2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148252 بازدید | 2291 پست
سراسرِ روز
پیرزنانی آراسته
آسان‌گیر و مهربان و خندان از برابرِ خوابگاهِ من گذشتند.



نیم‌شب پلنگکِ پُرهیاهوی قاشقکی برخاست
از خیالم گذشت که پیرزنان باید به پایکوبی برخاسته باشند.



سحرگاهان پرستار گفت بیمارِ اتاقِ مجاور مُرده است.



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

برای عباس جعفری

اکنون که چنین
زبانِ ناخشکیده به کام اندر کشیده خموشم
از خود می‌پرسم:

ــ هرآنچه گفته باید باشم
گفته‌ام آیا؟



در من اما، او
(چه کند؟)
دهان و لبی می‌بیند ماهی‌وار
بی‌امان در کار
و آوایی نه.



ــ عصمتِ نابکارِ آب و بلور آیا
(از خویش می‌پرسم)
در این قضاوتِ مشکوک
به گمراهی‌ مرسومِ قاضیان‌اش نمی‌کشاند؟



زمانه‌یی‌ست که
آری
کوته‌ْبانگی الکنان نیز
لامحاله خیانتی عظیم به شمار است.ــ
نکند در خلوتِ بی‌تعارفِ خویش با خود گفته باشد:
ــ ای لعنتِ ابلیس بر تو بامدادِ پُرتلبیس باد!
می‌بینی که نیامِ پُرتکلفِ نام‌آوری دغل‌کارانه‌ات
حتا
از شمشیرِ چوبینِ کودکانِ حلب‌آباد نیز
بی‌بهره‌تر است؟



بر این باور است شاید
(چه کند؟)
که حرفی به میان آوردن را
از سرِ خودنمایی
درگیرِ تلاشِ پُروسواسِ گزینشِ الفاظی هرچه فاخرترم؟:
فضاحتِ دستیابی به فصاحتِ هرچه شگفت‌انگیزتر
به گرماگرمِ هنگامه‌یی
که در آن
حتا
خروشی بی‌خویش
از خراشِ حنجره‌یی خونین
به‌نیروتر از هر کلامِ بلیغ است
سنجیده و برسخته.



?



نگران و تلخ می‌گوید:
ــ پس شعر؟



بر این قُلّه
سخت بی‌گاه
خامش نشسته‌ای.



زمان در سکوت می‌گذرد تشنه‌ْکامِ کلامی و
تو خاموش اینسان؟



می‌گویم:
مگر تالارِ بینش و معرفتت را جویای آذینی تازه باشی،
ور نه کدام شعر؟



زمانه
پیچِ سیاهِ گردنه را
به هیأتِ فریادی پسِ پُشت می‌گذارد: ــ
به هیأتِ زوزه‌ی دردی
یا غریوِ رجزخوانِ سفاهت،
به هیأتِ فریادِ دهشتی
یا هُرَّستِ شکستِ توهمی،
به هیأتِ هُرّای دیوانگانِ تیمارخانه به آتش کشیده
یا انفجارِ تُندری که کنون را در خود می‌خروشد؛
یا خود به هیأتِ فریادِ دیرباورِ ناگاه
حصارِ قلعه‌ی نجدِ سوسمار و شتر را
چندین پوک و پوسیده یافتن.



فریادِ رهایی و
از پوچ‌پایگی به در جستن،
یا بیداری‌ کوتوالانِ حُمق را
آژیرِ دَربندان شدن
در پوچ‌پایگی امان جُستن...



تشنه‌کامِ کلامند؟
نه!
اینجا
سخن
به کار
نیست،
نه آن را که در جُبّه و دستار
فضاحت می‌کند
نه آن را که در جامه‌ی عالِم
تعلیمِ سفاهت می‌کند
نه آن را که در خرقه‌ی پوسیده
فخر به حماقت می‌کند
نه آن را که چون تو
در این وانفسا
احساسِ نیاز
به بلاغت می‌کند.



?



هِی بر خود می‌زنم که مگر در واپسین مجالِ سخن
هرآنچه می‌توانستم گفته باشم گفته‌ام؟



ــ نمی‌دانم.
این‌قدر هست که در آوارِ صدا، در لُجّه‌ی غریوِ خویش مدفون شده‌ام
و این
فرومُردنِ غمناکِ فتیله‌یی مغرور را مانَد
در انباره‌ی پُرروغنِ چراغش.



?? مردادِ ????


حدیث بی‌قراری ماهان



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
زنان و مردانِ سوزان
هنوز
دردناک‌ترین ترانه‌هاشان را نخوانده‌اند.



سکوت سرشار است.
سکوتِ بی‌تاب
از انتظار
چه سرشار است!



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
چاهِ شغاد را ماننده
حنجره‌یی پُرخنجر در خاطره‌ی من است:
چون اندیشه به گورابِ تلخِ یادی درافتد

فریاد
شرحه‌شرحه برمی‌آید.


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
کژمژ و بی‌انتها
به طولِ زمان‌های پیش و پس
ستونِ استخوان‌ها
چشم‌خانه‌ها تهی

دنده‌ها عریان
دهان
یکی برنامده فریاد
فرو ریخته دندان‌ها همه،
سوتِ خارج‌خوانِ ترانه‌ی روزگارانِ از یادرفته
در وزشِ بادِ کهن
فرونستاده هنوز
از کیِ باستان.



بادِ اعصارِ کهن در جمجمه‌های روفته
بر ستونِ بی‌انتهای آهکین
فروشده در ماسه‌های انتظاری بدوی.



دفترهای سپیدِ بی‌گناهی
به تشتی چوبین
بر سر
معطل مانده بر دروازه‌ی عبور:
نخِ پَرکی چرکین
بر سوراخِ جوالدوزی.



اما خیالت را هنوز
فراگردِ بسترم حضوری به کمال بود
از آن پیش‌تر که خوابم به ژرفاهای ژرف اندرکشد.



گفتم اینک ترجمانِ حیات
تا قیلوله را بی‌بایست نپنداری.



آنگاه دانستم
که مرگ
پایان نیست.



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
می‌دانستند دندان برای تبسم نیز هست و
تنها
بردریدند.



?



چند دریا اشک می‌باید
تا در عزای اُردواُردو مُرده بگرییم؟



چه مایه نفرت لازم است
تا بر این دوزخ‌دوزخ نابکاری بشوریم؟



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
نگران،
آن دو چشمان است،
دورسوی آن دو سهیل که بر سیبستانِ حیاتِ من می‌نگرد

تا از سبزینه‌ی نارسِ خویش
سُرخ برآید.



سخت‌گیر و آسان‌مهر
در فراز کن که سهیل می‌زند!



?



سهیلانِ من‌اند
ستارگانِ هماره بیدارم،
و دروازه‌های افق
بر نگرانی‌شان گشوده است.



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
به دکتر جهانگیر رأفت

نخستین که در جهان دیدم
از شادی غریو بر کشیدم:
منم، آه

آن معجزتِ نهایی
بر سیاره‌ی کوچکِ آب و گیاه!



آنگاه که در جهان زیستم
از شگفتی بر خود تپیدم:
میراث‌خوارِ آن سفاهتِ ناباور بودن
که به چشم و به گوش می‌دیدم و می‌شنیدم!



چندان که در پیرامنِ خویشتن دیدم
به ناباوری گریه در گلو شکسته بودم:
بنگر چه درشتناک تیغ بر سرِ من آخته
آن که باورِ بی‌دریغ در او بسته بودم.
اکنون که سراچه‌ی اعجاز پسِ پُشت می‌گذارم
بجز آهِ حسرتی با من نیست:
تَبَری غرقه‌ی خون
بر سکوی باورِ بی‌یقین و
باریکه‌ی خونی که از بلندای یقین جاریست.



?? اسفندِ ????


درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
فریاد می‌زدیم: چراغ! چراغ!
و ایشان درنمی‌یافتند.



سیاهی‌ چشمِشان
سپیدی‌ کدری بود اسفنج‌وار
شکافته
لایه‌بر لایه‌بر
شباهت برده از جسمیّتِ مغزشان.



گناهی‌شان نبود:
از جَنَمی دیگر بودند.



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
شرقاشرقِ شادیانه...
شرقاشرقِ شادیانه به اوجِ آسمان
شبنمِ خستگی بر پیشانیِ مادر و
کاکلِ پریشانِ آدمی
در نقطه‌ی خجسته‌ی میلادش.



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
در واپسین دم
واپسین خردمندِ غمخوارِ حیات
ارابه‌ی جنگی را تمهیدی کرد

که از دودِ سوختِ رانه و احتراقِ خرجِ سلاحش
اکسیری می‌ساخت
که خاک را بارورتر می‌کرد و
فضا را از آلودگی مانع می‌شد!



درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
آرمان هنر اگر جغجغه ی رنگین به دست کودک گرسنه دادن یا رخنه ی دیوار خرابه نشینان را به پرده ای تزئینی پوشاندن یا به جهل و خرافه دامن زدن نباشد، پیشرفت انسان است... هنرمند، بالقوه می تواند منجی جهان باشد، چرا که با یقین کامل می توان حکم کرد که دل و دماغ جلاد شدن را ندارد.((احمد شاملو))

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز