سکانس چهارم : نمیدانم چه کار میکنم که کم کم اطرافیان به سر #دل پی میبرند ، حالا دیگر در سرویس،اطرافیان هردویمان #قصه را فهمیده اند، فتح آبادی برایمان شعری ساخته و در رفتامد سرویسها می خواند، او میخواند و مهدی و مجید و امیرحسین و جلال و همراهیش میکنند ، از زبان من همه باهم می خوانند : آقای اه اه اه اه اه ....عرض عرض عرضی دارم/دل پر درد، درد، دردی دارم ...
آنها میخوانند و شیطنت و شرارت تمام وجودشان را گرفته،او خودش را به نشنیدن و بی تفاوتی میزند، من هم حسابی خجالت زده میشوم.این بچه ها مارا چون #گاو پیشانی سفید به بقیه شناساندند! *
توی سرویسها چه بساطی بود،تا #دانشگاه شوخیها و شیطنت ها و دسته جمعی خواندن ها و بشکن ها،آهنگهایی که میدادیم راننده پخش کند،شوخیهای دلنشین بچه ها باهر پدیده ای که تا مقصد باآن روبرو میشدند، #شوخی با استاد و سختی درس و پاس نکردنها...
صبحها ایستادن سر راه و خریدبربری و خامه برای #صبحانه ،عصرها ایستادن در دشتهای میان راه و خرید #هندوانه.بساط همیشه به راه شوخی و #خنده های بلند و ژرف تمام اهالی سرویس ما_آن وسط هم داستان جذاب #عاشق شدنها! داستان اینکه چه کسی از چه کسی خوشش میاید! *
من و هدی رشته هایمان فرق داشت، یادم نیست اول بار سرچه مسله ای باهم #گفتگوکردیم...اما همانجا #دوست هم شدیم،دختر باهوش، #جذاب ،خوش صحبت و دانایی بود.یکروز اتفاقی فهمیدم که هدی با او و دوستانش؛ #آشنایی منسجم تری دارد .برای منی که در بیان و ابراز و ایفای نقش #دلداده بسیار نابلد و الکن بودم و جز چشمهایم سلاحی برای این نقش و آن حال سخت نداشتم؛ هدی بهترین #پل برای شنیدن و دانستن از او بود...چه حسرت عجیبی بود دیدن توانمندی های این #دختر و همتایانش دربرابر ناتوانی و نابلدی های بزرگ خویش! من چه دچار اما چه بی دفاع و بی سلاح بودم ...چه معصوم وخاموش. *
یکروز در همان سلف مذکور هردو برای چای حاضر بودیم ،ازمن همیشه #نگاه بود و از او هماره عادی بودن،حیران و «نمیداند چه کند» بودن.باحالت خاصی ازکنارهم گذشتیم و فتح آبادی طناز که درست وسطمان بود،بلند گفت:« آخه من چه جوری شما دوتا رو به هم برسونم؟؟!!»بعد هم خودش و شنوندگان قاه قاه خندیدند و ما باشرم بیشتری از محدوده خارج شدیم...
احتمالا او کم کم دیگر از این وضع به ستوه آمده بود، این #گاو پیشانی سفیدشدن، این دست گرفتن بچه ها،شعرهای منظوردارشان...اما چه میشد کرد که از آن #علاقه ی لایتناهیه فروزان ، هیچ پناهی برایش در تمام دنیانبود