2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148225 بازدید | 2291 پست
مسیحااااااااااااااااااااااااااااااااا
به بی خانمان های اروپایی چه کار داری؟ خوب همینکارا رو می کنی که اونجوری میفتی و همه رو سکته می دی دیگه. ای خدا این دختر ما رو زودتر بزرگ کن! (ولی انصافا کارت خیلی باحال بوده، اگه مهتاب رو نداشتم که از مریض شدنش در اثر مریضی خودم بترسم، شاید یه روز برفی میومدم تو کوچه تون این کارو می کردم).

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

مسیحا جون عذر خواهی برای چی عزیزم. من عذر میخوام که محدودیت داشتم.

مامان سمی جون این تازه ما رو لینک کرده من مدتهاست وبش رو میخونم و براش کامنت میذارم .
خوبه وبلاگش رو ما هم تو لینکهامون بذاریم
مسیحا

یکی از نمونه ی خل بازیهای منم اینه که توی ماه اسفند میرم مرکز خرید یا توی ماشین یا روی یک صندلی و چیزی (تهران که بودم همیشه می رفتم بازار بزرگ درب روبروی سبزه میدون روی یکی از صندلی های سبزه میدون می نشستم ) ساعتها حدود 3 ساعت فقط به رفت و آمد مرد م خنده هاشون گریه ی بچه ها خوشحالی شون از خرید ،خلاصه حالی می کردم با چهره های شاد و خوشحال مردم که از خرید برمی گشتن بعد از 3 یا 4 ساعت می رفتم خونه آی چه سرحال بودم .این وسط فقط یه چند سالی که این دو دخترها بدنیا اومدند فقط زمان حضورم کم شد ولی الان چند سال که دوباره میرم و در ماه اسفند همین کا رو می کنم .

حتما با خودتون می گید این دیگه چی خلی هست .
دالیا جون
جالب بود من دقت نکرده بودم مرسی :)

ماری جون
وای چقدر هیجان داره این کارتون.باور کنید من هم وقتی جوانتر بودم ازین کار خیلی خوشم میامد میرفتم نزدیک شب عید میدان تجریش برای خرید و انقدر به چهره مردم دقت میکردم و برام جالب بود که ببینم بعد از خرید (مخصوصا خرید کردن آدم های کم بضاعت ) چه حال خوبی دارن .بغضم میگرفت.از اون سال ها تا الان یه عادت خوب دارم اونم این که حتی اگر یک جوراب هم بخرم باید یک پولی صدقه بذارم کنار تا احساس رضایت کنم از خریدم حس خوبیه که بدونی با این پول یکی دیگه هم میتونه خوشحال بشه :)

بهترین درسها را در زمان سختی آموختیم
و دانستیم صبور بودن نوعی از ایمان است
و خویشتن داری نوعی از عبادت
ناکامی به معنی تأخیر است نه شکست
و خندیدن........ آری خندیدن خود ِ نیایش است
بسم الله الرحمن الرحیم
به دیدار دوستی در ممیزی کتاب وزارت ارشاد رفته بودم، روزهای قبل از نمایشگاه بین المللی کتاب بود. در گوشه اتاق انباشتی از کتابهای خارجی دیدم که ظاهراً مسئله دار بود ! در میان کتابها اطلس آناتومی اسنل توجه مرا بخود جلب کرد، تورقی کردم، بسیاری از صفحات که کالبد شناسی سطحی بود از بیخ و بن کنده شده بود. افسوس خوردم که دانشجویان طب و پزشکانی که کتاب ناقص را می خرند، از بخشی از مطالب محرومند. فی الحال ناشری مراجعه کرد که کتابش در ممیزی رد شده بود، عنوان کتاب بیماریهای پستان بود ممیز محترم معتقد بود که بجای واژه پستان از کلمه سینه استفاده شود. از حضور اتفاقی حقیر برای تایید خویش استفاده کرد، روی سئوال را به جانب من برگرداند که : آقای دکتر نظر شما چیست؟ عرض کردم سینه chest عبارتست از قفسه ای استخوانی (دنده ها) که قلب و ریه ها را در خود جای می دهد. و پستان Breast عبارتست از دستگاه شیردهی و بافت غده ای برای شیردادن کودک، و نمی تواند معادل و مترادف هم باشد. کتاب پزشکی است و بایستی واژگان در قالب ترمینولوژی همان علم معنا و تفسیر شوند. آن عزیز پذیرفت و کتاب مجوز گرفت. امّا ممیزی کتاب پزشکی توسط افراد نیمه متخصص جای تاسف دارد. صاحب قلمی نقل می کرد هنگامی که احمد شاملو برای مجوز کتاب فرهنگ کوچه به ممیزی کتاب ارشاد احضار شده بود، ممیز به اوگفته بود: این چه شعری است در کتاب آورده اید؟ نه شیر داره نه پستون گاوش رو بردن هندستون واحمد شاملو در پاسخ گفته بود: مانعی ندارد می نویسم: نه شیر داره نه سینه!! ممیز گفته بود: خوب با قافیه جور درنمی آید و شاملو پاسخ داده بود: آنرا هم درست می کنیم، بهر حال ماشاعریم، می نویسم گاوش رو بردن مدینه!! و باز رندی صاحب ذوق وقتی با صفحات پاره شده آناتومی اسنل مواجه شد می گفت: وقتی ممیز محترم همسرش را نزد خانم دکتر ببرد، باید خانم دکتر بفرماید: آقای ممیز این همان قسمتی است که شما پاره کردید! و من سواد آنرا ندارم!"

ومن الله التوفیقدکتر مهدی خزعلی



******************************************
دمت گرم آقا مهدی!!
یکی یکدونه سایت این آقای دکتر معرکه هست اما حیف که ف ی ل هست .

############################################3

ساراجونم
مادر دیگه توی دل خطر نری ها ، دختر باید تا قسمتی دیوانه باشی نه به تمام معنا .ولی عجب سر نترسی داری و چه همسر خوبی .
یکسال پیش حدودا همین موقع ها به خاطر تحیقیق درسی به نام تنظیم خانواده اینترنت رو زیر و رو میکردم که سر از اینجا یعنی نی نی سایت در اوردم....تو زندگی من این سایت یه پارازیت بود اما بعد از مدتی شهر کتابش رو دیدم که عجیب چسبید :) و موندنی شدیم شاید به خاطر این تفاهم غیر عادی بودنه که اینجا این بچه ها شدن جزیی از زندگیم!!

از کارای همگی بسی لذت بردم :))
هر چند بی ربط به شهر کتابه اما دوست دارم بنویسم :



همسرم کارشون تو تجریشه .. تا قبل از مریمناز از روز 15 اسفند من با ایون صبح ها میرفتم تجریش ایشون میرفتن سر کار و من هم سلانه سلانه تا امازاده صالح میرفتم و تمام مغازه ها و مردم رو نگاه میکردم .. و آخر شب !!!! با هم بر میگشتیم خونه

لذتش میدونید از کی شروع میشد ؟؟ از یک هفته مانده به سال نو ... از سر پل تجرش تاسر دربند دو طرف خیابون کاسب ها بسیاط میکنند و عالمی داره تجریش .. و خود سر پل هم قیامت سرایی میشه که نگو نپرس . بساطی ها شعر هم میخونن با آهنگ میگن :

بیا این ور بازار
نرو اون ور بازار !

خود بازر تجریش هم که واقعا دیدنیه مخصوصا الان که تعمیراتش تومام شده و تمام مغازه ها سر در کاشی ماری با اجرهای قدیمی دارن
من با هیچ کجای دنیا عوضش نمیکنم ...حتی باردار هم که بودم رفتم !! اما پارسال نتونستم برم ! امسال حتما میرم و کلی عکس میذارم تو وبلاگم
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
فرشته جان


وقتی در هفته ی 7 بارداری بودم دننبال عکس جنین 7 هفته ای میگشتم که اینجا رو پیدا کردم و خدا رو شکر میکنم که اون موقع به ذهنم رسید یه شهر کتاب بزنم اینجا :)
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
ببخشید بیربط میام وسط بحثتون ... مسیحا همینطوری که داشتم میخوندم پستت را در مورد بازار تجریش نمیدونی چه حسی بهم دست داد ، یک شادی که ته ته تهش غم بود ، غم دلتنگی ... من عاشق بازار تجریشم ، عاشق اون فلفل سبزهای شیرینم که همیشه چند بسته میخریدم ، عاشق اون مغازه ها با اون سر در کاشی کاریهای جدیدشونم ، خیلی زیبا بود ، در سفر اخیرم دیدم و سلیقشون را تحسین کردم .این شعر خوندن بساطی ها را خیلی باحال گفتی :)

این دفعه رد شدین یاد منم بکنین .
¥ Doing what you like is freedom , Loving what you do is happiness ¥
fairy جان

محض خاطر دلت هم که شده . نیمه ی دوم اسفند امسال یک پست بلند بالا میذارم از حال وهوای تجریش با اون فلفل های سبز شیرینش
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792