دستش رو قلبش گذاشت و فشرد...بی وقفه میزد انگار می خواست گوشت و استخونش رو پاره کنه و بزنه بیرون...بااینحال با صدای لرزون گفتاز کجا... از کجا میدونی؟؟؟
پسر سرش انداخت پایین و از جیبش یه واکمن کوچولو دراورد که توش کاست میزاشتن...
دختر با تعجب نگاه کرد ...تا اینکه پسر دکمه پلی رو زد و صدای شعر خونی دختر پخش شد....
امشب زفراق دوست خوابم نبرد
هم دل به سوی شمع و کتابم نبرد
از بس که تو دیده اب حسرت بارد...
بیدار نشسته ام که ابم نبرد...
بنفشه روی زمین افتاد و از ته دلش زار زد....