2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148252 بازدید | 2291 پست
یگانه عزیز ممنونم چه اطلاعات مختصر و مفیدی.در حقیقت (مینیمالی)
:)))
من فقط در نقاشی و نگارش میدونستم مینیمال وجود داره بقیه رو الان با این لینک شناختم.

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
قصه شب

مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت: “مواظب باش عزیزم، اسلحه پر است.”
زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت: “این را برای زنت گرفته ای؟ “
“نه، خیلی خطرناک است، می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم.”
“من چطورم؟ “
مرد پوزخندی زد: “بامزه است، اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام می کند؟ “
زن لب هایش را مرطوب کرد، لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت:
“زن تو.”

Jeffrey Whitmore
پرواز با تو باید ...
گر پر شکسته در باد ...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

دختری با دامن کوتاه، بیرون پنجره اتاق من، انجیل می خونه

یکشنبه اس، دارم گریپ فروت می خورم
در طرف غرب
یه کلیسای ارتودوکس روسی هست.
اون زن از نژاد تیره شرقی ِ
چشمای قهوه ای بزرگش از انجیل بلند شد
و بعد دوباره
بر روی انجیل سیاه و قرمز کوچیک
پایین افتاد
همونطور که می خونه
پاهاشو تکون میده
تکون میده
آروم و موزون می رقصه
و انجیل می خونه…
گوشواره های طلایی بلند
و دو دستبند طلایی بر هر دو دستش
فکر می کنم یه مینی سوت تنش ِ
که خیلی بهش میاد
به روشن ترین رنگ خرمایی ممکن
چرخ می زنه
با پاهای بلند زرد
زیر نور گرم خورشید
نمیشه نادیده اش گرفت
میلی هم به این کار نیست…
رادیوی من داره موسیقی سمفونیک پخش می کنه
اون نمی تونه بشنوه
ولی حرکاتش بدجوری با ریتم می خونه
اون تیره اس، او تیره اس
داره راجع به خدا می خونه
خدایی که منم

چارلز بوکوفسکی
پرواز با تو باید ...
گر پر شکسته در باد ...
لشکر دشمن شهر را فتح کرده بود و فرمانده با غرور بر تخت نشسته بود.
پیرمردی را نزد او آوردند و گفتند:جناب فرمانده این پیرمرد به گفته ی اهالی عارف و فیلسوف است و تنها کسی است که به ما التماس نکرد که نکشیمش حتی وقتی وارد خانه اش شدیم تنها حرفی که زد این بود "کفش هایتان خیلی کثیف است در آورید و سپس وارد شوید"
فرمانده با لبخند تمسخر آمیز بالای سر پیرمرد آمد و گفت:بگو ببینم پیر مرد فلسفه ی مرگ چیست؟
سربازان خندیدند اما فیلسوف بی آنکه سر بلند کند گفت:کسی که میخواهد جدول ضرب بیاموزد ابتدا باید جمع و تفریق را بداند آن که میخواهد شاعر شود باید الفباء یاد بگیرد زیرا آنها مقدمه اند......زندگی نیز مقدمه ی مرگ است تویی که مفهوم زندگی را نیاموخته ای چگونه میخواهی تعریف مرگ را بیاموزی؟زودتر خلاصم کن و برو .
فرمانده یخ کرد! رو به سربازانش گفت:مرگ کافیست...ابتدا باید زندگی را بیاموزیم.

نوشته کارگلونات (نایروبی)

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است

از صبح تا شب سیب می خورد،هر سیب که تمام میشد سریع به سراغ سیب دیگری می رفت،تنها امیدش پیدا کردن یک کرم سیب دیگر بود ... اما ناگذیر با یک کرم دندان ازدواج کرد!

ارژنگ حاتمی
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
پروانه در میان گل ها بود و او محو زیبای اش شده بود، ناگهان مشتی بر صورتش فرو آمد: مگه خودت خواهر مادر نداری!


حاتمی
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!


تخته پاک کن گفت: الآن تو را پاک می کنم.، اما تنها کاری که کرد این بود که همان چند خط سفید روی تخته سیاه را هم از بین برد.

حاتمی
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
و وارد شدم. پاهایش را روی میز گذاشته بود و بوی گند سیگار برگش همه جا را گرفته بود. مدیر هم بیصدا پشت میزش نشسته بود. خداحافظی کردم و رفتم.
بعدها گفتند برای ادامه تحصیل یا کسب درآمد بیشتر رفته ام ولی مشکل من فقط این بود که نمی توانستم بوی گند را تحمل کنم!.
داستان کوتاه از محمدرضا میبدی.نویسنده ی ایرانی

درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
شاگردان من، فکر می کنم با مطالعه ی دقیق این ساکنان پیشین، از الگو های رفتاری، شیوه ی زندگی ابتدایی و بی هدف آن ها، چیز هایی که به آن اهمیت می دادند، و از تخریب کامل و مطلق خود و محیط زیستشان، به آسانی بتوان دریافت که سزاوار چیزی جز نابودی کهکشانشان نبودند، یعنی کاری که ما انجام دادیم.
سوالی نیست؟.
داستان کوتاه از کالین کمپل.نویسنده ی انگلیسی
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
داداش! یکی دو تا کتاب بهم میدی؟ نمیدانم کی نصیحتش کرده بود که یک دفعه عاشق کتابخوانی شده بود. هر کدوم از کتابا رو که به دردت میخوره بردار. رفت جلوی کتابخانه من و یکی دو تا کتاب نسبتاً قطور برداشت. اما به سن و سالش نمیخورد. تشکر کرد و رفت بیرون. میدانستم به دردش نمیخورد و آنها را برمیگرداند. چند دقیقه بعد، بلند شدم و با اشتیاق، دو سه کتاب که به سنش میخورد را جدا کردم و برایش بردم. توی اتاقش نبود. ... دیدم توی آشپزخانه است. کتابها را گذاشته روی صندلی و رفته روی کتابها تا برسد به ظرف شکلات خوری!

محمد مبینی
به جای اینکه این قدر قرآن بخونی، بیا کمک کن این سی دی رو نصب کنم. من از این کاتالوگ انگلیسی هیچی نمیفهمم!

قرآن را بست و رفت پیش او:

- بده ببینم چی نوشته...

- بفرمایید! ... حالا چرا اینقدر قرآن میخونی؟

- خب آدم هم بالاخره کاتالوگ داره!

محمد مبینی
دانه ای که سپیدار بود

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: ? من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.?
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: ? نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.? خدا گفت: ? اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.?
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.

نویسنده: عرفان نظرآهاری

قدرت عجیب یک کودک

کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که "نه" گفتن لزوماً به معنای "نه" نیست. او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند.
عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند. بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛ دخترک نزدیک در نشست. عمو سرش را بلند کرد، دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ " کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم."
عمو جواب داد: " ندارم، زود برگرد به خانه ات" کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش را بلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: "مگر نگفتم برو خانه. زود باش."
دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد. منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود. زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: "مادرم 50 سنت را می خواهد." عمو ایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت. وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.

نویسنده: ناپلئون هیل
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز