عاغا یه خاطره خنده دار یادم اومد بیاید بگم براتون!!
یه بار منو شوشوخان عقد بودیم بعد اوشون عادت داشتن لپ منو میخورد کبود میکرد
یه بار دوروز من خونشون بودم پنجشنبه و جمعه
بعد باز همون کارو کرد ولی اینبار روی گونمو خلاصه بدجور سیاه شد یه جوریم بود رو استخون بود انگار مشت خورده توصورتم
خلاصه شبش باهم رفتیم خونه خودمون بابام گیر داده بود صورتت چی شده!! (بنده خدا فکر کرده بود کتک خوردم)
منم روم نمیشد بگم بابا نزده خورده منو
پدرگرامی هم هی از من میپرسید به شوشوخان چشم غره میرفت
خعلی وضع بدی شد آخرش مجبور شدم به مامانم بگم بره به بابام بگه که هنوزم بعد یک سال فکر نمیکنم باور کرده باشن!!
هنوز یادم میاد کلی خندم میگیره.😂😂
شما خاطره خنده دار ندارید؟؟
تا خاطرات بعدی خدا نگه دار...👯