2777
2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148246 بازدید | 2291 پست
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA_%D9%81%D8%B1%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D8%AF

زندگینامه فروغ رو از اینجا بخوانید
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
بچه ها جون فروغ یک فیلم در مورد جذامیها هم ساخته بود که فکر کنم برنده جایزه هم شده کسی اون فیلم رو دیده؟
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!

چند نفر از دوستام وقتی خونمون اومدن اولین چیزی که پرسیدن فرشمون بود! 😂

طرحش خیلی خاصه و اصلاً شبیه فرش‌های معمول بازار نیست. من از فرش زانیس خریدم، قبل از خرید هم با پرو مجازی، فرش‌ها رو داخل خونه خودمون دیدم و خیلی راحت‌تر تونستم انتخاب کنم.

راستی خرید قسطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم دارن.

اینجا کلیک کن تا سایتشون رو ببینی.


دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
قاصدک جون من دیدم فیلمشو عزیزم
تا همین چند سال پیش اکثر اشعار فروغ رو از حفظ بودم اما خب الان آلزایمرم عود کرده :D
ای واژه خجسته آزادی ... آیا به عمر من تو تولد خواهی یافت ؟...
آیا تو پا به پای فرزندانم رشد خواهی داشت ؟
آیه های زمینی
__________________

آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند
و ماهیان به دریا ها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامه خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشد
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
زنهای باردار
نوزادهای بی سر زاییدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پبغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاههای الهی گریختند
و بره های گمشده عیسی
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان آینه ها گویی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس می گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقیح فواحش
یک هاله مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت
مرداب های الکل
با آن بخار های گس مسموم
انبوه بی تحرک روشن فکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با لکه درشت سیاهی
تصویر می نمودند
مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب
شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد
یک چیز نیم زنده مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
شاید ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمانست
آه ای صدای زندانی
ایا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صدا ها ...
ای واژه خجسته آزادی ... آیا به عمر من تو تولد خواهی یافت ؟...
آیا تو پا به پای فرزندانم رشد خواهی داشت ؟
فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم
و هستیم به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران
دیگر خیالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن
پستانک سوابق پر افتخار تاریخی
لالایی تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقه قانون ...
آه
دیگر خیالم از همه سو راحتست
........



...من زنده ام بله مانند زنده رود که یکروز زنده بود
و از تمام آن چه که در انحصار مردم زنده ست بهره خواهم برد
من می توانم از فردا
در کوچه های شهر که سرشار از مواهب ملیست
و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف
گردش کنان قدم بردارم
و با غرور ششصد و هفتاد و هشت بار به دیوار مستراح های عمومی بنویسم
“خط نوشتم که خر کند خنده”
من می توانم از فردا
همچون وطن پرست غیوری
سهمی از ایده آل عظیمی که اجتماع
هر چارشنبه بعد از ظهر ‚ آن را
با اشتیاق و دلهره دنبال میکند
در قلب و مغز خویش داشته باشم
سهمی از آن هزار هوس پرور هزار ریالی
که می توان به مصرف یخچال و مبل و پرده رساندش
یا آنکه در ازای ششصد و هفتاد و هشت رای طبیعی
آن را شبی به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشید

.................

من در میان توده سازنده ای قدم به عرصه هستی نهاده ام
که گرچه نان ندارد اما به جای آن میدان دید و باز و وسیعی دارد
که مرزهای فعلی جغرافیاییش
از جانب شمال به میدان پر طراوت و سبز تیر
و از جنوب به میدان باستانی اعدام
و در مناطق پر ازدحام به میدان توپخانه رسیده ست
و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش
از صبح تا غروب ششصد و هفتاد و هشت قوی قوی هیکل گچی
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
آن هم فرشته از خاک وگل سرشته
به تبلیغ طرح های سکون و سکوت مشغولند
فاتح شدم بله فاتح شدم
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران
که در پناه پشتکار و اراده
به آن چنان مقام رفیعی رسیده است که در چارچوب پنجره ای در
ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته ست
و افتخار این را دارد که می تواند از همین دریچه نه از راه پلکان خود را
دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند
و آخرین وصیتش اینست
که در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه حضرت استاد آبراهام صهبا مرثیه ای به قافیه کشک
در رثای حیاتش رقم زند
ای واژه خجسته آزادی ... آیا به عمر من تو تولد خواهی یافت ؟...
آیا تو پا به پای فرزندانم رشد خواهی داشت ؟
فروغ بعد از تولدی دیگر، فروغ دیگری شد.

تا قبل از اون شعرهاش پر از احساسات زنانه صرف بود و بعد از اون شامل نگاهی جدید و گسترده تر البته باز هم دارای احساسات زنانه و فمینیستی ولی پخته تر و با واژگانی جدید

نکته جالبی که در فروغ میبینم میل به سنت شکنی و روحیه سرکش اوست که باعث نگاه متفاوتش به زندگی میشه
به مناسبت 24 بهمن سالروز درگذشت فروغ فرخ زاد

متن زیر شرح مختصری از گفتگویی است که در جریان آن محمود مشرف آزاد تهرانی می خواهد درگذشت

پریشا دخت شعر آدمیزادان فروغ فرخ زاد را به اطلاع مهدی اخوان ثالث برساند


img98.com Image Upload Center

وای ، محمود ، چه کنیم…؟
وای، وای محمود جان،حالا چه کنیم؟ تاریک شدیم،فقیر شدیم یکباره،وای محمود … چه کار می شود کرد؟ چه می شود گفت؟ هیچ،هیچ. خیلی اما دردناک است،وحشت آور و دردناک. هنوز جراحت مرگ نیما خوب نشده که فروغ می رود، و رفت فروغ. فروغ رفت. پریشا دخت شعر آدمیزادان که من او را بدین نشان نام می نهادم،رفت ،رفت،رفت. کم دردی نیست این. برا ما در این قحطستان آدمیزاد،به ویژه،مصیبت کوچکی نیست این. آخر مگر ما در دنیای شعرمان چند بزرگ مرد مثل نیما داریم،یا چند نازنین زن مثل فروغ؟ هیچ،هیچی. تقریبا نه،بلکه تحقیقا حتی یکی دیگر نیز همتای این دو عزیز نداریم. و به معیاری که من می شناسم همین تنها صحبت از بزرگ مرد و نازنین زن نیست. اصلا تمامت آمار روحی و شمار انسانی دیار و شهر ما (می گویم: دیار و شهر ما،نه دیار و دهر ما، زیرا شمار دیگر دیاران را ندارم و نمی خواهم ندانسته از سر هواداری سخن بگویم) فروغ فرخ زاد در حال و منوال خویش همتا نداشت و ندارد.



من دلم می سوزد،من دلم آتش گرفته،به درد آمده،من گریه می کنم،من می گویم ای وای،ای داد،ای فریاد… و آیا فقط همین؟… گویا بلی،همین می شود اکنون فریاد کرد،ای وای افسوس گفت،و گریه کرد. و من … ـ هم ـ … گریه کردم. زار زار گریستم،ای وای افسوس گفتم،و راستی که حیف،حیف،وااسفاه،واویلاه،وامصیبتاه… دریغا دروغ، اما چه فایده؟ـ …
… من خوابیده بودم. هنوز صبحم ـ که غالبا پسین می آید ـ نیامده بود. ساعت نزدیک ده یازده پیش از نیمروز بود (روز سه شنبه بود ?? بهمن ) هنوز خیلی مانده بود تا صبح من بشود خوابیده بودم،پسرکم زردشت هم در کنارم خواب. دیگر هیچ کس در خانه مان نبود. ضربه های پتک آسایی که بر در می خورد بیدارم کرد. مشت هایی از غماخشم درشت شده محمود تهرانی بود،محمود آزاد،که بی آزادی و اختیار می کوفت،مثل پولاد بر آهن،و بعد معلوم شد خیلی کوفته است که اگر چه از حجب معهود او دور می نمود،اما خشماغمان وی نه چنان بود که سائقه و سابقه حجب بتواند نومید بارش گرداند. این غم بسیار سنگین تر از آن است که به تنهایی تن،یک دل تحمل بتوان کرد،ناچار باید از آن سهمی نیز به دل دیگر داد و باز این دل دو دیگر چون تنها شد و بی تاب شد دیگر دل می جوید،و همچنین و چنین موجی و موجی و بی تابانه حضیفی و اوجی،تا افواج امواج درگیر شوند مگر نه اندهان بزرگ آن چنین اند؟


با دل خوری خواب آلوده ای در را باز کردم. محمود تنها بود. راحت شدم که دیدم این ناخوانده ، نا دلخواه و گران نیست که خیلی بی آزردم. محمود تهراتی بود. خوب خزیده و کمی قوز کرده در پالتو سیاهش. به نظرم کمی هم سیه چرده تر آمد،و بینی و گونه هاش سیا سرخ از سرمای نه چندان سرد. سلامی و خواب آلوده علیکی گفتیم به هم. بی داری سحرخیزانه من آنقدر هشیار و دقیق نبود که بتواند نمناکی غمناک چشم هایش را خوب دریابد،و البته سرما و تن کم توان او نیز خوب عذر لنگی می توانست باشد. با هولی در نقاب آرامش محمود گفت:
ـ آمده ام … نمی نشینم… ببین…
مثل اینکه دویده باشد،نفسش قرار نداشت،دل دل می زد ، می جوشید و می گفت:
ـ لباس بپوش برویم بیرون. جوش اندرون او سرایت بیدار کننده و شک آوری در من داشت و چشم می مالیدم که گفتم:
ـ این سر صبحی،عزیز جان،حالا مگه مجبوریم؟ وانگهی… حرف مرا نباید شنیده باشد که گفت:
ـ ضمنا سری هم به فروغ فرخ زاد می زنیم که…
گفتی کجا؟ سری بع فروغ بزنیم؟ مگر قرار گذاشتی؟ یا …
ـ نه ، ولی باید بیایی ، می رویم عیادتش.
و من که سر و صدای یماور را در آورده بودم،و می خواستم چایی دم کنم ، دل و دستم لرزید.
ـ عیادتش؟ بسم ا.. . لابد بازهم تصادف. با آن ماشین راندنش که دیده ای. حتما. انشاء ا.. که خیر است.
اما انگار دلم گواهی می داد که خیر نیست. از چایی دم کردن منصرف شدم با آب جوش دواستکان کاکائو ، داشتم درست می کردم.
ـ نه چندان، خودت می دانی که چه طور ماشین می راند. می گفتند حالش تعریفی ندارد.
ـ می گفتند؟ مگر تو خودت ندیدیش؟
ـ نمی فهمم یعنی چه. تو معلوم هست چی می خواهی بگویی؟
ـ بله. او دیگر کسی را نمی شناسد. نه می بیند،نه می تواند حرف بزند و نه بشنفد..
ـ عجب،عجب،پس خیلی تصادف شدید بوده خب،خب.
ـ همین دیگر،مهدی،چطور بوگیم؟
ـ گفتم که حالش خیلی خطرناک است ، شاید تا حالا خیلی بدتر هم شده باشد. می گفتند دیگر امیدی نیست یعنی شاید الان …
ـ الان کجاست؟
ـ پزشکی قانونی.
ـ آخر آنجا که … پس بگو کشته شده محمود،وای محمود،جگرم محمود جان.
ـ بله،بدبختانه. حیف،حیف. بیچاره شدیم.
ـ بی فروغ شدیم،تاریک شدیم،فقیر شدیم و دیگر…
دیگر نه به عیادت ، که به تماشای یک کشته می رفتیم،و شاید سک شهید. شهید این زندگی،این عهد و اجتماعی که داریم. زندگی بد و آشفته ، بی هنجار و حساب. عهدی پر شتاب های شوم و حوادث وحشتناک و غم آجین. اجتماع بی سر و سامان و دردآلودی آدم های نجیب در آن بریده،ناتمام مانده،قطعه قطعه شونده،و سراسیمه و پریشان و طعه مرگ های نه طبیعی و نه به هنگام. و فروغ ، دردا،دریغا فروغ،این زن همه حالاتش عجیب و زندگی اش به معصومیت غریب. این زن همه حرکات روحی اش مسحورانه ساحر و ساحرانه مسحور. این زن به درستی مریم آسا ، زاییده عیسایی چند و به راستی زادن و زادگانی معجزه وار و با تولدی دیگر. این زن چند شعرش درست مثل چند لحظه سحرآمیز، این زن بود و هست و خواهد بود ، این زن کردانه تر از هرچه مردانند
سلام دوستان من شعریو که خیلی از فروغ دوست دارم اینه:
گریزانم از این مردم که چون شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند
البته همشو حفظ نیستم اما این قسمتو واقعا دوست دارم
مهسا جان کاملش اینه :


نمی دانم چه می خواهم خدا یا به دنبال چه می گردم شب و روز


چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پر سوز


ز جمع آشنایان میگریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش


نگاهم غوطه ور در تیرگیها به بیمار دل خود می دهم گوش


گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم ویکرنگ هستند


ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند


از این مردم که تا شعرم شنیدند برویم چون گلی خوشبو شکفتند


ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بد نام گفتند


دل من ای دل دیوانه من که می سوزی از این بیگانگی ها


مکن دیگر ز دست غیر فریاد خدا را بس کن این دیوانگی ها

اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
داستان کوتاهی از فروغ:


کابوس:
وقتی پرویز کوچولو نصف شب از خواب بیدار شد اتاق در ظلمت و سکوت فرو رفته بود و جز همهم? دریا که در دور دست بر می‌خاست واز پنجره به درون اتاق نفوذ می‌کرد صدای دیگری به گوش نمی‌رسید. در اولین لحظه حس کرد توی رختخواب خودش نیست. با دقت و کنجکاوی اطراف را نگریست و آن‌وقت یاد حرف پدرش افتاد که تمام طول راه مرتب می‌گفت: .....


..... - خدا کند به موقع برسیم کنار دریا تابستان‌ها خیلی شلوغه، ممکنه اتاق گیرمون نیاد.

آن‌وقت مژگانش را چند بار به هم زد و با احتیاط در بستر جنبید. حالا دیگر چشم‌هایش به تاریکی عادت کرده بود و همه خطوط درها، دیوارها و پرده‌ها را تشخیص می‌داد. کمی دورتر از او در طرف چپش کسی خوابیده بود. صورتش را جلو برد و با دقت نگاه کرد: آه، این خواهر کوچکش بود. دستش را دراز کرد تا بیدارش کند و با او از دریا و آفتاب و گوش‌ماهی‌هایی که فردا در ساحل جمع خواهند کرد حرف بزند اما بلافاصله منصرف شد، دلش نیامد خواب آرام او را به‌هم بزند. آهسته و مانند مار خزید و به جای خودش برگشت و این‌بار سوی دیگر اتاق را نگریست. در طرف راست، روی یک تخت کوچک یک‌نفری پدر و مادرش پهلوی هم دراز کشیده و خوابیده بودند. او با خودش گفت:

- نمی‌دانم امشب چه خبر شده که مامان اجازه داده توی اتاق خودش بخوابیم؟

و آن‌وقت مثل آدمی که می‌خواهد خودش را ازدست فکر مزاحمی نجات بدهد شروع کرد به شمردن انگشتان دستش:

...یک...دو...سه...چهار...

بقیه رو از اینجا بخوانید:http://www.pakdelan.mihanblog.com/post/42
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
بی تفاوت:

وقتی در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاری روی صندلی راحتی‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه می‌داد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت:
عجب!... شما هستید، بفرمایید، خواهش می‌کنم بفرمایید.
با اندوه پیش رفتم، قدم‌هایم مرا می‌کشیدند، انتظار نداشتم که بعد از یک هفته دوری و قهر این‌قدر بی‌تفاوت مرا استقبال کند. .....

دنباله داستان:http://pakdelan.mihanblog.com/post/category/22
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی ست که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز