2777
2789
عنوان

"بی بی گل"

| مشاهده متن کامل بحث + 60449 بازدید | 1067 پست

یه نامه بوده‌...بازمی کنه و می بینه از مهدیع...توی نامه نوشته بود که اون پسرخالش مثل برادرش بوده و مرگ اون خیلی براش دردناک بوده....وقتی تورو اوردن به خونه ما..همش میگفتم این دردایی که میکشه کمه....میخواستم عاشقت کنم و بعد زمینت بزنم....میخواستم دلت رو بشکونم بی بی گل...ولی حیف که تو این قمار و جدال نابرابر زندگی ...دلم ..چیزی که یه روزی نسبت به تو پر نفرت بود رو بهت باختم........

و قطره ی اشک گلی روی خط اخر نامش ریخت...

""""سلاخی می گریست...به قناری کوچک دلباخته بود""""


من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

ینی واقعا جزامی گرفته بود😲😲😲😲😲😲😲🤤

خدایی چرا به همچین نتیجه ای رسیدی😐😐😐😐..میگم دوسش داشت😍😘

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

واضح نکفتم پارت قبل رو؟ دوباره بگم؟

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

هیچی دیگه بی بی گل با تنی شکسته و دلی پر درد راه میفته..حدود دو روزی راه بود....و همش دنبال یه راهی برای فدار میگشت....نصفه های شب روز اول بودکه به یه روستا رسیدن...توی یه مسافر خونه شبو مونده بودن..اونم پاور چین پاورچین از پنجره ی قرار می کنه..چون اتاقش پایین بوده....از پنجده تا زمین فاصله زیادی نبوده...برای همین پا به فرار میراره که یه اژان میقهمه و دنبالش میدوهه...ولی اون واینمیسته و اون تیر اندازی می کنه  بازوی راست بی بی گل زخمی میشه....اون جا فضای روستا بوده....و همچنان بی بی گل میدوییده و تهش به یه کوچه بن بست میرسه ..در همه خونه هارو میزده...و صدای دادو قدم های اژان هر لحظه نزدیک تر میشه....صدای ضربان قلبش هم نفسش بلند شده بود..فقط خدارو صدا میزنه که یه در باز میشه و نگاه نمیکنه کیه و چیه..خودشو به سمت در باز شده پرت میکنه و زود پشت سرش درو می بنده

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

و با دیدن ادمی که روبه روشه شاخ در میاره.....نازگل !

گلی از ترس جیغ میزنه که زود نازگل دستش رو جلوی دهن بی بی گل میگیره و اونو میاره تو خونه....و نازگل شروع میکنه به سرگذشتش رو گفتن و همچنین گلوله رو از بازوی بی بی گل دراوردن....نازگل دوره ی کمک های اولیه رو گذرانده بودو یه مدت هم تو بهداری کمک میکرد.نازگل فقط خدارو شکر میکرد که فقط از بغل بازوشرد شده و به استخونن نرسیده.....نازگل و و گلی قدر یه عمر حرف نگفتا داشتن....و گفتن و اشک ریختن و خالی شدن

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   دختر_آرووم  |  8 ساعت پیش
توسط   بودلی  |  5 ساعت پیش