شب سوم مادر شوهرم توی سالن با خانوادم سر یه میز نشسته بودیم
برادرم هی گفت غذام کمه برو برام یه پرس دیگه غذا بگیر
من چون میدونستم غذا کمه بهش گفتم یه ذره از غذای پسرت که 4 سالشه بخور اگه سیر نشدی میرم میگریم برات
زنش گفت نه پسرم داره این غذا رو می خوره
بهم بر خورد
پاشدم رفتم دیدم غذا کمه به داداشم گفتم فعلا بخور سیر نشدی میرم برات غذا می گیرم یه چپ چپ هم به زنش نگاه کردم یهو داداشم قاشق چنگال رو ول کرد رو میز رفت بیرون...
بیرون سالن شروع کرد به داد و بیداد
بعدش هم گفت تو به زنم فحش دادی به خاطر همین من ناراحت شدم
الانم از اون وقت رابطه نداریم... جالبه نه؟؟؟؟