بچم از وقتی راه افتاده اصلا از وقتی بدنیا اومده همه اختیاراتمو ازم گرفته... میدونم طبیعیه و لازمه مادری از خودگذشتگی و نادیده گرفتن تموم استعدادهاته ولی نمیتونم باهاش کنار بیام. قبل بارداری خیلی شاد و سرزنده بودم و پر تلاش. الان از خودم بیزارم چونچون اختیار هییچ کاری رو ندارم عاشق طراحی م ولی تا قلم بدست میگیرم بچه با گریه زاری ازم میگیره هیچ یار و یاوری هم تو این شهر ندارم
خواهش میکنم ی چیزی بگید آروم بشم نصیحت نیاز ندارم
مهدیا … ما همه از طایفه سلمانیم هرچه خواهدبشود، پای علی می مانیم
عزیزم تفریح جدید ما مامانا بچه مونه, خودم پونزده سال سرکار میرفتم, یه سازمان دولتی , موقعیت کاریم عالی بود, اما بخاطر بچه کار رو گذاشتم کنار و دارم بچه مو بزرگ میکنم, ,من تمام فامیلم توی همین شهرن, ولی دریغ از اینکه یه لیوان آب بدن دستم,
عزیزم خودت انتخاب کردی بچه دار شدنو بچه ک از خودش اختیاری نداره پس مادرانه باعشق بشین بچتو بزرگ کن بکسال دیگه م صبر کنی بزرگ میشه و توام ب کارات میرسی الان فقط ب این فکر کن ک این بچه بی دفاع همه امیدش ب توه
درکت میکنم عزیزم .منم شهر غریبم واقعا دخترم تو دست ومام همیشه. ولی تصمیم گرفتم بعد یکسالگلیش برگشتم سر کار. کلاس زبان میرم و میخوام استخر وایروبیکم رو هم هوا خوب شده دوباره شروع کنم دخترم ۴شنبه ۱۸ ماهش تموم میشه ۱۰ روز از شیر گرفتمش...کمی احساس آرامشم بیشتر شده...
چون بعد 9 سال بچه دوم اورده بودم حس میکردم دست وپام بسته شده دیگه ازادی سابق رو ندارم و خیلی هم پشیمون اما با بزرگ شدن پسرم و دیدن شیرین کاریهاش و خیلی چیزای دیگش کم کم این حسم از بین رفت البته من همسرم خیلی همراهمه و خیلی دلداریم میداد
سر بچه اولمم همینطوری بودم اما حمایت خانوادم و همسرم تو نگهداری از بچه خیلی کمکم کرد تا افسردگی نگیرم و ازادیم رو مثل سابق داشته باشم . شما هم با گذشت زمان بهتر میشی
خدایا اونی که خودت خوب میدونی کیه رو به بدترین شکل ممکن مجازات کن که اگه نکنی به عدالتت شک میکنم . امین یا رب العالمین