2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148252 بازدید | 2291 پست
سارا جونم یه سوره ی الرحمن نذر شهدای گمنام کردم
هروقت خبر سلامتی گلتو گرفتی بهم بگو تا بخونمش
خــدایا؛دخترم حسـود نیست، دروغـگو نیست، ناســـپاس نیست، نامهـــــربون نیست، بداخـــــلاق نیست، غیبــــت نمی کنه، تهـــمت نمی زنه، دلــــی رو نمی شـــکنه ...**خودت کمــــــکـــــــــم کن اینا رو یادش نـــــــــــــــــدم** ...
بچه ها ممنونم که نظرتون و گفتین.
انتخاب شغل پدر کاملا عمدی بوده. پدر یه راننده آمبولانسه و به دلیل نوع شغل و حساسیتی که داره، با وجود میل شدیدش به همراهی با پسرش، موفق به حضور در لحظه های حساس و بزرگ زندگی فرزندش نیست. از طرفی همونطور که قاصدک و مسیحا اشاره کردن، شغل پدر نشون دهنده اهمیت و حساسیت آرزوها و اهداف او هست. برای این پدر، رسیدن به مسابقه پسرش و در کنار او بودن همونقدر مهمه که رسوندنه به موقعه یک بیمار به بیمارستان.
اما پسرک مثل خیلی از بچه های این نسل هیچ درکی از پدر و تلاشی که او انجام داده نداره. مسئله ای که متأسفانه امروزه خیلی از والدین باهاش مواجه هستند. دقیقا برعکس داستان دوم مسیحا. اونجا مادر هیچ شناختی از پسرش نداره و اینجا فرزند.

دخترا یه تجربه خوب بگم. 😊

من و همسرم سر خرید فرش کلی اختلاف داشتیم تا اینکه یه فروشگاه پیدا کردیم که فرش‌ها رو با پرو مجازی داخل خونه خودمون نشون می‌داد.

از اون بهتر اینکه خرید اقساطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم داشت و خیلی راحت سفارش دادیم.

بیشتر از 400 مدل فرش مینیمال و لوکس دارن.

اسم اون فروشگاه فرش زانیس هست.

🔗 اینجا کلیک کن تا مدل‌هاش رو ببینی.

سمانه هر دو داستانت رو دوست داشتم، مخصوصا بوسه. اگرچه دیالوگ بیشتر بوسه عاشقانه یک زن و مرد و به ذهن متبادر می کرد ولی فکر می کنم عمدا این کار و کردی که خواننده در انتهای داستان غافلگیر بشه. نه؟!
دالیا جان آقای خیاط قصه های بچه های خانه کودک ناصر خسرو و دروازه غار را توی این کتاب جمع آوری کرده است . که موضوع بندی شده . موضوع 3 داستان ساهان به ترتیب (ادب , عروسک , یک زن بوده) هست . راستش نمی دونم بر چه اساسی این داستانها را انتخاب کرده است .
سارا ی عزیزم

خدا ارحم ارلراحمینه .... انشالله که زود تر بیای و خبر سلامتیش رو بهمن بدی
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
نگاه
همیشه از دیدن اسمت اینجا خیلی خوش حال میشم ... شاد باشی دوست عزیزم و پر از همه چیز های خوب


بچه ها انتخاب موضوع بدی با شما .... من دیگه زیادی پیشنهاد دادم تا حالا
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
دخترک گل فروش سالها در آرزوی خریدن یک کفش قرمز بود و پولهایی را که از فروختن گل های مریم به دست آورده بود، در قلک کوچکش جمع می کرد. آن روز صبح هم مثل همیشه، غرق در رویایش بود که ناگهان در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد.
وقتی چشمانش را باز کرد خود را روی تختی سفید و تمیز دید که در کنار آن هدیه ای قرار داشت.
دخترک با خوشحالی هدیه را باز کرد? یک جفت کفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترک لبریز از شادی شد? ولی افسوس... او نمی دانست که پاهایش دیگر توان راه رفتن ندارد.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز