2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148252 بازدید | 2291 پست

نمیدونم راوی این مطلب کیه اما به نظرم جالب اومد :

یک شب ؛ پیش احمد شاملو بودم . گفتم : به شخصی گفتند با " مترو " جمله بساز .گفت : حسن برو مترو بیار !
شاملو گفت : به شخصی هم گفتند با شاملو جمله بساز . گفت : امشب شام لو بیا داریم !!


مصاحبه با احمد شاملو
[ احمد شاملو ]


- آقای شاملو ، از فروغ و سهراب شعر کدام یکی بیشتر به دلتان می نشیند ؟
- فروغ . چون عرفان سهراب را باور نمی کنم .
گفتم : - زبان سپهری برای مردم دلپذیر تر است . اما مثل اینکه شما با زبان سهراب زیاد موافق نیستید و حتا یک جایی گفته اید آبتان با هم به یک جو نمی رود.
- ولی من با "زبان" سهراب اشکالی ندارم. چون او و فروغ را از این لحاظ در عرض هم می گذارم. مشکل من و سهراب دنیایی است که او از آن صحبت می کند . من دنیای او را درک نمی کنم. بهشت او اصلا از جنس جهنم من نیست. ببین : تو حتا وقتی که تا خرخره لمبانده باشی هم می توانی معنی حرف مرا که می گویم "گرسنه ام " بفهمی. چون سیری تو و گرسنگی من از یک جنس است منتها در دو جهت . من اگر غذای کافی بخورم حالت الان تو را درک می کنم و تو اگر تا چند ساعت دیگر چیزی نخوری معنی حرف مرا. اما من اگر خودم را تکه پاره هم بکنم نمی فهمم جغرافیای شعر سپهری کجا است. چاپلین در "لایم لایت" نقش گرسنه بیخانمانی را بازی میکند که در وصف بهار ترانه یی می خواند . بهاری که او وصف می کند بهار دلنشین همه مردم روی زمین است فقط
نا گهان یک جا به یک دوراهی می رسد که مخاطبان ترانه بی اختیار به دو دسته تقسیم می شوند :
گروهی که از فرط خنده پس می افتد و گروهی که دل و چشم شان پر از اشک می شود . و این ، سطر پایانی ترانه است. آن جا که ولگرد گرسنه خم می شود گل خودرویی را می چیند و می گوید:
" بهار برای این زیبا است که اگر از گشنگی در حال مرگ باشی می توانی با چیدن گل ها دلی از عزا در آری !".- پاره آستر آویزان پشت کتش را جلو سینه وصل می کند و گل به آن زیبایی را با تشریفات کامل و اشرافی صرف یک غذای رسمی، با لذت و اشتهای تمام می خورد ! - بهار ما و گل زیبای صحرایی گرسنگان از جنس واحدی نیست. مثل دنیای پر اضظراب من و دنیای عرفانی سهراب ... اما البته این دو موضوع هیچ ربطی به مساله سوم ندارد. سپهری انسانی بود بسیار شریف و عمیقا و قلبا شاعر. مشکل من و او این بود و هست که جهان را از دو مزغل (1) مختلف
نگاه می کردیم بی اینکه شیله پیله ای در کارمان باشد.
- از سهراب سپهری هم تا این جا که من دیده ام خیلی حرف زده اند .
شاملو به سرعت گفت : -- زبان سهراب در تراز فروغ قرار می گیرد اما شعر او را من نمی پسندم . زبان و شعرش گاهی بسیار زیبا است اما باب دندان من نیست.
قیافه خبر نگار پر از حیرت شد و شاملو به شتاب حیرتش را بر طرف کرد:

- ببینید خانم : شعر سهراب می کوشد عارفانه باشد . من از عرفان سر در نمی آورم اما تا آن جا که دیده ام و خوانده ام عرفا خودشان هم نمی دانند منظور عرضشان چیست . من و آنها با دو زبان مختلف اختلاط می کنیم که ظاهرا کلماتش یکی است.
سپهری هم از لحاظ وزن مثل فروغ است گیرم حرف سپهری حرف دیگری است. انگار صدایش از دنیایی می آید که در آن پل پوت و مارکوس و آپارتاید وجود ندارد و گرفتاریها فقط در حول و حوش این دغدغه است که برگ درخت سبز هست یا نه . من دست کم حالا دیگر فرمان صادر نمی کنم که " آن که می خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است " (2) ، چون به این حقیقت واقف شده ام که تنها انسان است که می تواند بخندد : و دیگر به آن خشکی معتقد نیستم که " در روزگار ما سخن از درختان به میان آوردن جنایت است " (3) ، چون به این اعتقاد رسیده ام که جنایتکاران و خونخواران تنها از میان کسانی بیرون می آیند که از نعمت خندیدن بی بهره اند و با یاس ها به داس سخن می گویند . (4) قیافه عبوس آقا محمد خان قجر و ریخت منحوس نادر شاه افشار را جلو نظرت مجسم کن تا به عرضم برسی. آن که خنده و یاس را
می شناسد چه طور ممکن است به سخافت فرمان برکندن اهالی شهر پی نبرد یا از بر پا کردن کله منار بر سر راهی که از آن گذشته شرم نکند ؟
این شعر را یک دختر بچه کودکستانی سروده :
این گل رنگ است
شکفته تا جهان را بیاراید
قانونی هست که چیدن آن را منع می کند
ورنه دیگر جهان سحر انگیز نخواهد بود
و دوباره سپید و سیاه خواهد شد. (5)
من یقین دارم دستهای این کودک در هیچ شرایطی به خون آغشته نخواهد شد ، چون حرمت و فضیلت زیبایی را درک کرده است. من شعر این دخترک پنج شش ساله را درک می کنم و شعر سپهری را نه.


(1) : مزغل: بر وزن منظر ، شکافهای بلند و باریک بالای ححصارهای برج و بارو که از آنها به سوی دشمن تیر می افکندند.
(2): برتلدبرشت . همان ماخذ.
(3): همان ماخذ .
(4): شاملو: آخر بازی (ترانه های کوچک غربت ).
(5): Genevieve Gerst ساکن میل ولی Mill Valley کالیفرنیا. شعر در ماهنامه Poetry Flash چاپ برکلی . شماره نوامبر 1990 به چاپ رسیده و در ترجمه اش دستکاری مختصری صورت گرفته .
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سلام

هیچ فکر نمی کردم اینجا هم از مشتاقان آثار شجاع الدین شفا کسی باشه ( البته ارادمتند بانوی فروردین عزیز بودم!) من واقعا از فوت ایشون ناراحت شدم مخصوصا که هم زمان با شنیدن خبر فوتشون داشتم یکی از کتاباشون رو می خوندم......... روحشون شاد که واقعا مرد شجاعی بودن !
شعری که بی نهایت دوستش دارم :
(در این بن بست )

دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی است نازنین ...
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین ...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
آنکه قصابان اند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی است نازنین ...
و تبسم را لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی است نازنین ...
ابلیس پیروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
( گلدان شکسته )
گلدان بلور شمعدانی
از ضربت کوچکی ترک خورد
بی آنکه صدایی آید از او
یک زخم عمیق جای لک خورد
آهسته و نرم ، لکه ی زخم
هر روز خزید و پیشتر رفت
آهسته به گرد ظرف چرخید
وز گوشه کنار ظرف در رفت
عصاره ی گل چکیده کم کم یا اینکه شدست بی جان
نومید ز زندگیش کس نیست
آهسته شکسته است گلدان
با قلب شکسته از سر رحم
آنانکه بدو علاقه مندند
گریند به خاطرش نهانی
اما به رخش زنند لبخند
بر دوره ی ظرف ، لکه ی زخم
آرام و یواش ره کشیده است
وز داخل ، خشک گشته بوته
آب خنکش به ته رسیده است
امروز دگر به چهره ی او
تاریکی مرگ نقش بسته است
نازش نکنید تا بخوابد
دستش نزنید او شکسته است ...
نگاه جان در این بن بستت معرکه بود نمیدونی چه لذتی بردم از خوندن چند باره ش.........

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید

و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام


هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

و چشمانت از آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند


کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود


احمد شاملو

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
(دامن دامن اشک )
ای شب تیره روزگار منی
یا دوچشم سیاه یار منی
از بلندی چو گیسوان سیاه
وز سیاهی دل نگار منی
در برت با خیال او بسیار
اشک از دیده کرده ام به کنار
چه بسا با تو راز دل گفتم
چه بسا با تو مانده ام بیدار
آگهی کز دو دیده ریزم خون
بی خبر نیستی که چونم ، چون
راست چون سرو بود قامت من
زان قد سرو شد خمیده کنون
روزگاری چو سرو بودم راست
شرح این قصه سخت جان فرساست
بر سر عرش بود پروازم
عشق بالم شکست و قدرم کاست
جانم از غم تباه شد ای واه
روزم از عشق شد سیاه سیاه
سوختم ، سوختم ، دریغ ، دریغ
مگر ای شبح عشق بود گناه ؟!
( بر سرمای درون )
همه لرزش دست و دلم از آن بود
که عشق پناهی گردد ، پروازی
نه گریزگاهی گردد
آی عشق آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست ...
و خنکای مرهمی بر شعله ی زخمی
نه شور شعله بر سرمای درون
آی عشق آی عشق چهره ی سرخت پیدا نیست ...
غبار تیره تسکینی بر حضور ذهن
و دنج رهایی بر گریز حضور
سیاهی بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه بر ارغوان
آی عشق آی عشق رنگ آشنایت پیدا نیست ...
( ساحلی از دور )
بادبان سفید قایق ها
گاه می لرزد از وزیدن باد
گویا قلب آن پشیمان است
که نگاهش دوباره آمده یاد
روی شن های نرم ، موجی سرد
می کشد سینه ، می شود خاموش
مثل عاشق ، که چون به یار رسد
روی پاهاش می رود از هوش
زیر سرخی نیم رنگ غروب
ساحلی دور آید به نظر
بر افق های دوردست خیال
مرغ اندیشه ام گشاید پر
می نشاند به دوش خویشتنم
می برد از سویی به یک سویم
خستگی چون در آردش از پای
می پرد سوی یار مهرویم
قایقی دور گشته از ساحل
قایقی دیگر آمده از سفر
باز هم ماسه های سرد کنار
دامن موجها کشند به سر ...
سایه ایی محو ، سایه ایی بی رنگ
ز من افکنده ماه بر شن ها
گویی این سایه نقش روح من است
که شده زرد و زار از غم ها
هیچ ناید صدایی از ساحل
دهر رفته به خواب ناز فرو
نه ... من اینجا هنوز بیدارم
تازه رفت است فکر من سوی او
( راز )
شده عاشق دل هر جایی من باز ... خدایا !
نرود حرف به خرج دل مستم سر مویی
دست من گیرد و سویی کشدم دل که : چه مانی !
عقل بر دامنم آویزد و غرد که : چه پویی !
گویدم دل که : چو بینیش بگویی غم ما را
تا که بینم بر آشوبد آن یک که نگویی !
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز