نظر افکنی به هر کس ، به مَنت نظر نباشد ؛
شده ام اسیــرِ دردی ، ڪه از آن بتر نباشد ؛
چه بلاست چشمِ مستت ، که به یک نظر ز هر سو
بڪشد هزار ڪس را ، ڪه تــــو را خبر نباشد ؛
به کجا بریم جانی ، که به عشق تو نسوزد ؛
به که خوش کنیم دل را ، غمِ تو اگر نباشد ؛
پی عــــاشقی نهـادم قدمی و دانم آخر ؛
فکند رهم به جایی ، که از آن گذر نباشد...

👤 ابدال بلخی