بخشید دوستان یه سوال دارم من سال ۹۵ تیر ازدواج کردم شوهرم دانشکده افسری بود باباش نوه خواهرشو مامانشم نوه خواهر خودشو پسند کرده بود که نرفتن خاستگاری ولی من همش میگم نکنه اونارو دوس داره نکنه من عشق اولش نیستم حالم خیلی بده اخه من رو این چیزا خیلی حساسم شوهر منم خودشم تا الان خاستگاری نرفته بودن اولیش من بودم که اومد خاستگاریم ولی به خدا ای کاش جای من بودین همش بهش محیت کردنی میگمنکنه اونارو دوس داشته خودشم به یه فامیلشون زنگ زدن برن خاستگاری انقد امروز فردا کردن نرفتن ولی شوهر من اصلا اونو ندیده تو بچگی دیده خیلی ناراحتم خیلی بعضی وقتا گریه میگتم
نه، ناراحتی نداره اگه اونا رو دوست داشت که سراغ تو نمیومد و تو رو انتخاب نمیکرد
بی خیال شو و به این چیزها فکر نکن
#یه_نصیحت_دوستانه🤔 میدونی رفیق؛حقیقتش اینه که هممون یه روزی پیر میشیم...نه چهرهای که الان داریم برامون میمونه نه این بر و بازو و هیکلی که احیاناً به هم زدیم!☝️اون روزی که این سرمایهها از دست بره، دیگه فقط خاطرههایی که باهاشون ساختیم مهمه...👈 اینکه هیکل و قیافه و از همه مهمتر دلمون رو برای چی گذاشتیم وسط ؟؟❌برای رابطههای نادرست؟❌برای آدمای نادرست؟❌برای کارای نادرست؟چند ثانیه خودِ پیر و از رنگ و رو افتادهمون رو تصور کنیم؛ چی از دست دادیم تو این سالها...؟؟ درست زندگی کنیم،همونطور که خدا ازمون خواسته...
شوهر من خیلی مزهبی خیلی حتی با یه دختر دوس نشده و دست نداده و عروسی اینا نمیره یه بار گفتم گفت به اون خدا قسم به جون تو به حضرت معصومه هیچ کسو دوس نداشتم اگه دوس داشتم بهترین موقیتو داشتم میگرفتم