ترنم جونم
من چون صفحه به صفحه جلو میام هنوز بهش نرسیده بودم.
الان خوندمش دوباره.
داستان اولت
خیلی خوشم اومد از موضوعش و باز هم میگم از داستانک هایی که آخرش غیر منتظره هستن خیلی خوشم میاد.
تقریبا همه ی ما هم به همین سبک نوشتیم اگه دقت کرده باشی.
فقط تنها ایرادی که بهش وارده اینه که با توجه به توضیحاتی که در باره ی مینیمال داده بودن بچه ها نباید انقدر وصف حال پدر رو میکردی یعنی باید از توضیحات اضافه و شرح موقعیت تا حد ممکن کم کنی .
داستانت جذاب بود و توصیفت از موقعیت هم عالی
بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است