سلام دوستان.میخوام از اتفاقاتی بگم کە ذهنم رو بە شدت مشغول کردە و نمیدونم چکار کنم.
من زمانی کە 16 سالم بود اتفاقی تو شهری کە زندگی میکنم یە دختر رو دیدم و خیلی ازش خوشم اومد.یە مدت بە بهانە دیدن اون دختر از اون کوچ رد میشدم و گاهی بە بهانە دیدن اون دختر میرفتم مسجدی کە تو اون کوچە بود نماز میخوندم.نماز بهانە بود میخواستم اونم ببینم چون شهر کوچیک بود نمیخواستم رفت و امدم تابلو بشە. اون زمان موبایل اینستا و تلگ رام نبود.تنها راه ارتباط نامە بود.بعد یە چند روز دیگە ندیدمش.با ترس و لرز از دختری کە تو اون کوچە بود پرسیدم کە دختری کە تو این خونە بود چرا نیست گفت اینجا خونە مادر بزرگش بودە و برگشتە خونە خودشون تو یە شهر دیگە.
گذشت و من گاهی کە از اون کوچە رد میشدم بە یادش می افتادم و بە مرور زمان تصویرش تو ذهنم کمرنگ شد.تا اینە 16 سال بعد اتفاقی تو اینستا گرام یە عکس کوچیک رو پروفایل پرایوت دیدم و برام صورت طرف خیلی اشنا اومد.بهش پیام دادم ببینم خودشە.دیدم خودشە و بە بهانە اینکە سالها قبل زمانی کە 16 سالم بود دیدمش سر صحبت رو باز کردم اونم براش جالب بود من بعد از این همە سال دوبارە شناختمش و هنوز بە یادشم.
اوایل در حد پیا مهای معمولی و حال و احوال پرسی باهم صحبت میکردیم.و کم کم بعد از یە مدت باهم صمیمی تر شدیم.اینم بگم تا دلتون بخواد خوشکل و مغرور بود.البتە از دید من.یە روز داشتیم صحبت میکردیم بهم پیام داد گفت داری چکار میکنی گفتم دارم زبان انگلیسی کار میکنم.گفت علاقە داری یا میخوای مهاجرت کنی؟گفتم اگە بتونم میخام مهاجرت کنم.(اون زمان هنوز علاقە وعشقی وجود نداشت فقط ازش خوشم می اومد) ازم پرسید چرا ازدواج نکردی گفتم نمیخوام فعلا ازدواج کنم و شاید هیچ وقت هم ازدواج نکردم شایدم کردم (نمیدونم چرا این چیزها رو گفتم و بعدها پشیمون شدم) همون شب بهم گفت دیگە نمیخوام باهم در ارتباط باشیم و فقط 5 دقیقە باهم صحبت کنیم و بعد تمومش کنیم منم گفتم باشە بعد از صحبت کردن مثلا برای همیشە از هم خداحافظی کردیم.نمیدونم چرا وقتی خداحافظی کردیم حالم بد شد.سیگار رو ترک کردە بودم اون شب رفتم دو نخ سیگار گرفتم و رفتم تو یە پارک نشستم.بهش پیام دادم تو اینستا کە میتونیم چند دقیقە باهم صحبت کنیم گفت اگە میدونی لازمە باشە.تا اون شب فقط بهم پیام میدادیم و تلفنی صحبت نمیکردیم.بهش زنگ زدم قرار بود چند دقیقە صحبت کنیم فک کنم دو ساعت صحبت کردیم کلی گفتیمو خندیدیم.تلفن کە تموم شد بهش پیم دادم کە پیش اومدە با کسی صحبت کنی احساس کنی با بخشی از وجود خودت صحبت میکنی اینقد بهش احساس نزدیکی کنی.گفت ارە منم همین احساس رو داشتم.این سراغاز رابطە جدی ما شد.
روزی چند بار بهم پیام میدادیم و باهم صحبت میکردیم
واسە هم عکس میفرستادیم و از کارهای روزانمون میگفتیم.فهمیدم تهران دانشجوە و خونە خالش زندگی میکنە.بعدها فهمیدم قبلا چند سال فرانسە زن یە دکتر بودە و جدا شدە.یە روز یە عکس برام فرستاد از عکسش خوشم اومد از رو عکس یە تابلو فرش براش درست کردم.ازش ادرس خواستم گفتم برات کتاب میفرستم.ولی تابلو فرش رو براش فرستادم.وقتی بە دستش رسید بهم زنگ زد و با هیجان کلی ازم تشکر کرد.این اواخر روزی چند بار تلفنی باهم صحبت میکردیم و از حال و روز هم خبر داشتیم.تو این گیر و دار نوشتە رو پروفایلش رو خوندم کە بە زبان فرانسوی نوشتە بود مسعود بە یادتم.منم ازش پرسیدم مسعود کیە گفت پسر خالمە بندە خدا الان زندانە و حکم اعدام دارە.پرسیدم هیچ علاقە ای بینتون بودە کە گفت نە مثل داداشمە.ظاهر این پسر خالش اصفهان دانشجو بودە و اونجا با یە خانم هم دانشجوش اشنا میشە و باهم رفت و امد خانوادگی پیدا میکنند و قرارمیشە باهم عقد کنند کە ظاهرا این اقا چند روز موندە بە عقد پشیمون میشە و بە اون خانم میگە میخوام رابطە مون تموم بشە اون دختر هم بندە خدا میگە خانوادە و همە فامیل فهمیدن کەقرارە ما پنجشنبەعقد کنیم یعنی چی میخوای بهم بزنی و تمام کنیم.(ظاهر باهم رابطە جنسی هم داشتند)اقا هم بهش میگە همینە کە هست منو فراموش کن و همە چیز رو فراموش کن.دختر بندە خدا بە خاطر این موضوع پا میشە از اصفهان میاد طرف شهر ما کە با این اقا حضوری صحبت کنە و میان تو ماشین این اقا باهم صحبت کنند و از شهر خارج میشند کە باهم درگیر میشند و این اقا برای اینکە خانم سر و صدا نکنەجلو دهنش رو میگرە و ظاهرا اون خانم اونجا مشکل تنفسی پیدا میکنە و بیهوش میشە.( دختری کە من بهش علاقە داشتم میگفت دخترە خودش مشکل تنفسی داشتە و بیهوش شدە.منم این جریان رو از نزدیکان پسر خالە دختری کە باهاش در ارتباط بودم شنیدم)بعد از اینکە بیهوش میشە یا بە گفتە ای سکتە قلبی میکنە این اقای محترم میرە این خانم رو چال میکنە و خاک میریزە روش. و بعد از پیگیری خانوادە دختر این اقا هم میرە خودش رو تحویل میدە و بازداشتش میکنند.و بە گفتە پزشک قانونی دخترە تا 48 ساعت زیر خاک هنوز زندە بودە.
بە هر حال من بارها ازش پرسیدم کە قبلا هیچ اتفاقی بین تو پسر خالت افتادە یا هیچ حس و علاقە ای بهش داری کە میگفت تنها پسر خالمە و بە چشم داداشم بهش نگاە میکنم و فقط نگرانش هستم.
ادمە در کامنت