2789
عنوان

شهر کتاب(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 148224 بازدید | 2291 پست
وای وای با دل من اینکارو نکن مسیحا جان :))
من یک دو سالی محل کارم نزدیک میدون تجریش بود و بعد از کار یک راست میرفتم سر پل به فلفل و شور خریدن ..

باورتون میشه میخواستم این دفعه با خودم چند بسته بخرم بیارم ؟! ترسیدم همه بهم بخندن :(
¥ Doing what you like is freedom , Loving what you do is happiness ¥
نرگس عزیز چه کتاب خوبی معرفی کردی تو باغ آیینه دستت درد نکنه من وقتی این کتابو میخوندم کلی جاها زیر جملات خط میکشیدم از بس زیبا بود برام
حالا امشب میرم سراغش دوباره یه مروری میکنم

خلاصه که روانشادم کردی با این انتخاب عاااالی

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



سلام ببخشید من بی مقدمه اومدم وسط بحث شما. یه مطلب تاثیر گذار خوندم گفتم بذارم اینجا که به موضوع تاپیک یه جورایی مربوطه.
کتاب ها را فریاد می زند
خاطرات کتابفروش

نویسنده: الهه خسروی

خبرگزاری مهر با کسی مصاحبه کرده که خودش اسمش را گذاشته دادزن کتاب! لابد می پرسید این دیگر چیست؟ یکی از همان آدم هایی است که می ایستند یک گوشه ای از پیاده رو میدان انقلاب و داد می زنند کتب درسی، غیردرسی، دانشگاهی بفرما طبقه اول یا زیرزمین یا جاهایی از این دست.
مصاحبه غمگینی است. یعنی آدم قشنگ غصه اش می گیرد. آقای دادزن کتاب گفته است حنجره اش مشکل پیدا کرده، روزی 15 هزار تومان می گیرد و اگر یک روز سر کار نیاید یا کمتر داد بزند صاحب کارش به او می گوید یکی دیگر را جایش خواهد آورد. گفته فقط وقت می کند روزی یک ساعت کتاب بخواند و اگر فقط شش میلیون تومان داشته باشد، خودش یک کتابفروشی راه می اندازد چون به تمام چم و خم این کار وارد است اما برای یک وام صد هزار تومانی بانک آنقدر ضامن و چک از او خواسته اند که بی خیال شده است.
از روزی که این مصاحبه را خوانده ام همه اش قیافه یک آدم جلوی چشم هایم است؛ آدمی که توی پیاده رو جلوی بازارچه کتاب- کمی بالاتر یا پایین ترش فرقی نمی کند- ایستاده و کتاب ها را فریاد می زند. آدمی که قرار است به زودی سرطان حنجره ای چیزی بگیرد و هر روز با حسرت به مغازه دارهایی که کرکره کتابفروشی هایشان را بالامی زنند، نگاه می کند. بعد این حسرت تمام روز گوشه ذهنش است. شاید حتی کمکش هم بکند. چون باعث می شود عصبانی شود و احتمالاً بیشتر داد بزند. بعد آخر شب 15 هزار تومان و آن حسرت را برمی دارد و با خود می برد خانه. جواب سلام زن و بچه اش را به زور می دهد و 15 هزار تومان که حالااحتمالاً 10، 12 تومنش مانده، می گذارد روی طاقچه ای چیزی ولی حسرتش را نه. حسرتش را می برد سر سفره و بعد توی رختخواب. فردا که از خواب بلند شود حسرتش هم یک هوا بزرگ تر شده، مثل بچه اش.
آقای دادزن کتاب حرف های خوبی هم زده بود. مثلاً گفته بود وقتی سیستم تبلیغ برای کتاب عملاً وجود ندارد آدم ها مجبورند دست به چنین شیوه هایی بزنند. گفته مشتری شناس است و از ریخت و ظاهر آدم ها می فهمد که چه جور کتابی را می خواهند و اصلاً کتاب بخر هستند یا نه.
نکته خوبش اینجاست که آقای دادزن به فکر این نیست که وقتی پولدار شد برود بقالی بزند. دنبال این نیست سرمایه ای جمع و جور کند و بزند به یک کاری که در ظاهر لااقل درآمدزاست. دلش پی کتاب هاست. آقای دادزن یک تنه سرانه مطالعه را نیم میلیمتری هر روز جابه جا می کند.
دلم می خواهد یک روز بروم یدایش کنم و بهش بگویم بیا این هفته تو به جای من اینجا بنویس. توی این ستون. چون من یک کتابفروش مرفه بی دردم که یک مغازه 15متری دارم و دخلم با خرجم رفاقت به خرج داده تا حالا. بگویم توی زندگی ام بابت خیلی چیزها از خیلی آدم ها شرمنده بوده ام و البته بابت این شرمندگی توی رودربایستی های وحشتناکی گیر کرده ام اما با اینکه تصمیم گرفته ام دیگر شرمنده کسی نباشم چون ظاهراً هیچ کس به خاطر هیچ چیز شرمنده من نیست، ناجور شرمنده شما هستم و به خاطر همین جان هر کس که دوست دارد بیاید و یک هفته به جای من توی روزنامه بنویسد بلکه هم فرجی شد.
بعد می نشینم با خودم فکر می کنم اگر به قول همین آقا سیستم تبلیغ کتاب درست و درمان بود این آقا لابد به جای داد زدن توی یکی از دفترهای نشر نشسته بود و داشت برای خودش بروشوری چیزی طراحی می کرد یا حداقل داشت بیلبوردهای تبلیغاتی را روی در و دیوار شهر نصب می کرد. بیمه داشت و حداقل می دانست که سر ماه با حقوقش چه کار کند. شاید هم اصلاً یکی از کله گنده های دنیای تبلیغ کتاب می شد و کل بازار کتاب را در دست می گرفت. البته اگر بازاری برای کتاب وجود داشت. خلاصه که این آقای دادزن بدجوری اعصابم را خرد کرده است. مدام یک گوشه ذهنم نشسته و دارد داد می زند. اما نه اسم کتاب ها را، چیزهایی که نه داد زدنش شدنی است نه اینجا نوشتنش...



روزنامه شرق ، شماره 1173 به تاریخ 10/11/89، صفحه 9 (ادبیات)
دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
داوودی عزیزم
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
اگه آدم گذاشت اهلیش کنند , بفهمی نفهمی خودش رو به این دردسر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه.
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به روی ماهت . اصلا از تو انرژی ساطع می شه. دارم این پست رو با لبخند می نویسم. محبت خالص و بی شایبه ات از ورای این سخت افزار ها بهم رسید نازنینم.
دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
در مورد حال و هوای عید آآآآی گفتی...من یه بار که دم عید این فروشنده ها بساط کرده بودند به یک کشف مهم ! اجتماعی رسیدم اونم این که علاوه بر لباس و کفش و این جور چیزا آهنک و موسیقی هم مد می شه.این فروشنده های سی دی موسیقی همشون جا به جا یه ترانه رو گذاشته بودند. قدم به قدم که می رفتم با همین ترانه مواجه می شدم خنده ام گرفته بود.البته شاید این مهم! قبلا کشف شده بوده اینجانب در خواب خرگوشی بوده ام نفهمیده بودم.
دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
مسیحا این احساست رو میفهمم این تکاپو رو....هر روز صبح وقتی از خونه میزنم بیرون از اینکه ادمها رو میبینم که پر انرژی دارن هر کدوم میرن سراغ کار وتلاش پر از امید.. واقعا کیف میکنم و انرژی میگریم.
سلام فرشته جونم. ممنون از اینکه احوالمو پرسیدی. راستشو بخوای امشب حالم زیاد خوب نیست. اینقدر دلم می خواست یکی احوالمو بپرسه یکم سبک شم. خدا شما رو از غیب رسوند.راستش ببخشید من خوب یادم نمی یاد دقیق شما رو. واااااقعا عذر می خوام نگی این چه بی معرفته من او رو به خاطر دارم ولی او مرا نه! باور کن اینقدر بهم فشار وارد شده و چند باری مجبور به غیبت کبری شدم و تاپیکم هم حذف شد دیگه همه دوستان صمیمی ترم پراکنده شدند. خلاصه این خنگی منو ببخشید. این همه رو گفتم که بگم خب اگر از اوضاع من مطلع هستی شرایط سختی رو می گذرونم. خیلی سخت...گاهی مشغله های زیاد باعث می شه کمی فقط کمی کمتر اذیت شم گاهی هم یکدفعه وحشتناک دشارژ می شم. بماند که من از اون دسته ادم هایی هستم که اگر غمی داشته باشم در هر حالتی بیماری ، خوشی نا خوشی موفقیت غذا خوردن حموم رفتن و هر حالتی که فکرشو بشه کرد اون موضوع از خاطرم نمی ره.ال بته باز هم خدا رو شکر . همین امکان ارتباطی که دارم و دوستان خوبی مثل شما و سایر دوستان که با محبت خودتون منو می نوازید از جمله نعمات خداوند است.واقعا من مدیون دوستان خوبم در این سایت هستم خدا خودش می دونه که اینو از ته دلم گفتم.من با کمک دوستانم دراین سایت تونستم از یک گردنه صعب در هنگام حاملگیم عبور کنم.
دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
داوودی جان باور کن همیشه به یادتم و سرنماز واست دعا میکنم. اینو از ته ته قلبم گفتم دوستم عزیزم.

منو هم حق داری به یاد نیاری اخه نام کاربریم عوض شده...همون فافای قبلی هستم که تو تاپیک همنوای قلبم بودم و یه کلوپ خصوصی داشتیم...یادتون اومد؟؟

ای فرشته خانم

من یک همکار دارم که داره فوقش رو می گیره زیاد با هم ارتباطی نداریم ضمن اینکه ایشون شیمی می خونه و منم علوم اجتماعی خوندم فقط به سبب اینکه همکار جوونی هست و فعال خیلی توی دلم دوسش دارم هروقت هم می بینمش یاد شما می افتم دیروز بهم گفت ماری من 21 بهمن دفاع دارم شما می تونی چهارشنبه 20بهمن به جای من بیایی مدرسه

(من چهارشنبه ها بیکاری دارم ) و بعد گفت بجاش من یک روز جات میام مدرسه نمیدونم چرا یهو حس کردم با شما صحبت می کنم با اینکه اسم کوچیکش پریسا هست بهش گفتم چشم فرشته خانم یک نگاه عاقل اندر صفی به بنده کرد که سریع گفتم داشتم به دوستم فکر می کردم که اسمش فرشته است .

بعد هم گفتم خیالت راحت 20 بهمن جات میام دیگه هم نمی خواد بجای من بیایی اینقدر خوشحال شده بود .توی دلم گفتم بیاد فرشته یخودمون الهی ارائه خوبی برای دفاعش داشته باشه .
وااااای یوهووووو. شمایی فافا؟ عجب دختر. دلم واست تنگ شده بود. چند وقت پیش با خودم می گفتم این فافا ناپدید شده چرا. با عرض سلام خدمت ماری مهربون.ماری جون شاهده من توی یک تاپیکی به ماری جون گفتم دلم برای حال و هوای تاپیک جوجه جغد تنگ شده. احوالاتی داشتیم اونجاها....دیگه هیچ تاپیکی جاشو نگرفت...دوستان گل شهر کتاب ببخشید باعث بی نظمی شده ام. بعد میام اینها رو پاک می کنم
دخترکی شاد در من می‌زیست...که چونان شاپرک، به این‌سو و آن‌سو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بال‌هایش ریخت... پَرپَر شد...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز