اینبار یکی از خدمتکارا که خیلی دلش به حال سنا می سوخته زنگ میزنه به عمادو ازش کمک می خواد که بیاد..عماد هم خودشو میرسونه و می بینه که بزور دارن سنارو به سمت در می برن...و اونم همش جیغ میزنه و گریه می کنه...
میره سمتش و جداشون میکنه و عروسی و بهم میزنه...سیما هم که می بینه اینجوریه میگه من خواستم کمکش کنم و بهش یه جا بدم حالا که عروسیو بهم زدی خودت براش یه جا جور کن