدم و ترم بالایی بود وارد جزئییات نمیشم سمنانی بود و دانشگاه شهر ما قبول شده بود همدیگه رو دوست داشتیم درسش که تموم شد برگشت شهر خودشون گفت میخوام کار پیدا کنم تا درست تموم بشه بیام خواستگاریت درسم که تموم شد با خانوادش اومد فوق العاده خانواده خوبی داشت با فرهنگ و مودب ۲ تا خواهر داشت و یه برادر بزرگتر برادرش رفته بود خارج خواهر بزرگترش ازدواج کرده بود و خواهر کوچیکترش دانشجو بود.ما تو خانوادمون رسم نداریم دختر به شهر غریب بدیم مامانم گفت من دخترمو نمیدم تک دختره شوهرم گفت من میام همینجا خونه میگیرم مادرش اینا هم چیزی نگفتن دیگه بابام دید پسر خوبیه کار داره خونه هم که میخواد بگیره هیچ ایرادی نداشت گفت سمنانی ها ادمای خوبی نیستن جلوشون نگفت بعدا به خودم گفت خلاصه بماند چقد سختی کشیدیم چقد اصرار کردم تا بابام قبول کرد نامزدی کردیم تو مدت نامزدی خانوادش از گل نازکتر به من نمی گفتن همه جوره هوامو داشتن انگار من دخترشون بودم و اون داماد.بابام که می دید من شادم دیگه دلش نرم شده بود.۲ سال گذشتو و عقد کردیم شوهرم تو کاراش مشکل پیش اومده بود از پس خرید خونه تو شهر ما برنمی اومد بابام گفت جز شرایطمون بوده و نمیشه منم دیگه خانوادش باهام خیلی خوبن گفتم عیب نداره میرم سمنان تا کاراش درست بشه شوهرمه بهم قول داد تا کاراش درست بشه خونه میخره گذشت و بافاصله کمی عروسی کردیم.مادرشوهرم طبقه بالای خونشونو داده بود اجاره وقتی عروسی کردیم اونا رو بلند کرد و ما رفتیم اونجا شب اول عروسی که پدر و مادرش رفتن از خونه میگفتن شما راحت بشین هرچی گفتیم ما طبقه بالاییم راحتیم خلاصه رفتن چند ماه اول زندگیم بهشت بود مادر شوهرم مثل مادر خودم بود به شوهرم میگفت ببرش بیرون نذار تنها باشه تو خونه با خودشون می رفتم همه جا رو می گشتم و تو زندگیمون همش اگه دعواییم میشد زود بینمون اشتی راه مینداختن چند ماه گذشت و ورق برگشت مادرشوهرم شروع کرد به بهونه گیری به ایراد گرفتن اول از غذا درست کردن و تمیز کاری شروع شد تا نحوه پوشش و گشتنم 

مدارا می کردم و میگذروندم بالاخره زندگی بالا و پایین داره ولی همه چیز بدتر میشد تو زندگیمون دخالت میکردن میگفتن زیاده خواهی شوهرم کاراش ردیف شده بود و میگفت برات خونه میگیرم جدا صبر داشته باش تا بالاخره یه شب که حالم بد بود سرمای شدید خورده بود خوابیده بودم صدای حرف زدن مادرشوهرم با شوهرمو شنیدم بهش میگفت لیلا از شوهرش طلاق گرفته داره برمیگرده سمنان هیشکی برات لیلا نمیشه طلاقش بده همونو برات میگیرم از خانواده هم هست مگه همینو نمیخواستی حالم خیلی بد شد خیلی سعی کردم برم جلو بگم همه چیو شنیدم ولی اول باید می فهمیدم ماجرا چیه فرداش خواهرشوهرمو صدا زدم بیاد بالا گفتم باهم حرف بزنیم اول از دانشگاه و کسی هست خوشت بیاد شروع کردیم تا رسیدیم سر موضوع خودم گفتم راستی شنیدم مامانت از لیلا میگه کی هست؟اول من من کرد بعد گفت مامان خودش گفت؟گفتم اره گفت داره طلاق میگیره ناراحت شدم گفت طلاق گرفته دخترعمومه اولا داداش لیلا رو میخواست ولی لیلا عاشق یه پسر دیگه شد داداشم خیلی لطمه خورد بعدم لیلا ازدواج کرد و رفت الان داره برمیگرده سمنان.دلم گرفت از فکر اینکه شوهرم هنوز دوسش داشته باشه داشتم دیونه میشدم از یه جهتی شوهرم مقل قبل نبود بی حوصله شده بود


گذشت و گذشت ایراد گرفتنا هر روز بدتر میشد چند روز دیگه هم قرار بود لیلا برگرده و من به وضوح تغییر رو تو شوهرم که هر روزش با دوست دارم و محبت به من میگذشت می دیدم بداخلاق و بی حوصله شده بود.


این اواخرم خودم بی حال شده بودم میترسیدم برگرده زندگیم از هم بپاشه نمیدونستم به روش بیارم یا نه میلم به غذا کمتر شده بود حالت تهوع داشتم خواهرشوهرم اومده بود بالا ازم نمک بگیره تموم کرده بودن حال و روزمو که دید گفت چته زن داداش رنگ به چهره نداری مریضی؟گفتم نمیدونم حالت تهوع منو کشته دیگه دارم میمیرم گفت نکنه حامله ای؟گفتم فکر نمیکنم بخاطر استرسه گفت وایسا عصری که مامام خوابید میرم بیبی چک واست میگیرم دورت بگردم و رفت تو این همه بدبختی بی بی چکم مثبت شد گفتم خدایا معرفتتو شکر شاید این بچه دلم شوهرمو نرم کنه از فکر لیلا بیاد بیرون از خواهرشوهرم قول گرفتم به کسی نگه تا مطمئن بشم و فرداش رفتم ازمایشگاه نتیجه که دراومد باردار بودم ۳ هفتم بود خوشحال بودم گفتم خدا خودش معجزشو نشونم داد شب خانواده رو خونمون دعوت کردم و خبرو دادم مادرشوهرم که تا فهمید رفت بیرون از خونمون پدرشوهرم فقط تبریک گفت و رفت خواهر شوهرم خیلی خوشحال شد بغل کرد و گفت خدا قدمشو مبار ک کنه همه چی حل بشه زن داداش من تنهاتون میذارم

مدارا می کردم و میگذروندم بالاخره زندگی بالا و پایین داره ولی همه چیز بدتر میشد تو زندگیمون دخالت میکردن میگفتن زیاده خواهی شوهرم کاراش ردیف شده بود و میگفت برات خونه میگیرم جدا صبر داشته باش تا بالاخره یه شب که حالم بد بود سرمای شدید خورده بود خوابیده بودم صدای حرف زدن مادرشوهرم با شوهرمو شنیدم بهش میگفت لیلا از شوهرش طلاق گرفته داره برمیگرده سمنان هیشکی برات لیلا نمیشه طلاقش بده همونو برات میگیرم از خانواده هم هست مگه همینو نمیخواستی حالم خیلی بد شد خیلی سعی کردم برم جلو بگم همه چیو شنیدم ولی اول باید می فهمیدم ماجرا چیه فرداش خواهرشوهرمو صدا زدم بیاد بالا گفتم باهم حرف بزنیم اول از دانشگاه و کسی هست خوشت بیاد شروع کردیم تا رسیدیم سر موضوع خودم گفتم راستی شنیدم مامانت از لیلا میگه کی هست؟اول من من کرد بعد گفت مامان خودش گفت؟گفتم اره گفت داره طلاق میگیره ناراحت شدم گفت طلاق گرفته دخترعمومه اولا داداش لیلا رو میخواست ولی لیلا عاشق یه پسر دیگه شد داداشم خیلی لطمه خورد بعدم لیلا ازدواج کرد و رفت الان داره برمیگرده سمنان.دلم گرفت از فکر اینکه شوهرم هنوز دوسش داشته باشه داشتم دیونه میشدم از یه جهتی شوهرم مقل قبل نبود بی حوصله شده بود


بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

گذشت و گذشت ایراد گرفتنا هر روز بدتر میشد چند روز دیگه هم قرار بود لیلا برگرده و من به وضوح تغییر رو تو شوهرم که هر روزش با دوست دارم و محبت به من میگذشت می دیدم بداخلاق و بی حوصله شده بود.


این اواخرم خودم بی حال شده بودم میترسیدم برگرده زندگیم از هم بپاشه نمیدونستم به روش بیارم یا نه میلم به غذا کمتر شده بود حالت تهوع داشتم خواهرشوهرم اومده بود بالا ازم نمک بگیره تموم کرده بودن حال و روزمو که دید گفت چته زن داداش رنگ به چهره نداری مریضی؟گفتم نمیدونم حالت تهوع منو کشته دیگه دارم میمیرم گفت نکنه حامله ای؟گفتم فکر نمیکنم بخاطر استرسه گفت وایسا عصری که مامام خوابید میرم بیبی چک واست میگیرم دورت بگردم و رفت تو این همه بدبختی بی بی چکم مثبت شد گفتم خدایا معرفتتو شکر شاید این بچه دلم شوهرمو نرم کنه از فکر لیلا بیاد بیرون از خواهرشوهرم قول گرفتم به کسی نگه تا مطمئن بشم و فرداش رفتم ازمایشگاه نتیجه که دراومد باردار بودم ۳ هفتم بود خوشحال بودم گفتم خدا خودش معجزشو نشونم داد شب خانواده رو خونمون دعوت کردم و خبرو دادم مادرشوهرم که تا فهمید رفت بیرون از خونمون پدرشوهرم فقط تبریک گفت و رفت خواهر شوهرم خیلی خوشحال شد بغل کرد و گفت خدا قدمشو مبار ک کنه همه چی حل بشه زن داداش من تنهاتون میذارم

 

شوهرم خیلی خوشحال شد بغلم کرد سرمو بوسید گفت خدایا شکرت دیگه بیشتر مواظبتم اذیتت نمیکنم باید مراقب خودت باشی چند روز گذشت و شوهرم خیلی اخلاقش بهتر شده بود و لیلا هم اومد از ترس واکنش شوهرم تن و بدم می لرزید .مادرشوهرم اصرار داشت میخوام برم دختر برادرمو ببینم دلم براش تنگ شده بمیرم برای لیلام شوهرم گفت من نمیام پیش زنم میمونم مادرشوهرم داد و بیداد راه انداخت که زشته اونوقت فکر  میکنن تو گذشته موندی و اماده باش شب می ریم وقتی رفت شوهرم همه چی رو برام تعریف کرد که دوسش داشتم از بچگی و بعدشم عاشق شد و رفت ولی بخدا الان دیگه هیچ حسی بهس ندارم فقط تو و بچمون برام مهمین هرچی میگفت تن و بدنم بیشتر می لرزید ازش که حرف می زد تو لحنش رو صدا کردن اسمش لرزش داشت هیچی نگفتم گفتم میدونستم ولی دوس داشتم خودت بهم بگی مرسی که گفتی شب که شد گفت نمیرم خیالت راحت مادرشوهرم دوباره داد و بیداد راه انداخت امشب نمیشد یه شب میشد بالاخره فامیلن گفتم بریم منم همرات میام شوهرمم دستمو گرفت باهم اماده شدیم و رفتیم تو ماشین فشارم افتاده بود همش به خودم لعتت میفرستادم که چرا قبول کردم نباید میذاشتم بره وقتی رسیدیم فقط پدر و مادرش و برادرش بودن خانواده خوبی بودن سلام و احوال پرسی کردیم

و نشستم مادرش گرم باهام احوال پرسی کرد و منم بهش گفتم باردارم نمیدونم چرا گفتم چون میترسیدم میخواستم اگه چیزی میخواد بشه خانوادش نذارن مادرش تبریک گفت کلی خوشحال شد گعت لیلا میادش الان تو اتاقشه تعریف میکرد بچمو خیلی اذیت کردن بشکنه دستش کتکش میزد دخترمو اشک تو چشماش پر میخورد شوهرم دستشو مشت کرده بود همه حرکاتش نگاه میکردم و می ترسیدم وقتی لیلا اومدش یه دختر لاغر بود همش تو چهرش دنبال زیبایی میگشتم و همش با خودم مقایسه میکردم اومد به همه سلام کرد تک تک تا رسید به شوهرم گفت سلام خوبی دستشو دراز کرد شوهرم باهاش دست و احوال پرسی کرد من تک تک حرکاتشونو نگاه میکردم دنبال این بودم که لیلا هم بهش علاقه داره  چیز خاصی تو رفتارش ندیدم شوهرم دست دیگشو گذاشت پشت کمر من و گفت همسرمه نگام کرد و لبخند زد گفت ببخشید عروسیتون نبودم گرفتار بودم خدا خوشبختتون کنه خیلی عادی منم از دهنم پرید یه لحظه گفتم خوشبخت هستیم داریم بچه دار میشیم یه لحظه شکه شد گفت زود نبود؟یه سالم نشده چی بگم سالم دنیا بیاد خدا حفظش کنه براتون نمیدونم چرا حس میکردم ناراحت شده شایدم من حساس شده بودم اون شب برام ۱۰۰ سال گذشت از استرس پاهامو همش تکون میدادم و مادرشوهرم بهم چشم غره میرفت که این چه حرفی بود زدی شوهرم همس سرشو مینداخت پایین که نکنه چشم تو چشم بشن منم که قلبمو انگار داشتن اتیش میزدن گذشت تا

الانم خیلی طولانی شد کوتاهش میکنم مادرشوهرم به بهونه های مختلف میگفت برم خونشون کمکش کنم بهم کار میداد میگفت مبل رو جا به جا کن میگفتم باردارم خطرناکه میگفتم ماهای اول عیبی نداره به شوهرم میگفتم میگفت نرو هر روز دعوا میاومد خونم میگفت دکور خونت بده دم نوش برام اورد به روز گفت بخور قوت بگیری داشتم میخوردم یهو گفت توش زعفرون ریختم واای از ترس فنجونو انداختم رفتم تو دستشویی همون یه ذره هم بالا بیارم رفتم دکتر میگفت جنین خیلی پایینه باید استراحت کنی شاید احتیاج به سرکلاژ باشه هر بلایی سرم اورد بچم چسبیده به جونم ولم کرد قربونش برم جنسیتش هم که معلوم شد دختره دیگه بدتر همش میگفت این دختر زاس گوش شوهرمو پر میکرد شوهرمم پسر دوست  ولی برای دخترمونم خدا رو شکر میکرد نکه بگم بد میگفت انقد خوند توگوش شوهرم که اونم بی میل شده بود به بچمون اولا براش تند تند اسباب بازی میگرفت الان دیگه هیچی به بهونه های مختلف لیلا رو دعوت میکرد خونشون شوهرمو الکی میخواستن بکشن پایین بهونه شام خیلی اذیت شدم الان اواخر ۵ ماهگی هستم دعا کنید برام بچم سالم به دنیا بیاد شوهرم واسم بمونه که هرچی پول داشت مادرش مجبورش کرد ماشین بخره رو کار سرمایه گذاری کنه که الان پول نداریم خونه بخریم بریم دعا کنید خدا یاور خودم و بچم باشه. اسمشو میخوام بذارم هستی چون تمام هستی من اونه ممنون که خوندین

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

نی نی یار

saheliiiiii | 6 ساعت پیش
2791
2779
2792