تولده دختر خالم بود رفته بودیم تولدش.شوهرخالم اومد پیشوازمون یکی یکی باهامون احوالپرسی میکرد تا به من رسید بغلم کرد و منو بوسید نفهمیدم چیکار کنم اما تا آخره مجلس با نارحتی نشسته بودم..و احساسه عذابه وجدان میکردم و نمیتونستم به کسی حرفی بزنم.آخه تازه با خالم آشتی کردن..
حالا این به کنار شوهره خاله بزرگم اومد دستشو دراز کرد که دست بدیم منم از وقتی ازدواج کردم دیگه با نامحرما دست نمیدم.دستمو کشیدم عقب
پیشه اون همه آدم بهم گفت بیا دستاتو بمال به دستای من میدونی از کی دستام به دستات نخورده.دیگه داشتم بالا میاوردم..اصلا با این حرفش همه یه جوری شدن.خالمم تا آخرش اخماش تو هم بود
منم رفتم تو اتاق که هم من راحت باشم.هم چشمم به اون دوتا نیفته
تازه چن ماه قبلش که مادره شوهر خالم فوت کرده بود تو مجلسه ختمه مادرش نشسته بودیم که یهو وارده مجلس شد اونم با خنده انگار نه انگار مادرش مرده.اومد تو اون همه جمعیت سمته من و بغلم کرد..به خدا چراغ سبز نشون نمیدم به اینا اما ازدسته شوهرخاله هامو پسرخاله هام خسته شدم..حتی شوهرمم حساس شده.نمیدونم از بینه اون همه آدم چرا میان سمته من.
اوایله بارداریمم ویارم به لواشکه آلو بود .پسرخالم زنگ زد گفت برات پیدا میکنم.فرداش با یه شماره ناشناس زنگ زد و یه جوره خاصی باهام صحبت میکرد که قط کردم..و کلی گریه کردم.دلم به حاله زنه پاکو مظلومش سوخت.
یا تنها اینا که نیستن که..تا الان کلی جریانات داشتم حتی سره اینجور قضایا خاله کوچیکم تا مرزه جدایی رفت.دیگه خسته شدم میخوام یه بار راحت برم جایی.😰