2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148252 بازدید | 2291 پست


درختان کوچه ی ما پر است از گنجشک؛
گنجشک هایی که هر گاه روی سیم برق می نشینند، برای ادیسون فاتحه می خوانند.
من، صدایشان را می شنوم.

رضا احسانپور
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!


سرفه اش گرفت. دست کرد توی کشوی تخت آسایشگاه. سوزشِ سوزنِ سرم را در دستش حس کرد. سرفه اش بیشتر شد. تکه ی قیچی شده عکس سارا را در آورد. سال، تحویل شده بود؛ انگار. پشت عکس را نگاه کرد. قیچی همه چیز را نصف کرده بود:
.. و سعید؛
.. 1/61
دوباره سرفه اش گرفت.



___________________________

تقدیر شده در جشنواره داستان کوتاه کوتاه هفت سین

مهدی امینی
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

نوشته: الکس کیگن


فرانک توماس همیشه به شانس اعتقاد داشت. فرانک حسابی سیگار می کشید. اما می دانست هرگز به خاطر حمله قلبی یا سرطان ریه نخواهد مرد. برای همین مرتب سیگار می کشید. یک روز در آشپزخانه فرانک گاز نشت کرد. فرانک گفت یک چیزهایی از نشتی گاز سر در می آورد. و رفت که درستش کند. فرانک راست می گفت. او هرگز به خاطر حمله قلبی یا سرطان ریه نمرد!
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
شاهزاده ای بسیار زیبا رو و رشید دور دنیا به دنبال زیبا ترین زن میگشت تا به آرزوی خود که همانا داشتن زیبا ترین فرزند دنیا باشد برسد.
طولی نکشید که با پیرمردی آشنا شد که 3 دختر زیبا رو داشت.
از او خواست با یکی از دخترانش آشنا شود و دختر بزرگ را انتخاب کرد.
شاهزاده پس از چند روز نزد پیر مرد آمد و گفت:متاسفانه دختر شما یک عیب کوچک دارد او کمی چاق است!!
پیر مرد دختر دوم را به او پیشنهاد کرد و پس از مدتی آشنایی شاهزاده نزد او آمد و گفت:دختر شما همه چیز تمام است فقط چشمانش کمی تاب دارند.
پیرمرد دختر سوم را پیشنهاد کرد و شاهزاده پس از یک روز با خوشحالی نزد پیرمرد رفت و گفت :این دختر فوق العاده
زیبا و بی نقص است من او را به همسری انتخاب میکنم.
چندی بعد آنها ازدواج کردند و چند ماه بعد تر دختر فرزندی به دنیا آورد ........
شاهزاده تا به حال نوزادی به این زشتی ندیده بود و از وحشت در جایش میخکوب شد.
با گریه نزد پیرمرد رفت و گفت:با این که من و همسرم بسیار زیبا هستیم چطور فرزندمان به این زشتی است؟
پیرمرد جواب داد:دختر سوم من هم مانند دو دختر قبلی یک عیب کوچک داشت که تو متوجه آن نشدی........
او قبل از ازدواج با تو حامله بود!!!!!!!!!!

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد.. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند...

سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها پاداش کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
چه حس خوبی بود وقتی ناامیدانه تبادل نظر عمومی رو باز کردم و قصد داشتم در صفحات 7 و 8 دنبال شهر کتاب بگردم و دیدم چه خوب و خوب تر و خوب تر نوشتید .

و خوشحالم از بحث مینی مالیست که باعث شد همه دست به کار شیم :)




**

یکی از علت هایی که پیشنهاد مینی مال دارم بررسی مواضعش بود و شیوعش در غرب و چند سال اخیر در ایران.
فعلا کاری به ساختارها و سبک هاش ندارم و بعد تر بهش میپردازم اما گله ای دارم از این ادبای ایرانی که در این راستا ظلم عظیمی به گلستان سعدی کردند.
از نظر من سعدی پیشگام داستانهای مینی ماله !!! اون هم در قرن 7 و 8!!!
دیشب آخر وقت از سفر اومدم و امروز به شدت مشغول رسیدگی به امور منزل خواهم بود فقط دلم نیومد تو این شلوغی خونه چیزی اینجا ننویسم.
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
فافا الهی شکر سالم و سلامتی بر گشتی و کارت هم انجام شد.:)

مسیحا اگه بذارن این تاپیک های "از شوهرم قهر کردم " و " وای با نامزدم دعوام شده" و ".........." اینجا هم تقریبا فعاله به لطف بچه ها.راستی رسیدن بخیر.
:)

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
غیبت
پیتر بیکسل
ترجمه: بهزاد کشمیری پور

مردی تعریف می کرد چطور می خواستند سر به نیستش کنند. چطور بسته بوندنش و چطور لوله ی اسلحه را روی شقیقه اش فشار داده بودند و فریاد می کشیدند.
او زنده است و تعریف می کند . ما هم زنده ایم و گوش می دهیم.
من ده سال دارم . دختر همسا یه ما هم ده سالش است . فکر می کنم ده سال بعد - وقتی بیست ساله شدم- عاشق او خواهم شد.
___
من بیست سال دارم . دختر همسا یه ما هم بیست سالش است . فکر می کنم ده سال قبل - وقتی که ده ساله بوده ام - عاشق او بوده ام.
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام.
تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد.
عالمی پس از سالها علم اندوزی و کتابت آنها قصد بازگشت به دیار خود نمود.کتابهای نوشته از هر آنچه آموخته بود را بار الاغی کرد و به راه افتاد.
در راه بازگشت به دار و دسته راهزنان برخورد.سردسته راهزنان جلو آمد و به عالم گفت:هر چه از سکه و طلا و مال داری بیرون آورده تسلیم ما کن.
عالم در دل نیش خندی زد و به زبان گفت :چیزی برای شما جز کتابهایم ندارم.
سردسته راهزنان به شدت غضبناک شد و فرمان داد کتابها را آتش زدند و از شانس خوب عالم او را سالم رها کرده و رفتند.
عالم که از سوختن کتابهایش به شدت متاثر بود با خود اندیشه ای کرد:
"علمی که با سوختن دود شود و به هوا رود علم نیست و ارزشی ندارد"
و باز هم قصد بازگشت به محل تحصیل خود کرد تا از نو علمی بیاموزد ماندگار
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز