2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148246 بازدید | 2291 پست
مسیحا تو خیلی " مادر " خوبی هستی .
خیلی داری برای مریمناز وقت می ذاری ...
به نظر میاد از خیلی از چیزهای مورد علاقه ات می زنی برای مریمناز ...
این کار همه کسی انجام نمیده .

امیدوارم مریمناز وقتی بزرگ شد ، قدر بدونه ...
ماییم و رُخ یار، دل آرام... و دگر هیــــــچ!
مسیحا جون چه فکر جالبی من تو ایران یه دوره گرافیک گذروندم اما بر می گرده به سالها پیش...

آریا هم هر وقت بازی می کنه براش یه داستان می ذارم تا همون طوری گوش هم بده ... دیگه خیلی داستان های قدیمی رو از حفظه خاله سوسکه شاملو رو هم بلده همین طور پیرهن زری .. از قدیمی ها هم براش می زارم همون داستان هایی که خودمون تو بچه گی نوار قصه هاش رو داشتیم مثل بز بزقندی و کدو قلقله زن و حسن و خانوم حنا و مجموعه های زنگ تفریح و .... می دونین فرقشون با داستان هایی که امروزه منتشر می شن صدای گوینده ها و همین طور موسیقی متن فوق العاده اییه که دارن باور کن من هنوز خودم با اشتیاق بهشون گوش می دم ... بچه هم سرگرم می شه و هم بدون خستگی به چیزی که بار موسیقایی و ادبی داره گوش می ده

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

ممنون مونایی جان که روحیه و اعتماد به نفس میدی انقدر :)


مامان آریا تا حالا فکر میکردم ایرانی !!! واقعا زنده باد که داری رو ادبیات پسر گلت کار میکنی

وای بچه ها پیشنهاد من جدی بودا دلم نمیخواد این کار رو بدم دست یک تصویر گر ماهر یا انتشارات بیرون چون هم دوست دارم که کار دست یک مادر باشه و هم اینکه تعدادش در دنیا انگشت شمار باشه این برام همیشه خیلی هیجان انگیز بوده . البته مریمناز 2 تا کتاب داره که فقط 1 دونه ازش هست . یکیش رو که تو وبلاگم حتما دیدی ( داستانک های کنجه) و دیگریش 50 تا چلیپا از خیام و حافظ روی کاغذ دست ساز 13 در 18 براش نوشتم و دادم صحافی به اسم ( مریمناز و چلیپا ) که تعریف از خود نباشه بسیار کار جالبی شده .
حالا دوست دارم این کار رو اینجا با هم با اشعار شاملو برای بچه های این تایپیک انجام بدیم
واقعا حیف نیست بچه هامون شاملو نخونن؟؟؟؟ مامان های این تایپیک تعدادشون کمه اما عمق احساسشون خیلی زیاده پس حقشونه که کتابی برای بچشون داشته باشن که در عالم فقط چند تا دونه ازش هست اون هم با خط دستنویس نه تایپ یا گرافیک !!!!
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
سلام /وای مسیحا جون چه کار جالبی میشه .من کلی از نوار قصه های قدیمی رو که خودم گوش میدادم جمع کردم

که برای النا بزارم/افرین مسیحا جون
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
یک سی دی هدیه گرفتم اشعر ژاک پرور ترجمه شاملوست که تازگی ها انگار اومده بیرون . خیلی قشنگه فرصت شد چند تا شعر ازش میذارم
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
سلام
مسیحا خانم اخیرا انجمن خوشنویسان کتاب اشعار خیام رو منتشر کرده یک صفحه چلیپا استاد امیرخانی و روبروش همون رباعی با خط شکسته استاد کابلی قیمتش کمی بالاست اما چون خود شما هنر مند هستی گفتم به شما هم بگم اگر خواستی تهیه کنی .


ببخشید اینو نوشتم چون نوشته بودیدبرای دختر نازت اشعار خیام رو نوشتی و دادی صحافی گفتم بد نیست این مطلبو بگم
چه جالب من هم دارم واسه نی نی نیومده ام یه کتاب داستان از اساطیر ایران جمع آوری می کنم.قصه ی سیمرغ و آرش و سیاوش رو تقریبا نوشتم و الان دارم روی هفت خان رستم کار می کنم....شعر هم خیلی ایده ی خوبیه یعنی عالیه
یه شب مهتاب

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اونجا که شبا
پشت بیشه ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو میذاره
تو آب چشمه
شونه می کنه
موی پریشون

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
ته اون دره
اونجا که شبا
یکه و تنها
تک درخت بید
شاد و پر امید
می کنه به ناز
دستشو دراز
که یه ستاره
بچکه مث
یه چیکه بارون
به جای میوه ش
سر یه شاخه ش
بشه آویزون

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
از توی زندون
مث شب پره
با خودش بیرون
می بره اونجا
که شب سیاه
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون
جار می کشن
تو خیابونا
سر میدونا
عمو یادگار
مرد کینه دار
مستی یا هشیار؟
خوابی یا بیدار؟

مستیم و هشیار
شهیدای شهر
خوابیم و بیدار
شهیدای شهر
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد میشه خندون
یه شب ماه میاد...

شاملو
نگاه کن چه فرو تنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق
خداست
و پیش عصیانش
بالای جهنم
پست است.
آن کو به
یکی آری می میرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنکه از تب وهن
دق کند.
قلعه یی عظیم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچک دوستی است.

انکار ِ عشق را
چنین که بر سر سختی پا سفت کرده ای
دشنه مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی.-
که عاشق
اعتراف را
چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد.
نگاه کن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاک می شکند
رخساره ای که توفانش
مسخ نیارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد
آنکه در کمر گاه دریا
دست
حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه
بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آنکه مرگش
میلاد پر هیا هوی هزار شهرزاده بود.
نگاه کن

شاملو
تکرار

جنگل آینه ها به هم درشکست
و رسولانی خسته بر این پهنه نومید فرود آمدند
که کتاب رسالت شان
جز سیاهه آن نام ها نبود
که شهادت را
در سرگذشت خویش
مکرر کرده بودند
***
با دستان سوخته
غبار از چهره خورشید سترده بودند
تا رخساره جلادان خود را در آینه های خاطره باز شناسند
تا در یابند که جلادان ایشان، همه آن پای در زنجیرانند
که قیام در خون تپیده اینان
چنان چون سرودی در چشم انداز آزادی آنان رسته بود، -
هم آن پای در
زنجیرانند که، اینک!
بنگرید
تا چه گونه
بی آسمان و بی سرود
زندان خود و اینان را دوستاقبانی می کنند،
بنگرید!
بنگرید!
***
جنگل آینه ها به هم درشکست
و رسولانی خسته بر گستره تاریک فرود آمدند
که فریاد درد ایشان
به هنگامی که شکنجه بر قالبشان پوست می درید
چنین بود:
- کتاب رسالت ما محبت است و زیبائی ست
تا بلبل های بوسه بر شاخ ارغوان بسرایند
شور بختان را نیکفرجام
بردگان را آزاد و
نومیدان را امیدوار خواسته ایم
تا تبار یزدانی انسان
سلطنت جاویدانش را
در قلمرو خاک
باز یابد
کتاب رسالت ما
محبت است و زیبائی ست
تا زهدان خاک
از تخمه کین
بار نبندد
***
جنگل آئینه فرو ریخت
و رسولان خسته به تبار شهیدان پیوستند،
و شاعران به تبار شهیدان پیوستند
چونان کبوتران آزاد پروازی که به دست غلامان ذبح می شوند
تا سفره اربابان را رنگین کنند
و بدین گونه
بود
که سرود و زیبائی
زمینی را که دیگر از آن انسان نیست
بدرود کرد
گوری ماند و نوحه ئی
و انسان
جاودانه پا دربند
به زندان بندگی اندر
بماند

شاملو
" با چشمها " من رو برای اولین بار با شاملو اشنا کرد .. چه بزرگ بود او و من چه بچه گانه شعرش رو از بر می کردم !

هنوز هم یکی از محبوب ترین های منه...


با چشم‌ها
ز حیرتِ این صبحِ نابجای
خشکیده بر دریچه‌ی خورشیدِ چارتاق
بر تارکِ سپیده‌ی این روزِ پابه‌زای،

دستانِ بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.



فریاد برکشیدم:
ــ اینک
چراغ معجزه
مَردُم!
تشخیصِ نیم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلی‌تان
سویی به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،
تا
از
کیسه‌تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمانِ شب
پروازِ آفتاب را !

با گوش‌های ناشنوایی‌تان
این طُرفه بشنوید:
در نیم‌پرده‌ی شب
آوازِ آفتاب را!



ــ دیدیم
(گفتند خلق، نیمی)
پروازِ روشنش را. آری!



نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:



ــ با گوشِ جان شنیدیم
آوازِ روشنش را!



باری
من با دهانِ حیرت گفتم:



ــ ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق!
مستید و منگ؟
یا به تظاهر
تزویر می‌کنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تایبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!



?



هر گاوگَندچاله دهانی
آتشفشانِ روشنِ خشمی شد:



ــ این گول بین که روشنیِ آفتاب را
از ما دلیل می‌طلبد.




توفانِ خنده‌ها...



ــ خورشید را گذاشته،
می‌خواهد
با اتکا به ساعتِ شماطه‌دارِ خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه نیز برنگذشته‌ست.



توفانِ خنده‌ها...



من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیرِ آتش در جانم
پیچید.



سرتاسرِ وجودِ مرا
گویی
چیزی به هم فشرد
تا قطره‌یی به تفتگیِ خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخیِ تمامیِ دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.



آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتِشان بود
احساسِ واقعیتِشان بود.
با نور و گرمی‌اش
مفهومِ بی‌ریای رفاقت بود
با تابناکی‌اش
مفهومِ بی‌فریبِ صداقت بود.



?



(ای کاش می‌توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان
حتا
با نانِ خشکِشان. ــ
و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند.)



?



افسوس!
آفتاب
مفهومِ بی‌دریغِ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتاب‌گونه‌یی
آنان را
اینگونه
دل
فریفته بودند!



?



ای کاش می‌توانستم
خونِ رگانِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.



ای کاش می‌توانستم
ــ یک لحظه می‌توانستم ای کاش ــ
بر شانه‌های خود بنشانم
این خلقِ بی‌شمار را،
گردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست
و باورم کنند.



ای کاش
می‌توانستم!
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز