2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148252 بازدید | 2291 پست

قلب جغد پیر شکست

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

نویسنده: عرفان نظرآهاری
(این داستانک رتبه نخست اولین دوره مسابقه داستانک‌نویسی هزاردستان را بدست آورد)-
بعدِ صبحانه ابروهایش بالا رفت. دنبال کیفش روی صندلی کناری گشت. درش باز بود. پاکت سیگارش را درآورد. با چشمهای مهربان تعارف کرد: - سیگار؟ ماتِ اداهایش، لبخند زدم : - نه! یکی گذاشت کنار لبش. گوشهء دیگر لبش گفت: - " هر وخ بعد ِ صبونه دلت سیگار خواس،... -"خــواس" را کشیده و دلبرانه گفت – کبریت زد، نگرفت. کبریت دوم گرفت. جمله اش را تمام کرد: - ...بدون که سیگاری شدی!" خندیدیم، خنده اش رفت پشت ِدود غلیظ اولین پک که صورتش را هم از من گرفت. آخرین جرعهء چای صبحانه که از ته لیوان سرازیر شد روی زبانم، دیدم شانزده سال است بعدِ صبحانه به او فکر می‌کنم.

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: “هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!”
مسافر عذرخواهی کرد و گفت: “من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه”
راننده جواب داد: “واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!”
از کتاب "این مردم نازنین" نوشته رضا کیانیان:


روز- داخلی- هتل همای بندرعباس

سال‌ها پیش رفته بودم بندرعباس. صبح زود از خواب بیدار شدم. پرده‌های اتاق هتل را کنار زدم و نور را به داخل اتاق آوردم. طبقه بالای هتل بودم. جلوی پنجره ایستاده بودم و به کوچه‌ها و خیابان‌ها نگاه می‌کردم.
تابلوی یک آرایشگاه زنانه در یک کوچه مرا به خود جلب کرد. نوشته بود:
آرایشگاه زنانه عفیفه. ملوسک سابق!
عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی بکردی. صاحبدلی بشنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار از این فاضل تر بودی.

گلستان سعدی
پرواز با تو باید ...
گر پر شکسته در باد ...
بچه ها قبلا تصور من از مینی مال بسیار واضح تر و روشن تر از الان بود ، موضوع شهر کتاب باعث شد که با جستجو در اینترنت بیشتر در موردش بخونم (نه خیلی زیاد که منجر به یک نتیجه گیری برام بشه )ف الان با وجودی که در موردش خوندم قضیه اش برام پیچیده تر و مبهم تر شده

بعضی از منتقدین اعتقاد دارند که داستانهای مینی مال باید شخصیت پردازی داشته باشه البته به صورت اختصار با پایانی تکان دهنده

بعضی از منتقدین هم داستانهایی مثل نمونه ای رو که من از گلستان سعدی گداشتم رو جزو مینی مالها میدونند ، کسی هست در این مورد اطلاعات بهتری داشته باشه تا برامون توضیح بده

مثلا بعضی از مطالبی رو که دوستان گذاشته اند یا همین داستان گلستان سعدی شخصیت پردازی واضحی نداره و بیشتر به یک پیام اخلاقی میمونه تا یک داستان (یا داستانک ) یا مینی مال

اگر کسی چیزی پیدا کرد لطفا لینک بده ، سپاسگزارم
پرواز با تو باید ...
گر پر شکسته در باد ...
سبزی پلو با ماهی
زهره عیسی خانی


تنگ ماهی را کنار سفره گذاشت، یک قاشق سبزی پلو می خورد و یک دانه برنج در تنگ می انداخت، حالا دیگر می توانست به دوستانش بگوید ما هم شب عید سبزی پلو را، با ماهی خوردیم.
پرواز با تو باید ...
گر پر شکسته در باد ...
موش گفت: افسوس! دنیا روز به روز تنگ تر می شود. سابق جهان چنان دنگال بود که ترسم گرفت. دویدم و دویدم تا دست آخر هنگامی که دیدم از هر نقطه ی افق دیوارهائی سر به آسمان می کشد، آسوده خاطر شدم. اما این دیوارهای بلند با چنان سرعتی به هم نزدیک می شود که من از هم اکنون خودم را در آخر خط می بینم و تله ئی که باید در آن افتم پیش چشمم است.
"چاره ات در این است که جهتت را عوض کنی." گربه در حالی که او را می درید چنین گفت.

فرانتس کافکا

میدونی دالیا جان کلا ارنست همینگوی رو اولین خالق آثار مینی مال میدونن و خیلیها در این قضیه متفق القول هستن ولی بعضی از نویسنده ها اعتقاد دارند که ما در ایران خیلی قبل تر از ارنست همینگوی در حوزه ادبیات داستانی کسانی رو داشتیم و سعدی رو مثال میزنن ، ولی خیلی ها هم اعتقاد دارند که مینی مال چهار چوب خاصی داره و اصولش همون اصول داستان نویسی هست ، مثل شخصیت پردازی ، اوج و فرود ، نتیجه گیری و ...اما به صورت اختصار و ایجاز ، یه عده از نویسندگان و منتقدین اصلا نوشته های سعدی رو جزو مینی مال نمیدونن ، یا مثلا نمونه های نوشته های پائولو کوئیلو .
پرواز با تو باید ...
گر پر شکسته در باد ...
"داستانی بسیار کوتاه" از ارنست همینگوی
نوشتهی:ارنست همینگوی
ترجمه:حسین جاوید

در یک بعدازظهر گرم در پادوا، آنها او را روی پشت بام بردند و او توانست از آن بالا تمام شهر را ببیند. پرستوها در آسمان چرخ میزدند. بعد از مدتی هوا رو به تاریکی رفت و نورافکنها را روشن کردند؛ همه پایین رفتند و بطریهایشان را هم با خود بردند. او و لوز همهمهشان را از ایوان میشنیدند. لوز روی تخت نشست. در آن شب داغ، لوز آرام و با نشاط بود.
لوز برای سه ماه در شیفت شب باقی ماند و این باعث خوشحالی بود که به او اجازه داده بودند شبکار باشد. هنگامی که او را جراحی کردند، لوز او را آماده کرد و همهی آن مدت دربارهی دوستانشان و امالهکردن با هم شوخی کردند و خندیدند.
زیر بیهوشی خیلی به خودش فشار آورد که در آن لحظات چرند نگوید و اظهارنظرهای احمقانه نکند. بعد از اینکه توانست با چوبهای زیر بغل راه برود، اغلب خودش دماسنج را میگذاشت تا لوز مجبور نشود از جایش بلند شود. تعداد بیماران اندک بود و همهشان قضیه او و لوز را میدانستند و همگی لوز را دوست داشتند. همانطور که در راهروها قدم میزد، به لوز که حالا در تختش بود فکر کرد.
پیش از آنکه او به جبههیجنگ برگردد، با هم به دومو رفتند و دعا کردند. آنجا آرام و کمنور بود و کسان دیگری هم دعا میخواندند. دوستداشتند با هم ازدواج کنند اما نه وقت کافی برای انجام مراسم رسمی ازدواج در کلیسا داشتند و نه شناسنامه. فکر کردند بههر حال با هم ازدواج خواهند کرد، اما دوست داشتند که همه این را بدانند.
لوز، نامههای بسیاری برای او نوشت اما تا پایان جنگ هیچکدام از آنها به دستش نرسیدند. پانزدهنامه را با هم تحویلش دادند و او همه را با دقت و به ترتیب زمان نوشتهشدن از ابتدا تا انتها خواند. همهشان راجعبه بیمارستان بودند و اینکه لوز چهقدر او را دوست دارد و چهقدر تنهایی سخت است و شبها بدون او چه وحشتناک است.
بعد از جنگ آنها توافق کردند که او به وطن بازگردد و شغل مناسبی پیدا کند تا شاید بتوانند ازدواج کنند. لوز دوست نداشت تا زمانی که او شغل مناسبی پیدا نکرده و نتواند برای دیدنش به نیویورک بیاید به وطن بازگردد.
قابل فهم بود که مرد دوست نداشت تا زمانی که شغل مناسبی نیافته و ازدواج نکرده، دوستانش یا هر شخص دیگری را در سرتاسر ایالات متحده ببیند. در ترن پادوا به میلان سر اینکه لوز مایل نبود بلافاصله به آمریکا برگردد جر و بحث کردند. در ایستگاه میلان که مجبور شدند از هم جدا شوند، برای خداحافظی یکدیگر را بوسیدند اما نتوانستند بدون جر و بحث از هم جدا شوند. از اینجور خداحافظی احساس ناخوشایندی به او دست داد.
در جنوا سوار کشتی شد و به آمریکا رفت. لوز هم به پوردونون بازگشت تا در آنجا بیمارستانی باز کند. آنجا شهری دورافتاده و بارانی بود و گردانی از ارتش در آن پناه گرفته بود. در طول اقامت لوز در آن شهر گلآلود و بارانی در زمستان، فرماندهی قرارگاه عاشق او شد و لوز هرگز قبل از آن ماجرا ایتالیاییها را نمیشناخت.
لوز به ایالات متحده نوشت که از عشقبازی صاحب یک پسر و یک دختر شده است؛ نوشت که بسیار متاسف است و میداند که این مساله برای او غیرقابل درک است اما امیدوار است او روزی همهچیز را فراموش کند و او را ببخشد و سپاسگزار او شود و اینکه اگرچه کمی غیرمنتظره بود اما او در بهار ازدواج میکرد. لوز نوشته بود که همیشه او را دوست خواهد داشت اما اکنون فهمیده که آن ماجرا تنها عشق بین یک دختر و پسر جوان بوده و بس. لوز به او ایمان داشت و برایش آرزوی زندگی خوب داشت.
فرمانده نه در بهار و نه هیچوقت دیگر با لوز ازدواج نکرد. لوز هم هیچگاه جواب نامهای که در همین رابطه به شیکاگو فرستاده بود دریافت نکرد. کمی بعد مرد هنگامی که سوار بر تاکسی از لینکلن پارک میگذشت، از دختر فروشندهای که در یک فروشگاه زنجیرهای کار میکرد، سوزاک گرفت.
یه جایی مطلبی خوندم از سیامک گلشیری نویسنده که میگفت حتی رمان هم میتونه مینی مال باشه و در این مورد فقط اندازه داستان نیست که معیاره بلکه حذف کلیه زوائد از داستان مهمه! یه همچین چیزی...
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا داستان زیر میباشد که نویسنده ی مشخصی ندارد !
The last man on earth is sitting alone in his room and all of a sudden a Knock on the door.
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز