2777
2789
عنوان

"بی بی گل"

| مشاهده متن کامل بحث + 60449 بازدید | 1067 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

روز موعود فرا میرسه....بزور گلی رو می فرستن حموم و یه دست لباس تمیز بهش میدن....اون بیچارم فکر کرده چون عیده میخوان بهش لطف کنن...عصری بود که یه مرد کچل چاق با یه زن که دست تامچش طلا بوده و جیرینگ جیرینگش کلی حیاطو برداشته بود میان تو...خاله گلی رو صدا می نه که چای بیاره...اون هم بی خبر از همه جا فکر میکنه مهمونن و خب وظیفه پذیرایی از مهمون به عهده اکنه..ولی وقتی چایی رو می بره متوجه جو عجیب اونجا میشه و نگاه خریدارانهدو هوس الود اون مرد...اون زنی ام که اونجا بوده زن اولش بوده...یه زن نسبتا تپل..پر حرف و خیلییی با سیاست....شاید بین حرفاش از کلمات محبت امیز استفاده میکرد ولی عمق چشماش پر نفرت و خشم بود...از عمد همش طلاهاش روصدا میداد و روسری ابر یشمیش رو تکون میداد....از نزدیک که سهله از دور هم معلوم بود چه ادمای نوکیسه و تازه به دوران رسیده ای هستند....

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
مهمون داشتم الان سریع اومدم سراغ قصه. واقعا شهرزاد قصه گو شدیا. همه معتاد قصه هات شدن😀😀

😍😍😍😍😍😍

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

شهرزاد جون کل داستان بیبی گلو امشب بزار وگرنه من خوابم نمیبره

برام دعا کنید نی نیم اول سالم باشه بعد ی گل پسر باشه.....دعا کنید خدا بهم امیر عباسی بده👶برا سلامتیش و گل پسر بودنش ی صلوات مهمونم کنید.😍😘الاهی ب حق بی بی فاطمه دامنه همه منتظرا سبز بشه ....آمینو از ته دلت بگو😍

گلی اون روزا سختی خیلی کشیده بود..ولی این دیگه ته نامردی بود....هیچکاری هم از دستش بر نمی اومد....از قرار معلوم همون روز تمام حرفارو زدن و هفته بعد قرار بود عقد کنن...اونروزا از مهدی هم خبری نبودو گلی همش مچاله ترو پژمرده تر میشد ..تا اینکه یه روز وقتی داشت حیاط پشتی ر تنیز میکرد دید مهدی اومده...ولی چه اومدنی....شکسته و خسته..از اون مهدی که گوش فلکو با خنده هاش پر کرده بود هیچ خبری نبود....گلی بابهت خواست سلام کنه...که مهدی مهلت ندادو با عجله شروع به صحبت کرد...ببین گلی ...خودتم خوب میدونی اینا ول کن نیستن ...هرجور شده تورو به عقد اون مرده در میارن.....فقط یه راه  فرارمیمونه....

بی بی گل با بهت نگاش می کنه...میگه چی؟

میگه رفتم یه عطاری مطمئن...این دارو بهم داد...بمال به دستت...باعث ایجاد علائم جزام میشه...اگه اینا فکر کنن تو جزامگرفتی می فرستنت به روستای جزامیا...اونوقت بین راه باید فرار کنی..میدونم خطرناکه...ولی این تنها راه فرارته

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟

خاله که فکر میکرد مهدی دست به فرار بزنه با دختره....کل پس انداز های مهدی رو قایم می کنه و میگه اگر فرار کنی و پیدات کنم..زنده زکده گلی رو جلوت می سوزونم

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
گلی اون روزا سختی خیلی کشیده بود..ولی این دیگه ته نامردی بود....هیچکاری هم از دستش بر نمی اومد....از ...

وایییی خیلی هیجان انگیز شدنرگسیییی بزارک مردم ازفضولی😆😆😆😆😆

دخترم دنیامه😍😍😍😍
خاله که فکر میکرد مهدی دست به فرار بزنه با دختره....کل پس انداز های مهدی رو قایم می کنه و میگه اگر ف ...

😨😨😨

خداپرسید میخوری یا میبری؛ومن گرسنه پاسخ دادم میخورم!چه میدانستم لذت ها را می برند،حسرتها را می خورند...؟

گلی هم که می بینه اینطوریه..اون ناده رو به دستاش میزنه...و دستاش شروع میکنه به سوزش شدید و خارش وحشتناک...اولین بار یکی از دخترا دستاش رو می بینه و میره خبر میده که دستای گلی زخم جزامیارو گرفته....سالونه هم یه جورایی خبر رو به خونه شا دوماد میرسونه که دختر ترگل ورگلی که قولشو بهتون دادن جزام داره.....همون موقع همه از گلی فرار میکردن....تا نکنه مریض بشن....اخرش فتانه میبرتش پیش دکتر و دکتر تایید میکنه که جزام گرفته....هیچی دیگه ....کل خانواده همه یکصدا میگن که باید اینو بفرستیم شهرک جزامیا و زنگ میزنن به شهربانی تا بیان و اینو ببرن....و گلی هم با یه بقچه راهی میشه....وقتی توگاری می شینه می بینه یه کاغد چپونده شده گوشه بقچش..تعجب می کنه و باز می کنه

من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   دختر_آرووم  |  9 ساعت پیش
توسط   بودلی  |  6 ساعت پیش