گلی اون روزا سختی خیلی کشیده بود..ولی این دیگه ته نامردی بود....هیچکاری هم از دستش بر نمی اومد....از قرار معلوم همون روز تمام حرفارو زدن و هفته بعد قرار بود عقد کنن...اونروزا از مهدی هم خبری نبودو گلی همش مچاله ترو پژمرده تر میشد ..تا اینکه یه روز وقتی داشت حیاط پشتی ر تنیز میکرد دید مهدی اومده...ولی چه اومدنی....شکسته و خسته..از اون مهدی که گوش فلکو با خنده هاش پر کرده بود هیچ خبری نبود....گلی بابهت خواست سلام کنه...که مهدی مهلت ندادو با عجله شروع به صحبت کرد...ببین گلی ...خودتم خوب میدونی اینا ول کن نیستن ...هرجور شده تورو به عقد اون مرده در میارن.....فقط یه راه فرارمیمونه....
بی بی گل با بهت نگاش می کنه...میگه چی؟
میگه رفتم یه عطاری مطمئن...این دارو بهم داد...بمال به دستت...باعث ایجاد علائم جزام میشه...اگه اینا فکر کنن تو جزامگرفتی می فرستنت به روستای جزامیا...اونوقت بین راه باید فرار کنی..میدونم خطرناکه...ولی این تنها راه فرارته