یه چند وقتیه زندگیم خیلی سرد شده
تو تایپیک قبلیمم گفتم مادر و پدر شوهرم نزدیک به 4 ماه خونه ما بودن خودمم شاغل یسره سرکار و بعد تایم کار هم فورا خونه و کار خونه و شام و ...
تازه دنبال دوا درمون مادرشوهرمم بودم
ولی خسته شدم و از سر ناراحتی با پی ام با دخترعموم دردودل کرده بودم که خسته شدم چرا اینا نمیرن و این حرفا
یه روز که حموم بودم شوهرم گوشیم و برداشته و همه اینا رو خونده
یکم حث کردیم گفتم خوب خسته شدم این چه زندگیه یه ساعتک ارامش ندارم همش مهمون همش پذیرایی اونم به شدت دلخور شد و گفت چیکار کنم میتونم بیرون کنم؟
تا اینکه...