بی تو با قافله ی غصه و غمها چه کنم ...
تار و پودم تو بگو ، با دلِ تنها چه کنم ...
شده ام مرثیه خوانِ دلِ سودا زده ام ...
از بدِ حادثه ، دلبسته و شیدا شده ام ...
این دلِ پر ز تَرَک ، اینهمه غم لایق نیست ...
دلِ چون سنگ تو را ، جز دلِ من عاشق نیست ...

شهریار#