2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148252 بازدید | 2291 پست
دوست نمى‏دارم به خواب اندر شومدوست نمى‏دارم به خواب اندر شوم شباهنگام
که چهره‏ى تو بر شانه‏ى من است
که در اندیشه‏ى آن مرگم من که، بارى، خواهد آمد
تا به خوابى جاودانه‏مان فرو برد.

من بخواهم مُرد. تو بخواهى زیست. و این است آن‏چه خوابم از دیده مى‏برد.
این خود آیا هراسى دیگر است؟
روزى که دیگر زیر گوش ِ خویش بشنوم
نفس تو را و قلب تو را.

شگفتا! این پرنده‏ى پُر آزرم که چنین بى‏خیال برخود خمیده
آشیانه تهى خواهد نهاد
آشیانى که در آن، جسم ما برمى‏آساید:
جسمى یگانه، با دو جفت پا و دو سر.
خرّمى ِ عظیمى از این دست - که سپیده‏دمان به پایان مى‏رسد -
ادامه مى‏توانست یافت
تا فرشته‏یى که وظیفه‏دار ِ بازگشودن راه من است
از سنگینى ِ بار ِ سرنوشتم بتواند کاست.

سبکبالم، من سبکبالم زیر بار این سر ِ پُربار
که به جسم من ماننده است
و به رغم آواز خروس، در پناه من
کور و لال و ناشنوا به جاى مى‏ماند.
این سر ِ جداشده‏یى که به دنیاهاى دیگر سفر کرده است
بدان جاى‏ها که قوانینى دیگر حکومت مى‏کند،
غوطه‏ور ِ خواب ِ ریشه‏هاى پُر از عمق،
دور از من، در بر من!

آه چه مشتاقم همچنان که چهره‏ى تو را
با دهان خواب آلودت بر شانه‏ى خویش دارم
تنفس گلوگاه جان‏بخشت را تا آستانه‏ى مرگ
از پستان‏هایت بشنوم!

گارسیا لورکا ترجمه : احمد شاملو
ا نـحنـا
سوسنى درکف
تو را ترک ‏مى‏کنم
عشق شبانه‏ى من !
و بیوه‏ى ستاره‏ى خویش
بازت مى‏یابم .

من که‏ رام‏کننده‏ى پروانه‏هاى تاریک‏ام
راه خود را پى‏ مى‏گیرم .

از پس هزارسال
مرا بازخواهى‏دید
عشق شبانه‏ى من !

من که ‏رام‏کننده‏ى ستاره‏هاى تاریک‏ام
راه خود را پى‏ مى‏گیرم
تا آن‏دم که‏ همه ‏عالم
از کوچه‏ى باریک کبود
به قلب ‏من در نشیند .

گارسیا لورکا ترجمه:احمدشاملو

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت


مارگوت بیکل
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.


گل پنجه مریم



پرنده‏ى کوچک گلْ‏بهى رنگى، بندى بر پاى
بر بال‏هاى خُرد مواجش
به جانب خورشید پر کشیده.

اگر تنها یک بار نگاهش کنى
او به رویت لبخندى مى‏زند،
و اگر دوبار و سه بار نگاهش کنى
تو خود به آواز خواندن درمى‏آیى.



یانیس ریتسوس/مترجم شاملو
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
لوح گور مترجم شاملو



شیردلى سرفراز
بر خاک افتاده است
خاک مرطوب در خود جایش نمى‏دهد
کرم‏هاى حقیر ِ خاکش نمى‏جوند.
صلیب
بر پشتش
جفت بالى را ماند:
بلند و بلند بر آسمان اوج مى‏گیرد
و عقابان و فرشته‏گان ِ زرین را دیدار مى‏کند.

یانیس
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
میعاد



این‏جا
پرنده‏گان نمى‏خوانند
ناقوس‏ها خاموشند
و یونان نیز
لب فرو بسته
با تمامى ِ مرده‏گان ِ خویش
بر خرسنگ‏هاى خاموشى
در کار ِ تیز کردن ِ پنجه‏هاى خویش است
چرا که یکه و تنها به خود نُوید داده
آزادى را.


مترجم شاملو
یانیس
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
نوشتن



کیست آن که به پیش می‌راند
قلمی را که بر کاغذ می‌گذارم
در لحظه‌ی تنهایی؟
برای که می‌نویسد
آن که به خاطر من قلم بر کاغذ می‌گذارد؟
این کرانه که پدید آمده از لب‌ها، از رویاها،
از تپه‌یی خاموش، از گردابی،
از شانه‌یی که بر آن سر می‌گذارم
و جهان را
جاودانه به فراموشی می‌سپارم.

?

کسی در اندرونم می‌نویسد، دستم را به حرکت درمی‌آورد
سخنی می‌شنود، درنگ می‌کند،
کسی که میان کوهستان سر سبز و دریای فیروزه‌گون گرفتار آمده
است.
او با اشتیاقی سرد
به آن‌چه من بر کاغذ می‌آورم می‌اندیشد.
در این آتش داد
همه چیزی می‌سوزد
با این همه اما، این داور
خود
قربانی است
و با محکوم کردن من خود را محکوم می‌کند.

به همه کس می‌نویسد
هیچ کس را فرانمی‌خواند
برای خود می‌نویسد
خود را به فراموشی می‌سپارد
و چون نوشتن به پایان رسد
دیگر بار
به هیات من درمی‌آید

اکتاویو پاز با ترجمه احمد شاملو
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!


قطعه آمریکایی آفریقایی ( شعر جهان ) ترجمه احمد شاملو

شعر لنگستون هیوز شاعر نامدار سیاهپوست



چه دور
چه دور از دسترس است
آفریقا.
حتا خاطره‌یی هم زنده نمانده است
جز آن‌ها که کتاب‌های تاریخ ساخته‌اند،
جز آن‌هایی که ترانه‌ها
با طنینی آهنگین در خون می‌ریزد
با کلماتی غم‌سرشت، به زبانی بیگانه که زبان سیاهان نیست
با طنینی آهنگین سر از خون بیرون می‌کشد.

چه دور
چه دور از دسترس است
آفریقا!
طبل‌ها رام شده‌اند
در دل زمان گم شده‌اند.
و با این همه، از فراسوهای مه‌آلود نژادی
ترانه‌یی به گوش می‌آید که من درکش نمی‌کنم:
ترانه‌ی سرزمین پدران ما،
ترانه‌ی آرزوهایی که به تلخی از دست رفته است
بی‌آن که برای خود جایی پیدا کند.

چه دور
چه دور از دسترس است
چهره‌ی سیاه آفریقا!
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
درختی فراسوی سکوت/ شعری برای احمد شاملو ( شعر جهان)

کلارا خانس، این شعر را پس از دیداری در سال ?? با احمد شاملو نوشته است.

شعر از کلارا خانس، ترجمه‌ی محسن عمادی



پرکشیدن بر چشم‌انداز سوزان و
بر قله‌های پربرف
تا سرسبزی‌ها:
این‌جا برمن است و حالا صداها در سرم گرد می‌آیند و
در آن صدا یگانه می‌شوند:
از آن شب
که در اتاقی تاریک از دیدار خبر دادند.
آری، به "برمن" باز می‌گردم
و دیگر بار این دوری‌است
که بر دقایقِ دلواپسی افزوده می‌شود.

نامه‌ای که در هوا چرخید و
من که نمی‌دانم چگونه باید نوشت، آن‌جا که پاسخی نیست
و حضور بی وقفه‌ی شعر، دیگربار
تنیده به وقایع موطن جوانی
با نامه‌ای و عکسی در روزنامه
و تصویرش در اعتراضِ دانشجویان.

"برمن" اما رسیدن است و
بی‌درنگ سلام‌کردن به سعید، شاعری که به آلمانی می‌نویسد.
با او از شاملو سخن‌گفتن است و
نظاره‌ی چشمانش که غرق اشک‌ می‌شوند.
می‌شنوم:
"بزرگ بود، یک‌تنه، چندین مرد بود
هیچ‌کس قهرمانان را نسرود
آن‌گونه که او..."
نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت...

پس تقلای واژه پنهان شد
اما انعکاس لرزش نخستین‌اش در هوا باقی‌ماند
چنین است که خیالم را رها نمی‌کند
جوانی که با من از موطنِ سلاخان و پرندگان می‌گوید

"برایتن برایتنباخ" اما این‌جاست. خوش‌پوش و مودب،
می‌گوید : "زندان را که رهاکردم" و ناگاه رضا به خیالم در می‌آید
و مخاطره‌ی فیلم‌هایش.
و دیگران
در جستجوی ویرانه‌هایی و اسبی سفید.

همیشه اسبی است در آخرین شعرهایم
همیشه شقایق و سوگِ سیاوش
همیشه آتشی در درون
و رقصِ شعله‌ها در پیچک‌های پارک برمن
که "برمن" پارکی است و رودی آرام با مرغابی‌ها
و وقارِ سربزیرِ درختانی که در آب‌ها برگ می‌شویند!
رد کردن پلی و گم‌شدن در کوچه‌ی "بوچر استراسه"
و ناگهان نام "پائولو مادرسون بکر" را می‌یابم
حالا "ریلکه" در فضا شناور است
تازه می‌فهمم
درست مثلِ مردِ کوری که چیزی را درمی‌یابد
و مرگت را درمی‌یابم بی‌آن‌که برایش نامی داشته‌باشم.
ریلکه برایش نوشته‌بود.
و من نیز چنین احساس می‌کنم، درست مثل زن کوری که ...

نه در خیابان‌ها
و نه در میدان‌چه‌ی بازار
هیچ‌کس نیست
که به "نوازندگان برمن" اندیشه کند
به نمای "سان پدرو"
و موزه‌ای که در شعر کوتاه شاعری گشایش یافت.
پیچک‌هایی که امروز کناره‌های راه را می‌پوشانند،
به انبوهی پیچک‌های"چتووی یانوک" هستند
وقتی او به دیدار "سیدونیا نادهرن" می‌رفت،
این‌جا اما، بالاتر از همه در "برمن"
"کلارا وستهوف" ، "یار شیرین"‌اش
و هشیواری به هر آن‌چه دیری نمی‌پاید.

بیقرار ‌زیستی
که میدانستی این، همه نیست
زندگی، فقط یک بخش دارد و کدام بخش؟
زندگی فقط صدایی است و از کجا میآید؟
زندگی، فقط معنایی دارد
پیوسته به دوایر بسیار فضا
که به‌سوی دوری رشد می‌کنند ...

آن دایره، آری، بزرگ ‌می‌شود
در شعر بزرگ‌ می‌شود
به سوی زندگی‌هایی که دیگر نمی‌توانند باشند
و به سوی مرگِ عاشقان.
و کسی در اعماق درمی‌یابد:
که هر فرشته‌ای موحش‌ است
و شعر موحش است و زیباست
چرا که شعر، هفت‌آسمان را از هم می‌درد
ما را نیز
و ما خود را در آن از هم می‌دریم
تا حتی در عدم خانه‌کنیم
در عدم، آری
اما شاید در آن عدم که به برقِ شعرِ تازه‌ی او مصلوب می‌شود:
این بندبازی‌ها
درمغاک شبی سمج
که ساعات را زخم می‌زند...

هر فرشته‌ای موحش است و این جوان
با آن جوانک آلمانی، نیکلای، در تقابل است
که غزل می‌سراید و "هنرِ فوگ" می‌خواند.

شعر، حضوری بی‌بازگشت است
و فراموشی را بدان راه نیست،
شاید تنها امکانِ فراموشی همان شعر باشد.
بی نسیان. و با این حال
من همه‌چیز را از یاد می‌برم
وقتی چیزی می‌خوانم و نام بوبروسکی را می‌برم.

تک و پو آغاز می‌شود
شهرت بوبروسکی صحنه‌ایست
که "میخاییل آگوستین" به من می‌بخشد.
"سویاتا هات" کتاب‌هایش را بر دست‌هایم می‌گذارد
و با من از "ناچیکتا" می‌گوید
که مرگ، سه آرزویش را برآورده‌کرد
چه مشتاق بود که معنای زندگی را دریابد.
در امتدادِ خیابان‌های برمن که به رودخانه سرازیر می‌شوند
و در جاده‌ای پردرخت
پرسشِ "ناچیکتا" را تکرار می‌کنم.
چراکه آن جوان برایم ‌نوشت: " آرزوها در بندمان می‌کنند"،

سیل حزن دلم را برمی‌آشوبد
و مهِ صبح‌گاهی را می‌جویم...

سخن نگفتن!
من خود، سکوتم.
لب‌فروبسته چرا که پاسخی نیست!
سخنی نگفتن، هرگز!
اما زبان تسخیرم می‌کند.
بوبروسکی گفت درخت
بزرگ‌تر از شب
با نفس‌های دریاچه‌های دره و
با زمزمه‌ی فراز سکوت
درخت زندگی،
زندگی
زندگی فراز سکوت
فرو یا فرای سکوت
از این روست که فقط می‌توان پاسخ‌داد:" زنده‌ام!"
شاید زندگیمان اینجا
در چشم‌اندازی به سرسبزی مازندران
و آنجا که بوبروسکی شعرهایش را می‌نوشت
در مسیرِ کار. -"بریگیته اولس‌چینسکی"
گفت که او با "پل سلان" دوست بوده‌است.


"بریگیته" عصاره‌ی شعرها را می‌گیرد
شعرهایش تندیس روبان‌های مرتب‌اند،
"یواخیم سارتوریوس" اما
شعرها را رها می‌کند که بخرامند!

"قصدِ آواز نداری؟" مارتین می‌پرسد
و پیشِ نگاه‌مان روتردام قدمی‌کشد
پارکی و بساط کتاب‌فروشان
محمود درویش و آدونیس
داغلارجا که پادشاهان را می‌ماند.
فیلمی که رخصت نیافت از شاملو بگوید
دلاوریش را
کوهِ رنج و پای بریده‌اش را.

و آن عصرِ زلال که مرا پرمی‌کند
و ازشرمِ حضور تا انفجار شادی‌ها می‌بردم
چهره‌ی آیدا و دوستان
و او، ایستاده چون زبان
چنان درختی فراسوی سکوت.
به مارتین می‌گویم: "رفتم که او را ببینم..."
و مردی جوان در ایران است، شاعری شگفت...
ناگهان از اسب بر زمین می‌افتم
هنوز نمی‌دانم که چگونه به او بنویسم

همه چیزی عبث می‌نماید
جایی که زندگی پرندگان هر روز برابر سلاخان می‌گذرد.
نگاهی می‌اندازم به مرد کره‌ای
که صدایی مضحک دارد
اما نمی‌توانم انگلیسی‌ها را تحسین نکنم
و بازیهای آواییشان را،
و آن شاعره‌ی ایرلندی را
که پیش از هر شعر می‌گوید
که هر کسی در آن دلیل نوشتنش را پیدا می‌کند.
می‌توانستم چون آن‌ها باشم
ناگفته‌ایست اما، که باید گفته‌شود
فقط یکی
و در تئاتر احساسم را بر "بوبروسکی" فاش می‌کنم
نواری از ملودی ساکسیفون بدست می‌کنم
تا گیسوی صدایم را بافه کنم و با او به سخن درآیم
و در این مکالمه از یاد می‌برم...

امسال سالِ خطاهای مکرر است
در رفت، قطار را گم می‌کنم
در برگشت، ایست‌گاه را
تلق‌تلق قطار و اندیشه‌ها
شکل‌های استیصالی واحدند...
برمن این است: سری که به ناگاه نقشِ تهی می‌زند.
چون نامه‌ای که در شکنندگی خویش سفید نوشته می‌شود.
زندگی تنها یک بخش است...
و آنجا، چنان دور که کناره‌ایش نیست،
ایمان به عشق به سرعت باد می‌گذرد.
زندگی فقط همین لحظات است ، آن لحظات یگانه
که جاودانگی است:
دیدار از احمد شاملو
یا کلمات "مارتین" : "آیا در خطر است؟"

کمین، که به تهدید چشم می‌دراند و
باد که گِرد بر گِردش سیم‌های خاردار می‌تند،
زندان‌هایی که از پرندگان پرمی‌شوند.
و آن‌جوان
آن عکس روزنامه که بی‌شک اوست با دوستش
و قطعیتی که آدمی را میخ‌کوب می‌کند!
و پوستری که بالاسرشان اعتراض می‌کند به "حرکتِ غیرقانونیِ گروه‌هایِ فشار"
اما عشق را چه توانیست در برابرِ اربابانِ جهان
هشیواری که من می‌گویم
و"نه، ممکن نیست" که سعید با من می‌گوید
و هشیواری پشتِ در می‌ماند تا باز هم تاخیرکند...

و سعید به شاملو باز می‌گردد
به کلماتش در آمریکا
و شهامتش در بازگشت
"تا روز مرگش
هرچه را که باید، گفت
و وقتی مرد، آیدا به باغچه رفت، گلی چید و برپای او نهاد"
گل را می‌بینم
به سرخی شعله‌ها
و دستان آیدا را
در آئینی چنان کهن که پرانام هندوها
روشنی را در درختان می‌بینم و در بوته‌های رسیده
و نخستین کلماتی را میشنوم که او با من گفت:
"آیا به شعرهای من می‌ماند آیدا؟"
بانوی باران است آیا؟


آنگاه بانوی پرغرورِ عشقِ خود را دیدم
در آستانه‌ی پرنیلوفر
که به آسمانِ بارانی می‌اندیشید...

بی شک اوست و شعر به دوایری می‌پیوندد
که در فواصل گسترده می‌شوند
و ما باید چنین می‌کردیم
می‌پیوستیم و در فاصله‌ها می‌بالیدیم
اما چگونه می‌بایست...
حالا به "جیری اورتن" فکرمی‌کنم.
روزی که می‌مرد بیست و دو ساله می‌شد
و چون یهودی بود
هیچ بیمارستانی او را نپذیرفت.

به تو می‌نویسم کارینا
و نمی‌دانم که آیا زنده‌ای ...
شکننده، آری. شکننده و سخت
چونان سخت که از پراگِ اشغالی بیرون نیایی
و روز به روز محاصره‌ای که تنگ‌تر می‌شود را بنویسی

به تو می‌نویسم کارینا
و نمی‌دانم که آیا زنده‌ام!

او می‌دانست چه بنویسد
رنجش با مخاطره‌ی زیستن همراه‌شده‌بود
من اما...
اگر بگویم "لک‌لک‌ها"
با جوانی که لک‌لک‌هایش در دریاچه مرده‌اند
در دریاچه‌ی محصورِ بیدهای مجنون!
"شعر" بگویم اگر، شاهد از او میآورد
که باید شیپور باشد نه لالایی
سازها ترانه‌ی خون میکنند
اگر از آهنگ حرفی در میان آرم
غیاب را اگر یادآور شوم
یارش در بوسه شکلِ غیاب می‌گیرد
که دوست‌داشتن جنگ است
در موطنِ سلاخان و پرندگان!
و او چگونه از دستانش حفاظی پولادین می‌کَند
تا پرندگان را به صدفِ دستانش نگاه‌بانی کند!
چگونه باید ایمان داشت؟

وقتی که دل می‌گیرد در پارک "برمن"
کنار پیچک‌ها و سنبله‌های آبی،
باید بایستی و ببینی
که رود را سریدنِ مرغابی آشفته‌کرده‌است
و چهره‌ات که به دایره‌ها پیوسته‌است
کلماتِ شاملو را تکرارمی‌کند تا تو آن‌ها را نقش جان خود کنی:
ــآه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم!



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
این توی وبلاگ مسیحا بود...حیفم اومد اینجا نباشه...پر از حرفههههههههههه

--------------------------------------------------------------------------------------

من اعتراض دارم



چرا همیشه یکی بود یکی نبود ؟؟؟

نمیشد دوتا بود و هیچکی نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه چیز جالب تا قسمتی خنده دار!!!
من نصف بیشتر شعر پریا ی شاملو رو از حفظ بودم (در جوانی) اما نمیدونستم شاعرش کیه

از وقتی اومدم اینجا رفتم از مادر شوهرم (که قدر یک کتاب خونه کتاب داره) کتاب شعر زمان ما 1 شاملو رو گرفتم و توش پریا رو پیدا کردم و از ته دلم ازتون ممنون شدم که باعث این کشف و خوندن شعر های زیبای دیگه شدید.

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
برای مسیحا

با آنکه ناگهان
در یک سونات گرم
بعد از شلوغ و همهمه ی هر چه هست و نیست
در سشتی پیانو تکضربه های نرم
این زنگ خوابدار
در والس های پر هیجان دو چشم تو
نت های ترد و نرم سکوت است.
..................


بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
یادم نیست این شعر رو دیده باشم اینجا پس به افتخار کشف جدیدم مینویسمش.

************پریا

یکی بود یکی نبود
زیر گنبذ کبود
لخت و عور تنگ غروب 3 تا پری نشسه بود
زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه میکردن پریا
گیسشون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشتشون سرد و سیا قلعه ی افسانه ی پیر


از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر میومد
از عقب از توی برج ناله ی شبگیر میومد


پریا گشنتونه؟
پریا تشنتونه؟
پریا خسه شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های هایتون
گریه تون وای وایتون؟


پریا هیچی نگفتن زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه میکردن پریا..............



پریای نازنین
چه تونه زار میزنین؟توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمیگین برف میاد؟
نمیگین بارون میاد؟
نمیگین گرگه میاد میخوردتون؟
نمیگین دیبه میاد یه لقمه خام میکنتتون؟
نمیترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟




شهر ما صداش میاد
صدای زنجیراش میاد...............




پریا
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین
اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل
مرکب صرصر تک من
آهوی آهن رگ من



گردن و ساقش ببینین
باد دماغش ببینین


امشب تو شهر چراغونه
خونه ی دیبه داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک میزنن
میرقصن و میرقصونن
غنچه ی خندون میریزن
نقل بیابون میریزن
های میکشن
هوی میکشن

شهر جای ما شد
عید مردماس دیب گله داره
دنیا مال ماس دیب گله داره
سفیدی پادشاس دیب گله داره
سیاهی رو سیاس دیب گله داره.....................



پریا
دیگه توک روز شیکسه
درای قلعه بسه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
میرسیم به شهر مردم
ببینین
صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.


آره زنجیرای گرون
حلقه به حبقه لا به لا
میریزن ز دست و پا
پوسیدن پاره میشن
دیبا بیچاره میشن
سر به جنگل بذارن/جنگلو خارزار میبینن
سر به صحرا بذارن/کویرو نمکزار میبینن


عوضش تو شهر ما {آخ نمیدونین پریا}
در برجا وا میشن/برده دارا رسوا میشن
غلوما آزاد میشن/ویرونه ها آباد میشن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره
قالی میشن حصیرا
آزاد میشن اسیرا
اسیرا کینه دارن
داسشونو ور میدارن
سیل میشن :شر شر شر
آتیش میشن:گر گر گر
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!



آتیش آتیش چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده
به جسن و واجسن
تو حوض نقره جسن



الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب
ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جایی که شنگولش کنن
سکه ی یه پولش کنن
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
حمومک مورچه داره بشین و پاشو در بیارن
قفل و صندوقچه داره بشین و پاشو در بیارن



پریا بسه دیگه های هایتون
گریتون وای وایتون!!!!


پریا هیچی نگفتن
زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه میکردن پریا...........





پریای خط خطی
عریون و لخت و پا پتی
شبای چله کوچیک که زیر کرسی چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون میومد صداش تو نودون میومد
بی بی جون قصه میگف حرفای سر بسه می گف
قصه ی سبز پری زرد پری
قصه ی سنگ صبور /بز روی بون
قصه ی دختر شاه پریون
شمائین اون پریا؟؟؟؟
اومدین دنیای ما؟؟؟
حالا هی حرص میخورینجوش میخورین غصه ی خاموش میخورین؟
که دنیامون خال خاله
غصه و رنج خالیه؟

دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسه نبود



دنیای ما عیونه
هر کی میخواد بدونه



دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبر دار داره!



دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه


دنیای ما:هی هی هی
عقب آتیش :لی لی لی
آتیش میخوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک


دنیای ما همینه
بخوای نخوایی اینه


خوب !!
پزیای قصه
مرغای پر شیکسه
آبتون نبود
دونتون نبود
چایی و قلیونتون نبود؟
کی بتون گف که بیاین دنیای ما
دنیای واویلای ما؟
قلعه ی قصه تونو ول بکنین
کارتونو مشکل بکنین؟



پریا هیچی نگفتن زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه میکردن پریا!!!!




دس زدم به شونشون
که کنم روونشون

پریا جیغ زدن
ویغ زدن
جادو بودن
دود شدن
بالا رفتن تار شدن
پایین اومدن
پود شدن
پیر شدن
گریه شدن
جوون شدن
خنده شدن
خان شدن.بنده شدن.خروس سر کنده شدن.میوه شدن هسه شدنانار سر بسه شدن.امید شدن.یآس شدن.ستاره ی نحس شدن...........................



وقتی دیدن ستاره
به من اثر نداره
میبینم و حاشا میکنم
بازی رو تماشا میکنم
هاج و واج و منگ نمیشم
از جادو سنگ نمیشم
..........
یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد......


شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم
از اونورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اونور کوه ساز میزدن
همپای آواز میزدن:

دلنگ دلنگ شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد
خورشید خانم بفرماین!
ازون بالا بیاین پایین
ما ظلمو نفله کردیم
آزادی رو قبله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد
از شادی سیر نمیشیم
دیگه اسیر نمیشیم
ها جسیم و واجسیم
تو حوض نقره جسیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونمون رسیدیم
...........



بالا رفتیم دوغ بود
قصه ی بی بیم دروغ بود
پایین اومدیم ماست بود
قصه ی ما راست بود!

قصه ی ما به سر رسید
کلاغه به خونش نرسید

هاچین و واچین
زنجیرو ورچین.

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
فقط دلم از یه چیزی ناشاد شد........
قدیم قدیما تو صفحه های اول تاپیک خوشامد گویی مثل اینکه باب بوده دلم نمیخواد کدورت با خودم بیارم اول کاری.اما خوش نداشتم که بهم حرف راست زده نشه.
میشد بگید خوب یادمون رفت بهت علیک بگیم
یا هر چیزی به غیر از این که :
ما اینجا رسم خوشامد گویی نداریم!!!!!!!!!!!!!!!!
بد میگم؟

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز