2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148252 بازدید | 2291 پست
سروناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز

از مادر شوهرت بپرس چند بار تماس گرفتم و نبودی .؟؟؟... شاید بیش از 5 یا 6 بار !

اون روز مریمناز رو بردم حمام که تمیز بیارمش و یکهو هوا سرد شد وبارون گرفت ! ترسیدم مریض شه نیامدم و بعد شماره ات رو از نگین گرفتم و بارها زنگ زدم... دیدنت حسرتی شد به دلم ... این رو از صمیم قلبم گفتم
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

من امروز یک کتابی به دستم رسید به نام برج غار از آقای خیاط , ایشون داستانهای بچه ها را گردآوری کردن تو این کتاب 3 داستان از یک کودک 7 ساله براتون می گذارم
1
یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود هیچ کی نبود . یک پسری بود . رفته اونجا توی جنگل . گرفتنش . بردنش . ریزش کردن . بردنش توی قبر گذاشتن اونو . خاکش کردن تو وقتش .
2
یک دختره بوده . زیر خیمه . عروسک آمده خرخره اش را کنده و خورده . عروسک رفت سرجایش . بعد رفتند . مامانش آمد . رفتند شهرستان چالش کردند .
3
یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود هیچ کی نبود . یک زنه بود . رفته بود توی جنگل . با ماشین دلشو ترکوندن . سرگیجه اش کردن . بردنش توی ماشین . بردنش زیر علف ها خاکش کردن . ریز ریزش کردن . دندوناش افتاد .
(ساهان 7 ساله )
از داستان مورچه هه خوشم اومد .نازییییییییییییییییی
:)
شاهزاده هم خیلی جالب بود و آخر عدالت!!!

وای که تو مغز این بچه چی میگذره از این سن.دلم سوخت براش.......

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
سلام دوست جونا

فافا جونم داستانکم و دوباره میذارم اینجا تا اگه دوست داشتی بخونی و نظرت و بگی.

در حالیکه پاش و روی پدال گاز فشار می داد، زیر لب خدا خدا می کرد که به موقع برسه. انگار چراغ خطرهای شهر زیاد شده بودند و همه دست به یکی کرده بودند که وقتی اون به تقاطع می رسه قرمز بشن. بازم یه تقاطع دیگه با چراغ قرمز! مشتش و با عصبانیت کوبید روی فرمان!
" لعنتی سبز شو دیگه " ... یه لحظه درنگ کرد... " اگه این بار هم دیر برسم... "
بی معطلی آژیر آمبولانس و روشن کرد. چراغ هنوز قرمز بود ولی ماشینها راه رو برای او باز کردند. لبخند تلخی به گوشه لبش اومد و آمبولانس شتاب بیشتری گرفت.
نگاهی به ساعت انداخت. دلشوره اش بیشتر شد. " امکان نداره به موقع برسم... "
به روبرو خیره شد. ماشینها یکی یکی از سر راهش کنار می رفتند. انگار خیابون فقط مال خودش بود. سرعتش و بیشتر کرد و آژیر کشان به راهش ادامه داد...

از سر خیابون که پیچید انگار تو یک دریاچه یخ فرو رفت.
به آرامی آمبولانس رو کنار پاش متوقف کرد.
نگاهش و به نگاه ناامید پسرش دوخت.
پسرک در آمبولانس و باز کرد و با صدایی لرزان گفت: " بازم دیر رسیدی. مسابقه تموم شد. این بار هم من برنده شدم... "
سارا جان ممنون که نظرت و گفتی. آره راستش خودم هم فکر کردم که یکم زیادی حالات پدره رو توصیف کردم ولی دلم نیومد کمش کنم. تازه هنوزم دلم می خواست بیشتر از پدره بگم و ببرمش به گذشته و اووووووو، خلاصه که نجات یافتید :)

ترنم برداشت من از این داستانک این بود :
پدری که دوست داره به دیدن مسابقه ی پسرش بره که البته حس کردم مسابقعه اینجا نوعی استعاره است از بزرگ شدن پسر ,در کنارش بودن و امید دادن
شغل پدر راننده ی آمبولانسه ... نمیدونم منظورت چی بوده از انتخاب شغل ... ممکنه میخواستی اورژانسی بودن قضیه رو نشون بدی یا اهمیت بیش از اندازه ی پسر رو برای پدر چون از این وسیله سوء استفاده میکنه برای زود تر رسیدن به پسرش در واقع احساسات ماشینهای دیگر رو بر می انگیزه تا کنار برن و اون زود تر برسه
اتفاقا به نظر من تو این ماجرا چیزی که مهمه و اصله خود پدره است حال و هواش ... احساساتش حتی نگرانی هاش و ...
و در آخر نا امید میشه با اینکه همه تلاشش رو کرد به موقع برسه اما پسرش متوجه تلاش پدر نشد (دقیقا عکس داستان مورچه ) ... شاید اگر پسره میفهمید پدر چه اندازه سعی کرده برای رسیدن کل ماجرا بعد تازه ای پیدا میکرد و ....


اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792