دختر اشکاش رو پاک کرد..صورتش رو شست و به سمت طبقه بالا رفت....در اتاق رو زد و وارد شد....طبق معمول مرد عینک به چشم مطالعه میکرد....دوباره چشماش پر شد....یاد اون جمله پدرش افتاد که می گفت شما زنا هم که شیر اشکتون دست خودتونه....زرت و زرت باز می کنین و سیل راه میندارین......ولی دست خودش نبود...دستش نبود و واقعا سیل راه انداخته بود...مرد با صدای گریه های بنفشه برگشت و با تعجب گفت چرا گریه می کنی...
بنفشه صداش لرزید..گفت چرا بهم نگفتی؟
مرد سکوت کرد....به چشم های بنفشه نگاه کرد...اون چشم ها داد میزد که همه چیز رو فهمیده!