2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148252 بازدید | 2291 پست
1)
می ترسید، وحشت کرده بود؛
-خدایا چی کار کنم؟ اگه بیاد سمتم مرگم حتمیه، منم مث اونای دیگه می میرم، آخه چی از جون ما می خواد این؟؟
...
اومد بالای سرش و با یک حرکت نرم پاشو گرفت و از جا کند!!
حالا با خوشحالی داشت می رفت و آخرین گل رز باغچه توی دستش بود؛
*تقــــــــــــدیم با عشــــــــــق*

2)
-دهن خوشبوتو بیار جلو
-سکوت
-نه فقط صورتم که همه ی وجودم از حرارت اشتیاقت شعله می کشه
-نگاهی مشتاق
-انگار قرنهاس که منتظرم گل من
-(صدای بوسه ای آرام)
-امشب بهترین شب عمرمه نازنینم
...
قطره اشکی از چشم زن جوان چکید و با سرعت رفت تا این تاریخ را در دفتر خاطراتش ثبت کند:
"اولین باری که مرا بوسیدی کـــــــــــودکـــــــــم"


(ببخشید بچه ها اشتباه متوجه شدم آخه من تازه واردم)
خــدایا؛دخترم حسـود نیست، دروغـگو نیست، ناســـپاس نیست، نامهـــــربون نیست، بداخـــــلاق نیست، غیبــــت نمی کنه، تهـــمت نمی زنه، دلــــی رو نمی شـــکنه ...**خودت کمــــــکـــــــــم کن اینا رو یادش نـــــــــــــــــدم** ...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

برای همه صباهای گمنام !


روزی مردی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف غذا بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف غذا ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورشت روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"
مامان آریا


خدا میدونه چقدر جای خالیت احساس میشه اینجا .

ممون به خاطر این مینی مال بسیار زیبا
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
این رو چند شب پیش برای مریمناز خوندم :


روزی یک مرد ثروتمند ،پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،

چقدر فقیر هستند.

آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :

فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ? تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،

پسر اضافه کرد:

متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
13_چند قدم دورتر از دکه روزنامه فروشی پسرکی زیر نور خورشیددر حال گرم کردن خودش بودبلوز بافتنی رنگ ورو رفته اش از چند جا در رفته بود وبه تنش زار میزد ،منتظر بود تا سر روزنامه فروش خلوت بشه تا بره جلو،بعد از مدتی اروم به سمت دکه حرکت کرد صورت چرکش رو از روپیشخون بالا اورد ،روزنامه فروش با دیدن پسرک گفت:ها باز چی شده روزنامه می خواهی؟پسرک سرش روتکون داد ،مرد یک کپه روزنامه باطله پرت کرد جلو پاهای لخت پسرک
.پسرک با خوشحالی روزنامه ها رو که بزور تو بغلش جا می شدند بلند کرد وزیر لب گفت:خدایا شکرت لحاف امشبمون هم جور شد.
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
مسیحای نازنینم
حس تعلق به اینجا برام مثل حس تعلق به خاکم می مونه! هر چند گاهی ازش دور می شم اما همیشه این حس تعلق با منه.

قاصدک خوبم فکر می کنم اشتباه از من بود که این مینی مال رو اینجا گذاشتم ظاهرا بنا بر این بوده تا همه دستنوشته های خودشون رو اینجا بذارن..... حیف که من بی هنر چیزی از خودم نداشتم! نویسنده اون متن رو نمی شناسم چون از متنش خوشم می اومد گذاشتمش
سلام دوستای خوبم

خیلی نوشته ها دلنشین بود.

مامان آریا جون
ای بابا این حرف رو نزن.یه کوچولو بشین تمرکز کن و دو خط بنویس تا بهت ثابت بشه اگه کاری رو دوست داشته باشی میتونی انجامش بدی.
:)
منتظریمااااااااااااااااا
میخواهیم دیگه نقد رو شروع کنیم هر وقت مسیحا تونست از دست این اینترنت نفتی خلاص بشه.
:))

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
ads l راه افتااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد ... :)


از فردا به مدت دو روز یعنی شنبه و یکشنبه نوشته هامون رو نقد کنیم و از دوشنبه موضوع جدید . خوبه ؟

(دعا کنید مریمناز بخوابه فرصت کنم اونی یکی داستانکم رو هم تایپ کنم)
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
توسط   نخودی_سابق  |  1 روز پیش
توسط   setin98  |  2 روز پیش