2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148252 بازدید | 2291 پست
بابا سارا دمت گرم ... تو که از همه ما فعال تری دختر ...

شروع خوبی بود برای داستان مینی مال ممنون

داستان های کوتاه تر هم هست.
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

جوجه ها سر سفره ناهار گفتند: آخرش کبدمون از کار می افته، چرا باید هر روز ناهار و شام تخم مرغ بخوریم و حتی یک بار هم یک ناهار درست و حسابی نداشته باشیم؟!، خروس سرش را پایین انداخت، در چشمان مرغ اشک جمع شد و به فکر فرو رفت، آنها فردا ناهار مرغ داشتند. (ارژنگ حاتمی )
دماغش را عمل کرد، حالا به جای اون دماغ گنده یه دماغ کوچولوی سربالا داشت، دو روز بعد از گرسنگی مرد، مادرش صد دفعه بهش گفته بود که عمل جراحی بینی مخصوص آدماست نه فیل ها! (ارژنگ حاتمی )
موش گفت:
- افسوس!. دنیا روز به روز تنگ تر می شود. سابق جهان چنان دنگال بود که ترسم می گرفت. دویدوم و دویدم تا دست آخر هنگامی که دیدم از هر نقطه ی افق دیوار هایی سر به آسمان می کشند آسوده خاطر شدم. اما این دیوار های بلند با چنان سرعتی به هم نزدیک می شوند که من از هم اکنون خودم را در آخرِ خط می بینم و تله ای که باید در آن افتم پیش چشمم است.
- چاره ات در این است که جهتت را عوض کنی.
گربه در حالی که او را می درید چنین گفت.
داستان کوتاه از فرانتس کافکا.نویسنده ی اهل چک
پنجره‌ی رو به خیابان

هرکی در انزوا زندگی می‌کند و با این همه گاه‌گاه می‌خواهد خودش را به جایی بچسباند،هرکی برحسب دگرگونیهای روز،آب و هوا،کارو بارش و جز آن ناگهان دلش می‌خواهد بازویی ببیند تا به آن بیاویزد،او نمی‌تواند بدون پنجره‌ای رو به خیابان دیری بپاید. و اگر درحالی نیست که چیزی را آرزو کند و فقط خسته و مانده دمِ هُره‌ی پنجره‌اش می‌‌رود،با چشمانی که از مردم به آسمان و از آسمان به مردم می‌‌چرخد،بی آنکه بخواهد بیرون را بنگرد و سرش کمی بالا گرفته،حتی در آن گاه اسبهای پایین او را به درون قطارِگاریها و هیاهویشان،و از این قرار سرانجام به درونِ هماهنگیِ انسانی پایین می‌‌کشند
کافکا
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!


1- مشاجره از نوع اسکارلاتی*



وقتی زن هفت تیر خالی را تحویل پلیس می داد گفت: زندگی کردن توی آپارتمان تک خوابه در "سن هوزه" با مردی که داره ویولن زدن یاد می گیره خیلی سخته .



*الساندرو اسکارلاتی

درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
پیدایش ویولن



"ژان پل کله بر" در کتاب خود بنام " کولی ها" پیدایش ویولن را چنین نوشته است:

در جنگلی دختر دلربایی بنام مارا زندگی می کرد و عاشق شکارچی جوان و زیبایی بود ولی شکارچی به او توجهی نداشت. یک روز مارا به شیطان مراجعه کرد و وصل معشوق را از وی خواستار شد. شیطان به او گفت چهار برادرت را به من بده. مارا چهار برادر خود را به شیطان فروخت و شیطان با آن ها چهار سیم ساخت سپس به دختر گفت پدرت را به من بده. مارا پدر را به شیطان داد و شیطان از او جعبه ای ساخت و آنوقت مادر دختر را طلب کرد. مارا مادر خود را نیز به شیطان سپردو شیطان مادر دخترک عاشق پیشه را به آرشه ئی مبدل کرد و با روح این شش نفر ویولن را ساخت و آن را به دختر سپرد. دختر با این آلت موسیقی آهنگی نواخت و شکارچی جوان را مسحور خویش ساخت. آنگاه ابلیس عاشق و معشوق را با خود به جهنم برد و ویولن برجا ماند و کولی ها آن را یافتند
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
مرگ در بعدازظهر

اگر مردی، از پشت آن درخت بیا بیرون تا مخت را داغان کنم؛ لویی

تو جگر نداری ماشه را بکشی

جگر دارم این هوا، از مغز تو گنده تر

تونی! تو مغزت اندازه ی فندق است

بنگ!

یکی دیگر ... !

بنگ!

لویی! تونی! شام !

آمدیم، مامان

"پری سیلامین تلینگ "

درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
داستان مینی مال نسبتا بلند

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند . بین راه سر
موضوعی اختلاف پیدا کردند وبه مشاجره پرداختند ، یکی از آنها از سر
خشم ، برچهره دیگری سیلی زد . دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده
شد ولی بی آنکه چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت امروز بهترین
دوست من ،برچهره ام سیلی زد .آن دوکنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا
به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند مدتی آنجا بمانند وکنار برکه آب استراحت
کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید ودربرکه افتاد . نزدیک بود
غرق شود که دوستش به کمکش شتافت واورا نجات داد، سپس او روی
صخره سنگی نوشت امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد. دوستش با
تعجب پرسید بعدازآنکه من تو را با سیلی آزردم توآن جمله را روی شن های
صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی سنگ حک می کنی ؟ دیگری لبخند
زد وگفت : وقتی کسی ما را آزارمی دهد ، باید روی شن های صحرا
بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما
می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها
ببرد

دوستان بسیار خوب من , تا دوشنبه نخواهم بود . تعطیلات خوش بگذره تهرانی ها
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
هیچ وقت مرا مثل گیتارش در بغل نمی گیرد. سال هاست که من را آن طوری لمس نکرده.
برای آنکه در آغوش او جا بگیرم ،توی گیتارش می روم.
تمام روز شکلش و صدایش را عوض می کند ، اما میل در آغوش رفتن را نه.
سرا نجام لال،ناپیدا و بی حرکت در آن جا گرفت و انتظار کشید.
"عزیزم ، من برگشتم ! یک گیتار نو خریده ام !عزیزم...؟"


جان ام دنیل
عالی بود بچه ها


"مونتینرو" که همه ی مردم او را استاد بلا منازع درس خدا شناسی در میلان میدانستند روزی در میدان بزرگ شهر سخنرانی کرد.محور صحبت او حضور خدا در زندگی مردم عادی بود به همین دلیل مقدمه ای طولانی آغاز کرد و سپس پیرامون موضوع "حضور خداوند در زندگی مردم" بحث کرد و آنگاه رو به مردم گفت:هر کس بگوید خدا کجاست من به او یک سکه خواهم داد...
مردم شهر سکوت کردند و مونتینرو خواست به صحبتش ادامه دهد که پسرکی هشت ساله دست بلند کرد و استاد که به او اجازه ی حرف زدن داد گفت: من به شما دو سکه خواهم داد اگر بگویید خدا کجا نیست!!

نوشته جبار ایلیف

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
سلام به همگی

من دیروز مطلب جدیدی رو یاد گرفتم ، شاید یه موضوع بدیهی باشه ولی خوب من نمیدونستمش ، این هم از کمی مطالعه هست دیگه

من همیشه تصور میکردم مینی مالیسم فقط در حوزه ادبیات و نوشتار هست ، در صورتی که مینی مالیسم یک سبک هنری هست که در نقاشی ، معماری ،موسیقی و ادبیات کاربرد داره ، در این مورد مقاله ای رو خوندم که برای شما هم میذارم (البته ادرسشو ) خودم که از این مطلب خیلی لذت بردم ، امیدوارم شما هم لذت ببرید

http://www.newdesign.ir/search.asp?id=60&rnd=4937

پرواز با تو باید ...
گر پر شکسته در باد ...
همه دوستان و فامیل میدانستند که من فقط با مردی ازدواج خواهم کرد که مثل خودم عاشق هنر باشد یا لااقل هنر را درک کند!تا این که شوهر خواهرم "پیتر" را به من معرفی کرد."یک بیلیونر بزرگ و معروف که عاشق هنر هم هست"
اینطوری بود که جلسه ی آشنایی با او را در خانه ی خواهرم برگزار کردیم.قبل از غروب هم همراه او رفتیم تا قدمی بزنیم.نزدیک میدان که رسیدیم آفتاب در حال غروب کردن بود و تلالو نورخورشید از بالای ساختمانی بلند به بیرون میتابید.
نگاهی به آن صحنه ی زیبا انداختم و به پیتر گفتم:چه عظمتی داره...
پیتر تایید کرد و انگشت اشاره اش را به طرف مسیر نگاهمان (ساختمان بلند) گرفت و گفت: واقعا عظمت داره!قیمت این ساختمان بالای صد میلیارد دلاره ضمن این که هر روز حدود سه تا چهار میلیارد دلار معامله در این ساختمان انجام میشه.جدا که درست فهمیدی ساختمان با عظمتیه!!!
وقتی متوجه شدم پیتر راجع به چه عظمتی صحبت میکنه لبخند زدم و گفتم:وقتی من و تو در مورد عظمت تفاهم نداریم چطور میشه که در زندگی تفاهم داشته باشیم؟
و رفتم......

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز