یه نامه بوده...بازمی کنه و می بینه از مهدیع...توی نامه نوشته بود که اون پسرخالش مثل برادرش بوده و مرگ اون خیلی براش دردناک بوده....وقتی تورو اوردن به خونه ما..همش میگفتم این دردایی که میکشه کمه....میخواستم عاشقت کنم و بعد زمینت بزنم....میخواستم دلت رو بشکونم بی بی گل...ولی حیف که تو این قمار و جدال نابرابر زندگی ...دلم ..چیزی که یه روزی نسبت به تو پر نفرت بود رو بهت باختم........
و قطره ی اشک گلی روی خط اخر نامش ریخت...
""""سلاخی می گریست...به قناری کوچک دلباخته بود""""