2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148252 بازدید | 2291 پست
**************** شماره ی 1 *****************




-بهت گفتم میخوامت.عاشقتم.نمیتونم ببینم با کس دیگه ای........نگفتم؟؟

-......

-د لامصب بخاطرت حبس کشیدم اونم 20 سال.کمه؟تازه اگه آقات رضایت نمیداد حالا حالا ها مونده بودم اون تو.

-.....

-حتی الانم جوابمو نمیدی...

"بسم الله رحمن رحیم.قل هو الله احد .......... آقا خیر این تازه گذشته یه کمکی به ما بکن ثواب داره........

-.....

سارا-بهار 89

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
مرسی از همه زیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
سارا خوشحالم که از خودت هم چیزی گذاشتی .

یگانه عزیز

در ادامه ی توضیحت از داستانهای مینی مال باید بگم به نظر من داستان مینی مال اوج هنر و قدرت داستان نویسیه .
که یک نویسنده بتونه در چند جمله یک دنیای جدید بسازه و به اتمام برسونه و یا حتی گاهی این نیمه کاره رها کردن و در اوج گذاشتنشه که دلچسبش میکنه
و راستش دلم نمیاد چهار چوب خشک و خاصی برای هنر بگذارم که بگم حتما باید 50 کلمه باشه یا حتما باید شخصیت پردازی بشه. مینی مال مینی ماله ! همین
حتی در موسیقی هم مینی مال داریم و در تءاتر و ...
البته من سبک کافکایی رو بیشتر میپسندم .
یک کتاب جیبی هست به نام :عشق بدون قید و شرط . مجموعه ای از حدود 25 داستان مینی مال بسیار زیبا از نویسندگان گمنام . حتما بخونید لذت میبرید
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت:((پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ولی خواهشی دارم.رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.))
پدر و مادر او در پاسخ گفتند:((ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.))
پسر ادامه داد :((ولی موضوعی است که باید بدانید؛او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.))
پدرش گفت:ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است.ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.))
پسر گفت: ((نه؛من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند.)) آنها در جواب گفتند:((نه؛فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.))
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد؛قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد.پسر آنها یک دست و پا نداشت.

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
مسیحا جون
عکس این گرد و قلمبه ی خوشمزه ای که گذاشتی برای پروفایلت خیلی نازه.

راستییییییییییییییییی چون داستانی رو که نوشتم همینجا خلق شد پای کامپیوتر و همینجا ویرایش نشد!!! متاسفانه سوادم هم یکم نم کشیده و ثواب رو صواب نوشتم.
:))

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
8-دو روز بود هیچی نخورده بود از گرسنگی داشت میمرد با بدبختی رفت تو اشپزخانه با حرص در یخچال رو باز کرد ویک دل سیر تو یخچال خالی رو نگاه کرد حالا دیگه گرسنه نبود.


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
9_امشب اینجا میمونی.
نه.
امشب اینجا میمونی.
نه.
امشب اینجا....

وای بسه دیگه مادر جون چقدر تکرار میکنین سرم رفت



برگشت سمت پیرزن سمعکش از کنار گوشش اویزون شده بود.

درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
ساعت ?? صبح روزهای یکشنبه !


چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ?? صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ?? صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ?? در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ?? مانده بود که پوکی جانسون ‌ نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات

( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد .
عملیات
پنج بار دیگه نقشه رو مرور کرد. منتظر فرصت مناسب بود. دیگه موقع عملی کردنش بود. حرکت کرد و آروم آروم از بین چند تا مانع رد شد. کسی نبود بلاخره رسید. تا دستش رو دراز کرد ..... اون سیب‌زمینی‌ها مال شامه، ناخنک نزن بچه. عملیات لو رفته بود.
یه روز پائیزی داشتیم میرفتیم مدرسه تو راه هی دولا میشد و برگایی که رو زمین ریخته بود و جمع میکرد خیلی دوست داشتم ازش بپرسم چرا این کارو میکنه تا اینکه رسیدیم به یه اقای رفتگری که مشغول جاروی خیابون بود پرید جلوشو گفت بابا ببین چقدر کمکت کردم
10-همیشه قطار مترو اون رو به یاد کرم خاکی می ا نداخت کرمهای خاکی باغچه خونشون که وقتی بارون میزد بیرون می امدند تو همین فکرها بود که خوابش برد قطار امد ورفت باز از قطار جا مونده بود.
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
می ترسید، وحشت وجودشو به هم می پیچوند؛
-خدایا چی کار کنم؟ اگه بیاد سمتم مرگم حتمیه، منم مث اونای دیگه می میرم، آخه چی از جون ما می خواد؟؟
...
اومد، با یه حرکت نرم پاهاشو گرفت و از جا کند!!
حالا با خوشحالی داشت می رفت و آخرین گل رز باغچه توی دستش بود؛
*تقــــــــــــدیم با عشــــــــــق*

(پنجشنبه 30اردیبهشت 89 ساعت 31/1 صبح)
خــدایا؛دخترم حسـود نیست، دروغـگو نیست، ناســـپاس نیست، نامهـــــربون نیست، بداخـــــلاق نیست، غیبــــت نمی کنه، تهـــمت نمی زنه، دلــــی رو نمی شـــکنه ...**خودت کمــــــکـــــــــم کن اینا رو یادش نـــــــــــــــــدم** ...
مرسی که سوای چیزای دیگه که بلد نبودم منو با *میـــــــــــنی مــــــــــال* هم آشنا کردی "شهرکتاب2"!!
خــدایا؛دخترم حسـود نیست، دروغـگو نیست، ناســـپاس نیست، نامهـــــربون نیست، بداخـــــلاق نیست، غیبــــت نمی کنه، تهـــمت نمی زنه، دلــــی رو نمی شـــکنه ...**خودت کمــــــکـــــــــم کن اینا رو یادش نـــــــــــــــــدم** ...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792