2777
2789
عنوان

جای من بودید چکار میکردید؟

788 بازدید | 51 پست

سلام دوستان.میخوام از اتفاقاتی بگم کە ذهنم رو بە شدت مشغول کردە  و نمیدونم چکار کنم.


من زمانی کە 16 سالم بود اتفاقی تو شهری کە زندگی میکنم یە دختر رو دیدم و خیلی ازش خوشم اومد.یە مدت بە بهانە دیدن اون دختر  از اون کوچ رد میشدم و گاهی بە بهانە دیدن اون دختر میرفتم مسجدی کە تو اون کوچە بود نماز میخوندم.نماز بهانە بود میخواستم اونم ببینم چون شهر کوچیک بود نمیخواستم رفت و امدم  تابلو بشە. اون زمان موبایل اینستا و تلگ رام نبود.تنها راه ارتباط نامە بود.بعد یە چند روز دیگە ندیدمش.با ترس و لرز از دختری کە تو اون کوچە بود پرسیدم کە دختری کە تو این خونە بود چرا نیست گفت اینجا خونە مادر بزرگش بودە  و برگشتە خونە خودشون تو یە شهر دیگە.


گذشت و من گاهی کە از اون کوچە رد میشدم بە یادش می افتادم و بە مرور زمان تصویرش تو ذهنم کمرنگ شد.تا اینە 16 سال بعد اتفاقی تو اینستا گرام یە عکس کوچیک رو پروفایل پرایوت دیدم و برام صورت طرف خیلی اشنا اومد.بهش پیام دادم ببینم خودشە.دیدم خودشە و بە بهانە اینکە سالها قبل زمانی کە 16 سالم بود دیدمش سر صحبت رو باز کردم اونم براش جالب بود من بعد از این همە سال دوبارە شناختمش و هنوز بە یادشم.


اوایل در حد پیا مهای معمولی و حال و احوال پرسی باهم صحبت میکردیم.و کم کم بعد از یە مدت باهم صمیمی تر شدیم.اینم بگم تا دلتون بخواد خوشکل و مغرور بود.البتە از دید من.یە روز داشتیم صحبت میکردیم بهم  پیام داد گفت داری چکار میکنی گفتم دارم زبان انگلیسی کار میکنم.گفت علاقە داری یا میخوای مهاجرت کنی؟گفتم اگە بتونم میخام مهاجرت کنم.(اون زمان هنوز علاقە وعشقی وجود نداشت فقط ازش خوشم می اومد) ازم پرسید چرا ازدواج نکردی گفتم نمیخوام فعلا ازدواج کنم و شاید هیچ وقت هم ازدواج نکردم شایدم کردم (نمیدونم چرا این چیزها رو گفتم و بعدها پشیمون شدم) همون شب بهم گفت دیگە نمیخوام باهم در ارتباط باشیم و فقط 5 دقیقە باهم صحبت کنیم و بعد تمومش کنیم منم گفتم باشە بعد از صحبت کردن مثلا برای همیشە از هم خداحافظی کردیم.نمیدونم چرا وقتی خداحافظی کردیم حالم بد شد.سیگار رو ترک کردە بودم اون شب رفتم  دو نخ سیگار گرفتم و رفتم تو یە پارک نشستم.بهش پیام دادم تو اینستا کە میتونیم چند دقیقە باهم صحبت کنیم گفت اگە میدونی لازمە باشە.تا اون شب فقط بهم پیام میدادیم و تلفنی صحبت نمیکردیم.بهش زنگ زدم قرار بود چند دقیقە صحبت کنیم فک کنم دو ساعت صحبت کردیم  کلی گفتیمو خندیدیم.تلفن کە تموم شد بهش پیم دادم کە پیش اومدە با کسی صحبت کنی احساس کنی با بخشی از وجود خودت صحبت میکنی اینقد بهش احساس نزدیکی کنی.گفت ارە منم همین احساس رو داشتم.این سراغاز رابطە جدی ما شد.

روزی چند بار بهم پیام میدادیم و باهم صحبت میکردیم

 واسە هم عکس میفرستادیم و از کارهای روزانمون میگفتیم.فهمیدم تهران دانشجوە و خونە خالش زندگی میکنە.بعدها فهمیدم قبلا چند سال فرانسە زن یە دکتر بودە و جدا شدە.یە روز یە عکس برام فرستاد از عکسش خوشم اومد از رو عکس یە تابلو فرش براش درست کردم.ازش ادرس خواستم گفتم برات کتاب میفرستم.ولی تابلو فرش رو براش فرستادم.وقتی بە دستش رسید بهم زنگ زد و با هیجان کلی ازم تشکر کرد.این اواخر روزی چند بار تلفنی باهم صحبت میکردیم و از حال و روز هم خبر داشتیم.تو این گیر و دار نوشتە رو پروفایلش رو خوندم کە بە زبان فرانسوی نوشتە بود مسعود بە یادتم.منم ازش پرسیدم مسعود کیە گفت پسر خالمە بندە خدا الان زندانە و حکم اعدام دارە.پرسیدم هیچ علاقە ای بینتون بودە کە گفت نە مثل داداشمە.ظاهر این پسر خالش اصفهان دانشجو بودە و اونجا با یە خانم هم دانشجوش اشنا میشە و باهم رفت و امد خانوادگی پیدا میکنند و قرارمیشە باهم عقد کنند کە ظاهرا این اقا چند روز موندە بە عقد پشیمون میشە و بە اون خانم میگە میخوام رابطە مون تموم بشە اون دختر هم بندە خدا میگە خانوادە و همە فامیل فهمیدن کەقرارە ما پنجشنبەعقد کنیم یعنی چی میخوای بهم بزنی و تمام کنیم.(ظاهر باهم رابطە جنسی هم داشتند)اقا هم بهش میگە همینە کە هست منو فراموش کن و همە چیز رو فراموش کن.دختر بندە خدا بە خاطر این موضوع پا میشە از اصفهان میاد طرف شهر ما کە با این اقا حضوری صحبت کنە و میان تو ماشین این اقا باهم صحبت کنند  و از شهر خارج میشند کە باهم درگیر میشند و این اقا برای اینکە خانم سر و صدا نکنەجلو دهنش رو میگرە و ظاهرا اون خانم اونجا مشکل تنفسی پیدا میکنە و بیهوش میشە.( دختری کە من بهش علاقە داشتم میگفت دخترە خودش مشکل تنفسی داشتە و بیهوش شدە.منم این جریان رو از نزدیکان پسر خالە دختری کە باهاش در ارتباط بودم شنیدم)بعد از اینکە بیهوش میشە یا بە گفتە ای سکتە قلبی میکنە  این اقای محترم میرە این خانم رو چال میکنە و خاک میریزە روش. و بعد از پیگیری خانوادە دختر این اقا هم میرە خودش رو تحویل میدە و بازداشتش میکنند.و بە گفتە پزشک قانونی دخترە تا 48 ساعت زیر خاک هنوز زندە بودە.

بە هر حال من بارها ازش پرسیدم کە  قبلا هیچ اتفاقی بین تو پسر خالت افتادە یا هیچ حس و علاقە ای بهش داری کە میگفت تنها پسر خالمە و بە چشم داداشم بهش نگاە میکنم و فقط نگرانش هستم.

ادمە در کامنت

گذشت و رابطە ما هر روز گرم تر میشد  تو این گیر  و دار بارها واسە هم هدیە میفرستادیم.اون زمان من بە خاطر مشکلات کاری کە داشتم نتونستم تا 3 ماه برم ببینمش.

بعد از 3 ماە قرار شد برم ببینمش و قرار شد بعد از اینکه امتحاناتش تموم بشە برم همو ببینیم.ولی من چند روز قبل ترش رفتم تهران.و یە روز بهم زنگ زد  و از دلتنگی و تنهایش گفت  و کلی گریە کرد منم باهاش گریە کردم.گفت کاش تهران بودی و میتونستیم همو ببینیم بهش گفتم تهرانم.خیلی خوشحال شد و بهم گفت امروز غروب همو ببینیم.غروب  یە گل براش خریدم و  با کلی اضطراب رفتم سر قرار ببینمش.همو دیدم قرار بود یک ساعت باهم باشیم سە ساعت باهم بودیم کلی گفتیم و خندیدم اخر سر هم وقتی خواستیم جدا بشیم باهام دست داد و منو بوسید.و از هم جدا شدیم و شبش کلی تحویل گرفت و از من تعریف کرد.و گفت فقط نباید رو بوسی میکردیم بهش گفتم من کە تو رو نبوسیدم گفت ارە راست میگی من هول شدم بوسیدمت...

و  فرداش من مجبور شدم بە خاطر کارهای مغازە ام برگردم شهرستان.تو این گیر و دار درحالی کە رابطە ما کاملا دو طرفە بود احساس کردم رد پایە یە ادم یا ادم های دیگە هم تو این رابطە هست.یە سری  در حالی کە بحث ما یە چیز دیگە بود اشتباهی پیام داد ( کسی کە بخواد برگردە پیام نمیدە خودش رو تغیر میدە بر میگردە) منم ازش پرسیدم این رو واسە کی فرستادی گفت اشتباهی یکی از دوستام واسە من فرستادە منم خواستم واسە خودش بفرستم کە این چیە واسە تو فرستادم.تابلو بود دروغ میگە.یا یە سری دیگە کە  داشتیم سر یە موضوع بحث میکردیم.پیام فرستاد کە بلیت بانی رو نگیری من نمیام.منم اون زمان بهنام بانی رو نمیشناختم.گفتم این چیە واسە من فرستادی بانی کیە.باز چرت و پرت تحویلم میداد فهمیدم خبری هست.بارها بهش گفتم اگە کسی رو دوست داری یا کسی تو زندگیتە بهم بگو.کە قسم میخورد کسی تو زندگیم نیست.ولی سر همین چیزها بارها بحثمون شد.تا یە سری بهش پیام دادم کجای چکار میکنی گفت با پسر خالم اومدم سینما(خالش پسر نداشت).منم اون شب بارها پیام رو دیدم ببینم این نوشتە با خالم اومدم بیرون یا با پسر خالە اش.حالم بد شد فهمیدم یە چیزی هست.اخر شب زنگ زد و کلی حال و احوال پرسید انگار نە انگار اتفاقی افتادە.اون شب رو تا خود صبح نخوابیدم.فرداش بهش پیام دادم و بهش گفتم اگر با کسی رابطە داری یا کسی تو زندگیتە من کنار بکشم.کە طبق معمول قسم میخورد کە کسی نیست و فقط باتو هستم  و من بە تو تعهد دارم.

منم با اینکە میدونستم چیزی هست ولی چون درگیرش شدە بودم و بهش علاقە داشتم ادامە میدادم.

یە بار سر همین اتفاقات بهش گفتم بیا دوست معمولی باشیم و دیگە رابطە عاطفی نداشتە باشیم.گفت باشە و فردا صبحش برام عکس فرستاد کە تو اورژانس بستریش کردن.گفتم چی شدە گفت دیشب کە گفتی دیگە دوست معمولی باشیم اینقد حالم بد شدە بردنم بیمارستان تا صبح بستری بودم.و رابطە ما بە این شکل ادامە داشت تا اینکە من دوبارە برای دیدنش رفتم تهران  و این بار هم همو دیدیم و مثل سری قبل این دیدار حضوری هم خیلی خوب بود.با تمام وجودم شیفتە و دلباختە اش شدە بودم و متاسفانە میدونست.

گذشت و یە روز کە داشتیم باهم صحبت میکردیم باز برای من پیام اشتباهی فرستاد و من گفتم این چیە واسە من فرستادی کە گفت من یە مدتە با یە پسر کە دندانپزشکە صحبت میکنم بندە خدا شکست عشقی خوردە و ما گاهی دردە دل میکنیم.منم بهش گفتم بە تو چە ربطی دارە مگە تو روانشناسی یا سنگ صبور دیگرانی کە بار قسم و قران خورد کە مثل داداشمە و چیزی بینمون نیست.منم چون بهش بی اندازە علاقە داشتم تحمل میکردم و فقط خدا میدونە چقد عذاب میکشیدم.

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

چند روز بعدش بهم  زنگ زد کە میخوام باهات مشورت کنم.بهم گفت میخوام تغیر رشتە بدم و دندان پزشکی بخونم.منم گفتم ای دل غافل.ازش پرسیدم کی و چی باعث شدە بخوای تغیر رشتە بدی بعد از این همە هزینە و وقتی کە برای رشتە خودت گزاشتی.فهمید دارم چی میگم شروع کرد بە جر و بحث کە من چقد احمقم زنگ زدم از تو مشاورە میگیرم منم بهش گفتم تو احمق نیستی من احمقم کە باورت کردم و بهت دلبستم.سر این موضوع دعوا کردیم و باهاش بهم زدم و برای اولین بار یک هفتە بهش نە زنگ زدم نە پیام دادم.بعد چند روز دیدم عکس گلی رو که بهش دادم رو گزاشتە رو پروفایلش و میاد عکس های اینستام رو لایک میکنە.منم با اینکە از دلتنگی داشتم میمردم ولی بهش زنگ زدم تا اینکە خودش دوبارە زنگ زد و دوبارە شروع کردیم.

تو این مدت کە باهم رابطە داشتیم کاملا دو طرفە بود و روزی چند بار بهم زنگ میزد.

. گذشت تا اینکە یە روز زنگ زد و خوشحال بود گفت احتمالا خانوادە اصفهانی بە پسر خالم رضایت بدند و ازادش کنند منم گفتم خدا رو شکر امیدوارم ازاد بشە.بعد از اون روز دیدم بهانە هاش شروع شد.کە چرا این کار و میکنی و چرا اینو گفتی و تا یە شب سر همین چیزها یە دعوا رو شروع کرد و بعدش بهم گفت این اخرین باریە کە باهم صحبت میکنیم و خدا حافظی  کرد .بعد دیدم از همە جا بلاکم کرده.فقط خدا میدونە چقد حالم بد بود رفتم یە پاکت سیگار گرفتم و تا خود صبح راه رفتم و سیگار کشیدم  و گریە کردم.

 فرداش تنها چیزی کە بە ذهنم خورد این بود شمارە خالش رو پیدا کنم و بە خالش زنگ بزنم.فردای اون روز خواهرم رو فرستادم خونە مادر بزرگش شمارە خالش رو گرفت و بە خالش زنگ زدم بە بهانە اینکە بە خالش بگم خواهر زادە ات رو دوست دارم و خالش خیر سرش کمکم کنە.قبلا ازش پرسیدە بودم کسی میدونە من و تو باهم رابط داریم میگفت ارە خالم میدونە.و من تمام هدیە های رو کە میفرستادم میرفت در خونە خالش با اسم و شمارە تلفن من.

 اون شب بە خالش زنگ زدم و خودم رو معرفی کردم و بهش گفتم با خواهر زادتونە در رابطە بودم و دیشب بینمون نارحتی پیش اومدە و بە شما زنگ زدم کە کمکم کنید و باهش صحبت کنید چون خیلی دوسش دارم و نمیونم فراموشش کنم.خالش کە بە شدت بد اخلاق بود همونجا پرسید اسمت چیە منم اسمم رو گفتم گفت شما  اسم دیگە ای ندارید  گفتم نە اسمم همینە(فک کنم خالش خبر داشت با یکی دیگە کە اسمش یە چیزە دیگە است رابطە دارە)  گفت شغلت چی( مغازە داشتم و شغلم معمولی بود)خالش پرسید از کی تا حالا در ارتباط  هستید و ایا  همو دیدید؟ گفتم نزدیک  شیش ماه و  چند بار هم همو دیدم.کە خالش گفت خیلی غلط کردە با شما رابطە داشتە و این طلاق گرفتە قرار بودە تمرکزش رو درسش باشە.بە شدت باهاش برخورد میکنم.گفت من جرات نمیکنم اینو با خودم ببرم هیچ مراسمی شبش کە بر میگردیم کلی دکتر و مهندس بهم پیشنهاد ازدواجش رو میدن چطور بە خودش اجازت دادە با تو وارد رابطە شدە.و بە من میگفت عشق رو گدایی نکن( برای من شد میوە ممنوعە چون فهمید من یە ادم معمولی هستم)همونجا شنید صدای دخترە میاد کە از خالش پرسید با کی داری صحبت میکنی و این هم گفت هیچکی و قط کرد.بعد از چند دقیقە دیدم خودش زنگ زد  برای اولین بار بدون سلام بهم گفت تو بودی بە خالم زنگ زدی منم با لکنت زبان بهش گفتم ارە من بودم.گفت شمارش رو از کجا اوردی گفتم رفتم از مادر بزرگت گرفتم گفت چی به خالم گفتی گفتم بهش گفتم دوست دارم و نمیتونم ازت دست بکشم.بهم گفت با این زنگی کە بە خالم زدی فاتحە این رابطە رو برای همیشە خوندی و همە چیز برای همیشە تموم شد نمیخوام تو قیامتم همو ببینیم.بدون خدا حافظی قط کرد،همون شب خالش پیام دادە کە دیگە نە بهش زنگ بزن نە پیام بدە. و فراموشش کن.

اون شب و روزها مرگ رو با چشمهای خودم دیدم از خواب و خوراک افتادم و کارم شدە بود سیگار کشیدن و راە رفتن و شب بیداری تا جای کە بعد از چهل روز 13 کیلو وزن کم کردم.

بعد از 15 روز کە این اتفاقات افتاد پسر خالش رو اعدام کردند.. و من تا سە ماە بهش پیام ندادم و پیگیرش نشدم هرچند داشتم از دلتنگی میمردم.

. تو این گیر و دار به عشقش و بە هوای دیدنش رفتم تهران و تو همون محلە ای کە زندگی میکنە یە خونە گرفتم کە شاید دوبارە بتونم ببینمش.

. بعد از چند روز کە تهران بودم دیدم بهم پیام دادە تو اینستا  و نوشتە( میبینم تو روزهای کە من دلتنگ عزیزترین کس زندگیم هستم تو خوشحالی تبریک میگم) منم جوابش رو دادم و بهش گفتم کە من خوشحال نیستم و نبودم و بدترین روزهای عمرم رو تجربە کردم.و همون شب بهم زنگ زد و کلی گریە کرد  و گفت همیشە نوشتە ها و عکس هات رو دیدم و پیگیریت بوم...

. و رابطە ما دوبارە شروع شد این بار خوشحال بودم کە دیگە نزدیکیم و میتونیم بیشتر همو ببینیم و همین باعث میشە کمتر کدورت و سوتفاهم پیش بیاد.

 مثل قبل باهم روزی چند بار باهم صحبت میکردیم و داشتم خودم رو امادە میکردم همو ببینم.ولی از بس لاغر شدە بودم و قیافم بهم ریختە بود گفتم چند روزی بگذرە یە خوردە بهتر بشم بعد باهاش قرار میزارم و میبینمش.فقط خدا میدونە اون روزها چقد خوشحال بودم کە دوبارە برگشتە و قرارە دوبارە باهم باشیم.

یە روز بهم زنگ زد گفت امروز جلو میلاد نور یە پسر رو دیدم خیلی شبیە تو بود یاد تو افتادم بهش گفتم من ونکم کار دارم.همون شب  بهم  زنگ زد گفت قرارە فردا با دوستام بریم کنسرت.منم گفتم کار خوبی میکنی امیدوارم بهت خوش بگذرە و حال و هوات بهتر بشە.

 فردا عصرش بهش زنگ زدم کە حال و احوالش رو بپرسم دیدم جواب نمیدە.شب بهش پیام دادم کە کجایی چکار میکنی جواب نداد.اخر شب جواب داد کە تو راهم دارم بر میگردم خونە گفتم چرا جواب ندادی گفت کنارم هستند.

همون شب خواب دیدم با یە پسر تو یە رستوران دیدمش و با پسرە درگیر شدم و زدمش

. فردا بعداظهر یکی از دوستام ناهار دعوتم کرد و داشتم میرفتم سوار مترو بشم از سر کنجکاوی از کوچە ای رد شدم کە خونە خانم اونجا بود.من رسیدم سر کوچە دیدم یە پسر اومد در خونە اش وایساد و خودشم همون لحظە اومد پاین و من دوتاشون رو دیدم.پسره همون دندانپزشکە بود

 تا منو دید رنگش پرید فهمید دستش رو شدە جلو پسرە شروع کرد بە فحاشی بە خودم و خانوادە ام.منم بە شدت عصبی بودم و کنترلم رو از دست دادە بودم همونجا پسرە رو زدم( میدونم اون تقسیری نداشت) وقتی دید پسرە رو زدم برگشت جلو پسرە بهم  سیلی زد.

. ازشون دور شدم.و داشتم به دوستم زنگ میزدم کە بگم نمیتونم بیام منتظرم نباش.اونم با اون پسرە از دور داشتن منو نگاە میکردن ببینن من چکار میکنم فک کردە بود میرم در خونە خالش.

بعد از چند دقیقە دیدە ام خالش زنگ زد شروع کرد بە فحاشی بە خودم و خانوادە ام کە چرا اومدی در خونە من عربدە کشی کردی و مهمون من رو زدی و تهدید بە اسید پاشی کردی(خبر نداشت خواهر زادش خودش دوبارە با من وارد رابطە شدە  و ما تا شب قبلش باهم صحبت میکردیمفک کردە بود من سرخود زفتم اونجا با اون پسرە  درگیر  شدم).هاج واج موندە بودم بهم تهمت تهدید بە اسید پاشی هم زدند.(همون خالەای کە برای من میوە ممنوعە اش کردە بود الان براش مهمون می اومد) منم جوابش رو ندادم.بعد خانم خودش زنگ زد و بدترین فحاشی ها رو بهم کرد بهم میگفت مادر ج ندە دیگە نبینم بیا سر اون کوچە.چوب میکنیم تو ....(دستش رو شد ونقاب ها رو برداشت و خود واقعیش رو نشون داد)

شب مادرش زنگ زد و خیلی محترمانە باهام صحبت کرد.قسم خورد کە اگە بفهمم دخترم تو رو سر کار گذاشتە و با احساساتت بازی کردە دیگە دختر من نیست.منم از ترس اینکە دخترش یە بلای سر خودش بیارە بە مادرش گفتم نە تقصیری نداشتە من مقصر بودم(نمیدونم چرا میترسیدم)

همون شب خالش سمس داد و تهدید کرد کە چون مهمون من رو زدی ازت شکایت میکنم و ادبت میکنم.منم جوابش رو دادم.بهش گفتم کدوم مهمون تو کە میگفتی من عذاب وجدان گرفتم این اۆمدە با تو وارد رابطە شدە چون قرار بودە رو درسش تمرکز داشتە باشە.الان براش مهمون میبری تو خونە ات.بهش گفتم برای من میوە ممنوعە بود چون یە ادم معمولی بودم ولی این چون دندانپزشک بود و چرب بود شد مهمون تو.گفتم تو براش مشتری جور میکنی کاش همین دندانپزشکە بود(عصبی بودم.بهم فحاشی کردە بودند و بهم تهمت اسید پاشی زدە بودند).سر همین صحبت ها خالش پیام های من رو فرستادە بود واسە پدر دخترە و پدر دخترە هم  یە هفتە بعدش تو پلیس فتا بە جرم مزاحمت از من شکایت کردە بود

تو پلیس فتا برام پروندە سازی کردە بودند.و برام حکم جلب گرفتە بودند.بە جرم مزاحمت.(من خبر نداشتم)

خانم هم قبلش بە من پیام دادە بود کە بیا حضوری همو ببینیم کە کدورت ها رفع بشە و هر کدوممون بریم پی زندگیممون.میخواست بە این بهانە من رو بکشونند کرمانشاە اونجا خالش یە لات اجیر کردە بود منو بزنە.

چند روز بعدش رفتم پلیس فتا پدرش و خانم هم اومدن.اونجا پدرش منو دید و باهام صحبت کرد اینقد پرش کردە بودند انتظار داشت یە لات چاقو کش ببینە.بهش گفتە بودن این پسر از دخترت خواستگاری کردە و ما بهش جواب رد دادیم و الان ولکن نمیشە و بە زور میخواد خودش رو بە ما قالب کنە.پدرش خبر نداشت کە ما باهم در رابطە بودیم.بهم میگفت اقای محترم چرا میخوای بە زور خودت رو بە دختر ما قلب کنی چرا عکس دختر من رو گزاشتی رو پروفایل ت لگرامت(عکسی رو کە زمانی  دخترش برام فرستادە بود و از بس دوسش داشتم گزاشتە بودم رو پروفایل ت لگرامی کە اختصاصی برای خودش درست کردە بودم و خود دخترش هم اون زمان میدونست و با همون ت لگرام باهم ماه ها صحبت میکردیم) .بهش گفتم میخوام خصوصی باهم صحبت کنیم اومد بیرون تو حیاط باهم صحبت کنیم دیدم خانم هم اومد و شروع کرد بە فحاشی کە میخوای چی بە پدرم بگی مگە بهم دست زدی یا اومدم خونت همونجا هم بهم سیلی زد با همون دست های بهم سیلی زد کە یە روز بوسیدە بودمش.جلو پدرش بهش گفتم نە بهت دست زد نە اومدی خونە ام من دوست داشتم واسە زندگی خواستمت.پدرش اینا رو کە دید گفت من این رو میبرم خونە و بعد تلفنی باهات صحبت میکنم.از پلیس فتا بیرون اومدم دیدم یە لات  اومد جلوم رو گرفت کە با چاقو تیکە تیکە ات میکنم باید بیای ازشون معظرت خواهی کنی.

بعد نیم ساعت پدرش زنگ زد کە بیا تعهد بدە دیگە نە بهش پیام بدی نە کاری بە کارش داشتە باشی تا رضایت بدم.رفتم تعهد دادم و رضایت دادند.

بعد از پنج ماە از اون اتفاقات تو یە پارک  تو تهران با دوستم نشستە بودسم و  داشتم سیگار میکشیدم دیدم یە نفر بهم نگاە میکنە شناختمش.متوجە شد کە منم نگاش میکنم و شناختمش.انتظار داشتم  منو کە میبینە پاشە برە کە دیدم اومد روبروی من نشست.رفتم بهش گفتم بابت اتفاقات بدی کە افتاد ازت معظرت خواهی میکنم و منم میبخشمت.(از دل پاکی و سادگیم اینو گفتم) بعد خواستم برگردم برم دیدم با یە صدای اروم گفت من نمیبخشمت.گفتم اگە قرار بە نبخشیدن باشە منم میتونم نبخشمت.بهم تهمت اسید پاشی زدی بهم سیلی زدی برام لات اوردی پروندە سازی کردی.دیدم دارە گریە میکنە.کلی باهم صحبت کردیم.چند بار بهم گفت اون پسرە کە باهاتە ازمون عکس نگیره بهش گفتم نگان نباش اون اصلا نمیدونە جریان چیە و اخر سر از هم خدا حافظی کردیم.

دو روز بدش دیدم پدرش پیام دادە اقای محترم چرا رفتی تو همایش مزاحم دختر من شدی مگە تعهد ندادی کاری بە کارش نداشتە باشی.در حالی کە خودش پایە صحبت کردن بود و نزدیک دو ساعت باهم صحبت کردیم و از هم خدا حافظی کردیم.

الان چند ماه از اون اتفاقات گذشتە یاد کارهاش کە میفتم حالم بە شدت بد میشە.این اواخر کە فهمیدم دارە بازیم میدە صداش رو ضبت کردم کە زنگ میزد و گریە میکرد و تو مکالمات تلفنی بهم میگفت من فقط با تو هستم و بهت تعهد دارم.کلی عکس از خودش و خانوادە اش تو گوشیمە.کلی پیام و نوشتە ازش دارم.یه گوشی سە ملیونی براش خریدە بودم(همون گوشی کە باهاش زنگ میزد و بهم فحاشی میکرد)یە کفش کت امریکایی  براش خریدم1400.یە کولە کرە ای براش خریدم 500 هزار و خیلی چیزای دیگە کە فاکتورشون رو دارم.گاهی بە سرم میزنە همە مکالمات و عکس ها رو بفرستم واسە خالە و پدر و مادرش.تا بفهمند من نە عشق رو گدایی کردم نە بە زور میخواستم خودم رو بهش قالب کنم فقط خالصانە دوسش داشتم.و بهشون بگم حتی گوشی دستشم مال نە و اون تابلو فرشی کە رو دیوار خوندتون زدید رو من براش درست کردم. از یە طرفم هم ازش نفرت دارم و میگم این زن زندگی نیست و همە چی برای همیشە تمام شدە.

 و هم گاهی دلم برای روزای خوبی کە باهم داشتیم تنگ میشە.میگم این ها رو نفرستم شاید یە روزی ما دوبارە بهم رسیدم.میدونم احمقانە است عاقلانە نیست.میخوام کمکم کنید و بهم بگید اگە جای من بودید چکار میکردید؟؟

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792